...

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد . . .
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر . . .
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود . . .
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم . . .

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه . . .
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود

/ 4 نظر / 8 بازدید
kazhal

واژه ها حرف ها و کلام ها در گذر زمان می آییند و می رونند اما خاطره خوش باهم بودن هست که می ماند افتخاری بود در کنار شما بودن حتی اگر فراموش شدم کژال***روستای دلم

رضا

نویسندش خودتی خانم هـــــــــــی دِ ؟ ............................................ اینجور تبر زدنا از خودخواهیه شهوت حرص و... مثل اینه که وانمود کنی یه درختو دوست داری- نه اینکه واقعن بخوایش. سعی کنیم واسه هیچ کاری وانمود نکنیم چون خراب میشه همه چی. + اون درخت از اولش میدونست که این تبر زدن آخرش خوب از آب در نمیاد ولی چشش کور بود و آیندرو تصور میکررد و توی حال زندگی نمیکرد- مثل این میمونه که به یکی بگی "من دارم تمام سعیمو میکنم که دوست داشته باشم همه سعیمو" که با اسن جمله فرق میکنه "من تا حدی دوسِت دارم که میخوام پر درآرم، هیچ چیزیم نمیتونه جلوی این دوست داشتنو بگیره" مشکل اینجاست که زمونه عوض شده خیلی چیزا سر جاش نیست و آدما وانمود میکنن که درختی مثل اینو دوس دارن وانموووووووود. یه ماسک زدن به صورتشون خیلیم قشنگه ولی... اتحاد یار با یاران خوش است / پای معنی گیر صورت سرکش است

مــــــــــــــــیم

وقتی بره دیگه رفته به درک که رفت این ریشه هنوز توی خاکه