انسان 8

آن شب که هزار روز از آن گذشته بود !

من در میدان خواهم بود !

باران میبارید و رهگذران چتر بر سر خواهند گرفت !

و من اینجا ببینید !

با بالهایی که بر شانه هایم روئیده . و بر من توان پریدن داده . این بالا !

مرا دیده بودید خندان ! به همان نشانی که گفته بودم .

به نشانی یک بستنی از وانیل و قهوه . در آن شب که هزاران روز از آن خواهد گذشت !

در بازگشت از میدان گاهی باران و قهقهه و صدای طبل آفریقائیان مهاجر و ناقوس های کلیسای 618 ساله گوتیک با هیبت ترسناکش گواهی خواهد داد ابنک این داستان به گوش همه خواهد رسید . و همه خود را خواهند شناخت .

اگر چه در زیر چتر هاشان پنهان شوند !

زیرا آن شب در همه ی کتاب ها نقل خواهد شد .

و زمان . بازیگری عجیب و شعبده بازی غریب است !

در وقفه ی میان دو لحظه که وعده داده بودم ! ...  

/ 4 نظر / 6 بازدید
ناتانائیل

سلام خوبه که همیشه می خندی و ... آره ! کاش زندگیم همینا بود ... کاش ...[خنثی]

تنهایی سپید دل

سلام با مجموعه جدید اشعارم آپم هر روز یک شعر حتما سربزن زاستی عکس قشنگی انداختی من عاشق زیر بارون بودنم البته بدون چتر

خراباتی

سلام :) این نوشته مال کیه ؟ در وقفه میان دو لحظه ....[متفکر] نوشتش حس عجیبی داش

سايه

واااااقن؟؟؟ خنده داره؟؟ ما هم خنده داريم؟؟ پس چرا من همش گريه ميكنم!![سوال]