تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٤ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عرب های گستاخ.
جهالت را به اوج رسانده اید.
ایران، ایران کهن، ایران قدرت، ایران جاودان...
وای... وای بر شما!
شما هرگز بر ما پیروز نشدید. شما یک مشت برده های جاهلید.
خیال نکنید که خسرو پرویز را شما در هم شکستید، نه.
این اراده ملت عظیم و حق گرای ایران بود.
ما به شما کمک کردیم که خسروپرویز، پادشاه نادرستمان را سرنگون کنیم و زیر سایه اسلام باشیم. اگر اراده ما نبود و کنار پادشاه میماندیم، شما عرب های جاهل حتی نمیتوانستید به مرز های ما روان شوید.
اکنون، کدام اسلام؟ مگر شما هم میدانید اسلام چیست؟ اسلام همان است که اکنون مردم شما خواستار آن شده اند ولی به سرکوب آنان پرداخته اید.
آیا زمان برای ما ایرانیان نرسیده است؟
آیا نباید مانند زمان پیشین شما، به دفاع از مردم بپردایم و شما را برکنار کنیم؟
به هوش باشید ای عرب ها!
دیری نمیگذرد که آرزو کنید ای کاش لال بودید و نام مجعول خلیج ع-ر-ب را نمی آوردید. ای کاش پایتان میشکست و به ایران نمی آمدید. ای کاش از خواری، مانند گدایی بر سر راه مینشستید ولی بر مسند قدرت کشورتان نبودید که مغرور شوید.
ای عرب!
آگاه باش که حکومت پارسی هرگاه اراده کند، میتواند شما را سرکوب کند، اما لطف رهبر است که شما را فرصت جبران داده است.
آگاه باش که ایران مسلمان، هیچگاه حتی به تهدید های شما فکر نخواهد کرد.
اکنون زمان آن رسیده است که جبران اشتباهات کنید. قبل از آنکه فرصت شما به پایان برسد.

__________________________________________________________________

 هر خشمی از اعراب دارید، اینجا خالی کنید:

http://www.vivapersiangulf.com

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

سال ها پیش، در زمان پادشاهان نالایق، روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟
خدا گفت:البته!
کوروش : از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم. سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

خداوند : چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

کوروش : خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.
کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

کوروش : میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عباس! – محمد رضا! ابوسعید!...

کوروش : هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

کوروش : اعراب؟!!!

فرشته : بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد و سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

فرشته : در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

فرشته : اسلام

کوروش : چگونه آیینی است؟

فرشته : نیک است.
و کوروش بسیار شاد شد.

کوروش : نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.

کوروش : همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست. پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

کوروش : خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

کوروش : مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن ...

کوروش: آیا روزی ایران را دوباره در قدرت خواهم یافت؟
فرشته: بله. روزی خواهد رسید که رهبری عادل در دین راستین اسلام نیک، علیه ظلم و بی عدالتی قیام خواهد کرد...

کوروش: چه موقع؟

فرشته: خدا میداند.

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات