زمستان دهم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافروز که از سرو کنی آزادم



شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسان

[مغرور]

ثریا

خوب بود...بازم از شعرای حافظ بذار. خیلی دوست میدارم[پلک]

امیر

دوست عزیزم سلام! واقعا ببخشید که اینقدر عصبانی شدی درکت میکنم و می فهمم که ارسال کامنت تبلیغاتی چقدر چندش آوره حق با توئه و من از این بابت ازت حسابی عذر می خوام اما دوست عزیزم هدف من آموزش رایگان به شماست برای من هیچ سودی نداره دوره قبل کلاسا 40 نفر 50 نفر یهو جلسه چهارم و پنجم کلاسا بهمون اضافه می شدند بازم ازت عذر می خوام دوست عزیزم....[گل] لینکت کردم ... [گل]

داریوش تنها

چقدر حال می دهه الان که شیراز بارونی رفت حافظیه ای .

بارون زه

سلام.........................بارونی باش شعر بجایی بود!!!!!!!!! با مطلب جدید بروزم، نگاهی از جانب گیاهان!!

محمد

وقتی آدم سعی میکنه خودش مطلبی بنویسه اون موقع هست که به ارزش حافظ پی میبره عجیب آدمی بوود

مریم

سلام عالی بود مثل همیشه

محمد

آخه کی میتونه بگه خودمو میشناسم؟

محمد

[خنده] شوخی میکنی؟ چند هزار ساله بشر داره سعی میکنه خودشو بشناسه ولی مونده توش

محمد

هر وقت که آدم تغییر نکنه میتونه بگه که خودشو شناختم اگر اینجور باشی که حتما همین طوره و خودتو شناختی