تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٤ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

یه روز بود مثل همه ی روزهای دیگه . تنها فرقش با بقیه یه اتفاق ساده بود .

از اتاق اومدم بیرون که برم آشپز خونه .

وسط پذیرایی چشمم افتاد به تلوزیون .

خشکم زد . چشمام پر اشک شد . قلبم تند تند میزد . به خودم گفتم الانه که قلبم از حرکت بیایسته .

یه تصویر بود شبیه همین عکس .

بین الحرمین و روز عاشورا .

همیشه وقتی کسی بهم میگفت انشا الله بری کربلا تو دلم بهش میخندیدم و میگفتم ما شانس نداریم . همین امام زاده ی این بغل مارو نمیطلبه اونوقت برم کربلا ؟

خلاصه که دوستان به دلم نشست . میخوام یه سال محرم برم پابوسش .

و اما حرف اصلی و دلیل این مطلب :

دوست عزیز و نویسنده ی خوب این وبلاگ جناب آ.اس گرامی به لطف خدا و امام حسین فردا عازم کربلاست .

قراره بشه کربلایی .

قراره از طرف ما هم زیارت کنه .

براش دعا کنید که به سلامت به مقصد برسه .

 

------------------------------

فکرش را بکن

میتوانستی

علم را زمین بگذاری

امان نامه را برداری

و چشمان اهل خیمه را

پر آب کنی

حتی مویی از سر دستانت

کم نمیشد آن وقت

فقط کربلا

جایی بنام بین الحرمین

کم میداشت

------------------------------

پخش مستقیم کربلا

لبخند



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات