سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم


 

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد


دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم


 مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی


 

 

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


 من رمیده دل آن به که در سماع نیایم


که گر به پای درآیم به در برند به دوشم


بیا به صلح من، امروز ،در کنار من امشب


که دیده خواب نکردست، از انتظار تو دوشم


 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

 


 

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 


 

 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت


 

 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
 
 مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم

/ 5 نظر / 7 بازدید
حمیدرضا

سلام.که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم... واقعا انتخاب زیبای کردید[گل]

انسان

باید یه کلاس صفحه آرایی پیش خودم بیای . [ابرو]

پاپسی

میگما زمستون خان شما کتاب شعری چیزی خریدی ؟ اخه همش از این شعرا مینویسی !

مسعود

شاید! ولی بازم ایول داره که انتخابش قشنگ بود و یه جورایی، حرف خودمون بود!

از آسمون و ریسمون

خیلی قشنگ بود ببینم شما خودتون می نویسین خودتون هم به خودتون جواب می دین [نیشخند] بامزه این ها