تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱۱ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه

دی شـیخ بـا چـراغ هـمی گشت گرد شهر

کـز دیـو و دد مــلولم و انســـــانم آرزواست

گـفتم که یــافت مـی نشود جسته ایــم مــا

گـفت آن که یــافت مـی نشود آنـم ارزواست

 

تا همه شما مرا انکار نکنید من به سوی شما باز نخواهم گشت.

ای برادران، به راستی آن گاه با چشمانی دیگر گمشدگان خود را خواهیم جست و با عشقی دیگر شما را دوست خواهیم داشت....

 

زرتشت که به مردم نگاه می کرد، متحیر ماند. آن وقت چنین گفت:

بشر طنابی است که بین وحوش و زبر مرد قرار دارد. طنابی است بر روی یک پرتگاه،عبور از روی آن خطرناک است،راه آن خطرناک و نگاه کردن به عقب آن خطرناک است و هر گونه لغزش و توقفی در راه خطر دارد.

عظمت بشر در آن است که پلی است نه مقصد ،بشر را از این نظر می توان دوست داشت که یک مرحله تحول و یک دور گذران است.

من ان هایی را دوست دارم که تنها برای نزول،زیست می کنند زیرا آن ها بالاروندگان اند.

من انهای را دوست دارم که به سختی ،هر چیزی را به باد تمسخر می گیرند زیر آن ها هم بزرگ ترین پرستندگان هستند . ان ها تیر های اشتیاق به سوی ساحل مقابل اند.

من انهای را دوست دارم که ماورای ستارگان به جست و جوی علت نابودی و خدای خود نمی گردند بلکه خود را فدای زمین می کنند،باشد که زمین بعد ها متعلق به زبر مرد گردد.

من کسی رو دوست دارم که زندگی می کند تا دانش اندوزد و همواره جویای دانش است تا زبر مرد بتواند بعد ها زندگی کند زیرا او هبوط و نزول خود را بدین طریق خواهان است.

من کسی رو دوست دارم که کار می کند و تهیه می بیند تا بتواند خانه ای برای زبر مرد به پا کند و زمین و وحوش و نباتات را برای او مهیا سازد. زیرا او نزول خود را بدین نحو خواهان است.....

(نوشته های بالا قسمتی از کتاب چنین گفت زرتشت نوشته فردریک نیچه است)

دانلود کتاب صوتی چنین گفت زرتشت

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات