زمستان ششم

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

/ 4 نظر / 8 بازدید
ساراگون

خب ! میگیم فرشته ایم میگین نه . میگم انسانیم میگین نه . دیگه صورتک هم که نیستیم . خدا بخیر کنه مارو با این زندگیمون ....

حمید

vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay....soratak bargashte[ناراحت]nemidoni rozi k by gofti ashk omad to chesham jam shod..boghz kardam...khily khoshhalam k dobare omadi azizaaaaaaaaaaaaaaaaaaam[گل][قلب][گل][گل][گل][گل]

تنهایی سپید دل

سلام نامرد چرا خبرم نمیکنی آپ میشی؟؟؟؟ مطلب چه انتظاری داری خیلی قشنگ بودش من آپم حتما بهم سر بزن نظرم بذار[گل]