تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٦ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

نقل است که وقتی نادر شاه در یکی از جنگ ها شکست خورده بود، هنگام فرار، به خیمه پیرزنی ازعشایر ایرانی رسید.

 

پیرزن ،کاسه ای آش برای شام نادرآورد.آش داغ بودوبدون توجه، قاشق رادروسط ظرف فرو برده وبه دهان گذاردودهانش سوخت وچشمانش اشک آلود شد.پیرزن خنده اش گرفت وسرزنش کنان گفت :توهم اشتباه نادر شاه را مرتکب شدی؟

 نادرشاه گفت :مگرنادرشاه چه اشتباهی کرده؟ وپیرزن گفت :اوهم به جای آن که ذره ذره از چب وراست به سپاه دشمن حمله کند.یک باره خود را قلب سپاه زدوشکست خورد،تو هم به جای آن که اندک اندک از کنار کاسه ی آش بخوری وبعد به میان آن وارد شوی ، یک باره به وسط رفتی ودهانت سوخت.  وحالا داستان زندگی مانوجوانان وجوانان امروزی با بزرگترها همان داستان جنگ وآش خوردن نادر است.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می*رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می*خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….
نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می*زند می*گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی*کند.
می*گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می*داد یک سکه نمی*داد. زیاد می*داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

پ ن:بچه  زرنگ!



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات