تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ارسطو میگوید:

"عصبانی شدن آسان است – همه می توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخصِ مناسب، به میزان مناسب، در زمان مناسب، به دلیل مناسب و به روش مناسب – آسان نیست!"



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گرگ ها هرگز گریه نمیکنند

اما

گاهی چنان بی قرار میشوند

که بر فراز بلند ترین قله ی کوه

درد ناکترین زوزه ها را میکشند ....

ابر ها به آسمان تکیه میکنند

درختان به زمین

و انسانها به مهربانی ...



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

با رفتن تو
آب از آب تکان نخورد؛
هر روز
خیابان های شهر را
پرسه می زنم
بی هیچ ریگی
در دل
بی هیچ عشقی
در کفش



دفتر شعر و نوشته های محمدمسعود




تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ناهید شکل پارسی امروزی از نام «آناهید» [Anāhid] در پارسی میانه و «آناهیتا» [An-āhita] از پارسی باستان است. این نام از پیشوند نفی «-an»، یعنی «نا-» و واژهٔ اوستایی «-āhita»، یعنی «آلوده» پدید آمده و معنی آن «نا آلوده»، یعنی پاک و بی گناه، است.[۱] واژهٔ پارسی «آهو» به معنی «عیب و گناه» نیز از همین ریشه است.

در فرهنگ ایران باستان آناهیتا ایزدبانوی آب‌ها است.

همچنین در منظومهٔ شمسی، ناهید یکی از نامهای سیارهٔ دوم از خورشید است. نام دیگر این سیاره زهره (مأخوذ از زبان عربی) و نام اروپایی آن «ونوس» (Venus) (برگرفته از ایزدبانوی رومی، ونوس) است.

«ناهید»، «آناهید» و «آناهیتا» به عنوان نام دختر در میان ایرانیان، تاجیکان، ارمنیان[نیازمند منبع] و برخی دیگر از اقوام پیرامون ایران رایج است. در اصل <<ناهید>> یا <<آناهیتا>> مادر تمام سرزمین ایران است.



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳٠ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ
اندوه که از حد بگذرد
جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !
دیـــگـر مـهـم نـیـســت :
بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛
دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...
آنـچه اهـمـیـت دارد
کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است
که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی
و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه ...


تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دوش می‏آمد و رخساره برافروخته بود ♦ تا کجا باز دل غمزده‏ای سوخته بود
رسم عاشق‏کشی و شیوه‏ء شهرآشوبی ♦ جامه‏ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‏دانست ♦ وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
کفر زلفش ره دین می‏زد و آن سنگین‏دل ♦ در پی‏اش مشعلی از چهره برافروخته بود
گر چه می‏گفت که زارت بکشم می‏دیدم ♦ که نهانش نظری با من دلسوخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت ♦ الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد ♦  آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت: برو خرقه بسوزان حافظ ♦ یارب این قلب‏شناسی ز که آموخته بود




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ◘ گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم‏
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بـ خشم ◘ دوستان از راست می‏رنجد نگارم چون کنم‏
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار ◘ عشوه‏ای فرمای تا من طبع را موزون کنم‏
زرد روئی می‏کشم زان طبع نازک بیگناه ◘ ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کن‏
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا بـ کی ◘ ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم‏
من که ره بردم بـ گنج حسن بی‏پایان دوست ◘ صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم‏
ای مه صاحبقران از بنده حافظ یاد کن ◘ تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم‏




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

همش حس اون قسمت از فیلمو دارم ک روی سن افتاد زمین ، بعد بغقضظزذ کرده بود !

حس جالب نیست !



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۱ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ز دست جور تو گفتم : ( ز شهر خواهم رفت )

به خنده گفت که :

                ( حافظ برو که پای تو بست ؟ )

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

گیش سیاه که به شاه‌ماهی عظیم نیز مشهور است، برای شکار ماهی‌های ساردین ابتدا مدتی در نزدیکی آنها شنا می‎‌کند تا ماهی‎های کوچک به او عادت کنند و بعد در حرکتی ناگهانی، آنها را شکار می کند.



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود.

با کاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد، تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت.

زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد.

دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند.

شیخ ...
.
.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.

شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به ز آنکه هفتاد بار زیارت آن بنا کنم.



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٧ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: «کاش کسی از این حوالی بگذرد تا من خنکای سایه ام را نثارش کنم و خستگی را از تنش بیرون کنم. کاش پرنده ای، چهارپایی، انسانی …»

ناگهان در دوردست چشمش به موجودی افتاد که آرام آرام به او نزدیک می شد.

باورش نمی شد.

خیلی وقت بود کسی از آن حوالی عبور نکرده بود.

از خوشحالی نزدیک بود بال دربیاورد.

با هیجان فریاد زد: «یک انسان!»

و آهسته ادامه داد: «حتماً در این آفتاب خیلی خسته شده است. باید با سایه ای خنک از او پذیرایی کنم»

… مرد به درخت رسید.

با خود گفت: «چه درخت تنومندی! … این هم از هیزم زمستان»



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست

خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست

گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او

گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا

گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور

دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست

ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٤ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

از شیخ بهایی پرسیدند :

                              سخت میگذرد ، چه باید کرد ؟

گفت :

      خودت که میگویی سخت میگذرد ؛ پس خدا را شکر کن که میگذرد و نمی ماند ...

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بعضی وقتا یه کاری میکنم ، گوشیمو بر میدارم ، اول از همه اعتبارمو چک میکنم ، بعد یه پیام از داخلش پیدا میکنم ، از این پیام عارفانه ها ، بعد میرم داخل شماره هایی که توی گوشی ذخیره کردم ، چند نفری که دوستم هستن رو انتخاب مییکنم ، براشون ارسالش میکنم .

این کارِ من اعتبار سنجیه ؛ میخوام ببینم کدوماشون هنوز یاد منن ؛ بعضی وقتا انقد نا امید میشم ؛ آخه یکیشونم جواب نمیدن ؛ انقد دوست و رفیق هیچ وقت توی زندگیم نداشتم به خدا ! افسوس

هفته ی پیش امشب یه دنیا رو نابود کردم و به اندازه ی همه ی عمرم بهم سخت گذشت ، هم دل شکوندم هم حرمت ؛ کلا همه چیزو خراب کردم ؛ فردا صبحشم که خوشی زد زیر دلمو نرفتم دانشگاه ، امتحان میان ترم و یه صفر دیگه داخل لیست نمرات ؛ نمیدونم فردا با چه رویی باید توی چشای استاد نگاه کنم . انقد از این حس مزخرف بدم میاد ؛ نصف دوران دانشجوییم اینجوری سر شده ؛

امروز خونه که بودم یه اتفاق جالب برام افتاد ؛ یاد یه چیزی افتادم ، ته دلم خواستش ، بعد با اطمینان به خودم گفتم عمرا اگه برا تو باشه بعد یهو گریم گرفت ؛ بدیه دختر بودن به اینه ، از این خصوصیتم خیلی بدم میاد ؛ چرا تا یه چیزی میشه باید اشکمون در بیاد ؟؟؟

اون شب توی خبر شنیدم ، خب خیلی جاها حرف ازش هست ، همون کاری که اون خاک بر سرا کردن ، دیگه ینی انقد آدم نبودن که یه نفر رو از قبرش در نیارن ؟ بی چاره روحش باید خیلی ناراحت باشه ، خدا حقشونو بذاره کف دستشون که این کارو کردن ؛

میدونستید حافظه ی ماهی فقط 8 ثانیه هست ؟ 1 2 3 4 5 6 7 8 یادش رفت ، ینی اگه الان براش غذا بریزی بعد هشت ثانیه بعد یادش میره غذا خورده بوده ، بعد میتونی دوباره براش غذا بریزی و اون انگار که عذا نخورده . یه ماهی میتونه توی 8 ثانیه چند تایی تخم بذاره ، بعد یهو یادش بره که تخما مال خودشه ، میره و اونا رو میخوره ؛ طفلکی خنثی

خیلی وقتا نیم ساعت مینویسم و بعد 1 2 3 4 5 6 7 8 پاکش میکنم ، اما حوصله ی پاک کردن ندارم . پس بی خیالش میشم .

شبتون رویایی .

یا علی .



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

حس میکنم روح گمشده ام بهم برگشته ! چشمک

از جلوی سیستمم پا شدم ؛ این لب تاپو برداشتم اومدم روبروی پنجره . اینجا یکم نور بیشتره . یکم هم سرده اما هر چی که هست باعث شده یکم روحیم عوض شده .

دارم رو زبانم کار میکنم . یه آهنگ خارجکی هم گذاشتم باهاش میخونم . خیلی شاده ، از ریتمشم خوشم میاد ؛

این پست رو گداشتم که فقط بگم خیلی خوشحالم . هورا



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

زنان پایین شهر ریاضیدانان بزرگی هستند
آخرهیچ ارشمیدسی نمی تواند
نیم کیلو گوجه را به نام آبگوشت...
.
.
.
بین سیزده نفر تقسیم کند




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.
- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟
بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.
با وعده شیرین بابا خوابید.
صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.
اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٦ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

رتبه های اول کشور ایران در کتاب گینس :

در چه زمینه هائی ایران در جهان مقام اول را دارد؟

رتبه های اول ایران در دنیا :

1- بیشترین تولید پسته

2- بیشترین تولید خاویار

3- بیشترین تولید خانواده توت

4- بیشترین تولید زعفران (80% کل تولید جهانی)

5- بیشترین تولید زرشک

6- بیشترین تولیدمیوه آلویی (از قبیل شفت وگیلاس وغیره )

7- بالاترین دمای ثبت شده روی سطح زمین (70.7 درجه سانتیگرد در کویر لوت)

8- بیشترین تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، میزان بارش برف 8 متر در 5 روز)

9- بزرگترین واردکننده گندم

10- بیشترین فرار مغز ها

11- بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)

12- بالاترین میزان تشعشات زمینی، با شدت سالانه 260 میلی سیورت در رامسر (مقایسه= یک عکس رادیوگرام سینه 0.05 میلی سیورت، میدانهای اطراف چرنوبیل 25 میلی سیورت)

13- بیشترین تعداد زمینلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)

14- دقیقترین تقویم دنیا (تقویم جلالی)

15- بیشترین مصرف تریاک و هرویین (امریکا بیشترین مصرف کوکایین را دارد)

16- بیشترین تعداد تغییر پایتخت در طول تاریخ (تهران سی و دومین پایتخت ایرانست)

17- کهنترین کشور دنیا (تاسیس شده در 3200 سال قبل از میلاد مسیح)

18- میزبان بزرگترین جمیعت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)

19- بزرگترین تولید کننده فیروزه

20- بزرگترین منابع روی در جهان

21- بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل تولید جهانی)

22- بیشترین شتاب پیشرفت تولید علم و تکنولوژی در جهان (340000% رشد در طول 37 سال 1349-1387، شتاب رشدی یازده برابر متوسط جهان در سال 1388, رشد سالانه کنونی 25.7%)

23- بزرگترین سیستم بانکی اسلامی (کل سرمایه 236 میلیارد دلار)

24- بالاترین میزان وابستگی به انرژی (بیشترین اتلاف انرژی در جهان)

25- بزرگترین منابع انرژی هیدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 میلیارد دلار بر حسب قیمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)

26- بالاترین تناسب ذخایر به تولید برای نفت در جهان(با میزان تولید کنونی ایران معادل 89 سال ذخایر نفتی دارد)

27- ارزانترین پایتخت جهان (طبق تحقیق شبکه خبری سی ان ان تهران ارزانترین پایتخت جهانست)

28- بزرگترین فوران چاه نفت در تاریخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقایسه با نشت نفتی خلیج مکسیکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)

29- بالاترین آلودگی دیوکسید گوگرد در هوای شهری

30- قدیمیترین منبع مصنوعی یا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم میکند)

31- بزرگترین مجموعه جواهرات در جهان (جوهرات شاهی ایران در موزه بانک مرکزی ایران بزرگترین گنجینه جوهرات جهانست)

32- کهنترین امپراتوری جهان (هخامنشیان اولین ابرقدرت تاریخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جمیعت جهان حکومت میکردند که این بالاترین درصد جمیعت تحت یک دولت در تاریخ هم هست)

33- بیشترین تعداد تلفات در جنگ شیمیایی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ایران همچنین دومین رتبه تلفات تاریخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)

34- بیشترین تعداد و تناسب شیعه گان در جهان (89% جمیعت ایران)

35- بیشترین رشد تعداد خودروهای گازسوز

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

صورتک(انسان):بعضیهاش قابل تامله !!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٦ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مدتی است فکرم درد می کند...

دکتر ها می گویند:

توده ای از حرفهای ناگفته در سر دارم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٤ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

لطفا سوال هایی که جوابشان بله یا خیر است بپرسید و از جواب ها ناراحت نشوید:

 

سلام دوستان عزیز.
این که سوال از روح سرگردانه ؛ ادامه  مطلب هم یه بازی هست ، حتما سر بزنید .
کد سوال از یک روح


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

یه مترسک شکسته ٫عمری لباش و بسته

شده همدست کلاغها ٫شاهد غارت باغها

می بینه اما نمی خواد ٫کلاغها تنهاش بذارن

ببرن هر چی که می خوان ٫هر کی رو می خوان بیارن

اخه تو امید باغی ٫نه مترسک شکسته

آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشسته

تو یه رخت باغبونی ٫تو چرا نامهربونی

واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی

انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته

دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٧ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما زیبا خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آنخانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٤ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خب ؛ بحث ما در رابطه با این مسئله نا بو د ی د نیا ست !

جدیدا فـیـس بـوکـ سر زدید ؟

نمیدونم ماها رو سرکار گذاشتن یا خودشون رو ! واللا !

مملکت دارن خوش میگذروننا !

چند تا متن جالبی که در رابطه جاهای زیادی دیدم اینا بودن :

« نه مهندس شدیم ،

 نه آیفون خریدیم ،

نه پورشه خریدیم ،

دنیا هم که داره نابود میشه ؛

اصن یه وضعی ...!!! »

یا این یکی :

«دختر خانم های عزیز آیا ،

برای واقعه .... (دیدم همه جا فیلتره گفتم اسمشو ننویسم) لباس مناسب خریدید ؟؟»

..

..

اگه بشه میرم الان یه نظر سنجی میذارم ببینم چند نفر راضی به نا بو دی د نیا هستند !!!

حتما شرکت کنید تا یه آماری داشته باشیم !

واللا !

منم تا دیروز که کلی نا امید بودم بدم نمومد همه چیز تموم بشه اما راستش دیشب یه فیلمی دیدم یه ایده جالب اومد تو ذهنم .

برای اتاق خواب رها کوچولو !

میخوام سفارش بدم با سنگ های شب نما ستاره های کوچولو درست کنن و بعد به دیوار اتاقش بزنم ؛ اینجوری شب که میشه دیوار اتاقش مث آسمون پر ستاره میشه ؛

اگه همونی بشه که تصور میکنم واقعا جالب میشه !

..

خب . دوستان عزیز این چند روز باقی مونده (البته اگه واقعا اتفاق بیافته) رو خوش بگذرونید ؛ خوش باشید و بخندید و سعی کنید برای یه بار هم شده بدون استثنا همه ی آدم های رو ی زمین رو دوست داشته باشید !

مراقب خوبی هاتون باشید .

یا علی .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٢ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما بخوری متوجه خواهی شد

اما

مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت باران لعنتی!

 

- این است معنی مادر



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

الان از اون حس هایی دارم که میخوام دنیا نباشه !

چند روزه میخوام یه مطلب بذارم اما نمیدونم چی !!

این اجالتا(ن) اینجا بمونه تا ببینم فردا میتونم یه چیزی پیدا کنم !!

دارم با یکی از دوستام چت میکنم ؛ یه لحظه دلم برای خودم سوخت وقتی قیافه ی خودمو با این شکلک خنده مقایسه کردم !

این که ناراحت باشی و سعی کنی تظاهر کنی که شادی کار آسونی نیست !

مثل اینه که با این کار سر دیگران رو گول بمالی !

در حال حاضر فقط دلم میخواد بخوابم ؛ یه دوسه ماهی ، تمام روزها و شباشو بخوابم و بیدار نشم !

عجیب داغونم ، اینجا هم که دوباره سوت و کور شد !

افسوس



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

روزی یک کشیش اسپانیایی به جزیره ای رفت تا در آن جزیره به تبلیغ انجیل بپردازد که به سه ماهیگیر برخورد می کند .

کشیش از سه ماهیگیر پرسید : " چگونه دعا می کنید ؟"

یکی از آنها پاسخ داد :"ما فقط یه دعا داریم . می گوییم: خدایا تو سه تا هستی ما هم سه تا .از ما مراقب کن "

کشیش میگوید :دعای شما اشتباه است و خدا آن را نمی پذیرد .

کشیش روش دعا کردن را به آنها می آموزد و سپس راه خود را پی می گیرد .

 بعد ازظهرسه ماهیگیر وقتی کارشان به پایان میرسد  آماده می شوند تا دعا کنند اما هر چه فکر می کنند دعای کشیش را به یاد نمی آورند بنابراین به دنبال او می روند همچنان که به کشتی نزدیک می شدند یکی از آنها فریاد می زند: "پدر ! پدر ! آن دعایی را که مقبول خداست دو باره به ما یاد بده ،چون فراموشش کرده ایم"   کشیش از دیدن آنها که روی آب می دویدند شگفت زده می شود و مات و مبهوت  می گوید :"مهم نیست همانطور که قبلا دعا می کردید ، دعا کنید ."

 

این مرتبط ترین عکس ممکن بود !

به حسب ظاهر داوری مکنید بلکه به راستی داوری کنید.



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

ساعت ها منتظر می مانم

اما هیچ

شاید چون منتظرم – همه هیچ است

آرزویی در دل

آرزوی لحظه های شوق و اشتیاق

لحظه ها همین جاست – اما من نیستم .

شاید لحظه ها انتظار مرا می کشند .

مطمئن نیستم – فقط می دانم.

دانستنم با باورم برابری نمی کند .

باوری ندارم

همه اش ترس است

می دانم – اما دانستن آنچه که می خواستند بدانم .

 

راحله کاظمی



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
دور جدید مسابقه ی برتر بهمن ماه !

 

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

 مسابقه وبلاگ برتر ماه !

اگه دوست داشتید به وب ما رای بدید ، میتونید روی عکس بالا کلیک کنید ؛ در صفحه باز شده روی vote کلیک کنید ؛ در این صورت شما به این وبلاگ رای دادی !

این پست ثابته ؛ از سایر مطالب وب هم دیدن کنید !

با سپاس فراوان

انسان(صورتک)



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٥ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

داستان ادامه مطلب رو به دل نگیرید ، فقط خعلی باحال بود .قهقهه

//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\

من و داداشم وقتی مامان بابا هستن و همه چی ارومه

..

..

..

..

..

..

..

من و داداشم وقنی مامان نیست و خرابکاری مبکنیم
کامپیوتر میگه بوووووووووووووووم و اتیش میگیره



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پسر عاشق

در این صفحه باید نام آن ایمیج و توضیحاتی در مورد اون ایمیج بنویسیم و به مرحله بعد برویم ، ما هم در قسمت نام مینویسیم Deploy image  و در قسمت شرح هم مینویسیم  deployment image – don’t select for capture  و next  رو میزنیم در ادامه آدرس و نام ایمیجمون رو مشاهده میکنیم و گروهمون هم مورد تایید است پس next  را میزنیم .

 

خواستم دو صفحه تحقیق بنویسم تا الان انقد این next  بیچاره رو زدم که داره حالم از خودم بهم میخوره ، یه مدته در رابطه با این next دست بزن پیدا کردم !

باید برم دکتر هم خودم برم هم next  رو ببرم آخه فک کنم حالش خوب نباشه ، تا اینجا که خیلی کتک خورده ! خودمم برم پیش یه روان پزشک یه مدت خیلی خشونت پیدا کردم !



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱۱ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گرگها همیشه زوزه نمیکشند ...

گاهی هم می گویند :

دوستت دارم ...


و زودتر از آنکه بفهمی بره ای ...

میدرند خاطراتت را ...

و تو میمانی با تنی که بوی گرگ گرفته ... !!!


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٠ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اول ای جان دفع شر موش کـن

وانگه اندر جمع گندم جوش کن

به‌نام خداوند هستی و هم راستی

 

این بلاگ به همت تعدادی از استادان

دانشگاه‌های کشور ایجاد شده است

و هدف آن مبارزه با تخلف و تقلب

علمی در دانشگاه‌ها چه از سوی

دانش‌جویان و چه از سوی اعضای

هیات علمی است. متاسفانه ما

شاهد گسترش حرکت‌های غیر اخلاقی

در فضای علمی کشور هستیم که با

انگیزه‌هایی چون اخذ مدرک، پذیرش

یا ارتقای مرتبه‌ی دانشگاهی صورت

می‌گیرتد.

ما با هرگونه تقلب مخالفیم و سکوت

در برابر آن‌را هم جایز نمی‌دانیم. در

این بلاگ قصد داریم برخی موارد و

روش‌های تقلب‌ را بیان و ضمن آموزش

به دانش‌جویان و تلاش برای اشاعه‌ی

اخلاق و آداب حرفه‌ای در جمع خودمان‌

، مسولان را وادار کنیم تا به مشکل

تقلب و ریشه‌های آن واکنش جدی

نشان دهند

برای ورود به استادان علیه تقلب روی عکس کلیک کنید .



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٩ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ادامه مطلب بخشی از مقاله ی تصوف در ویکیپدیاست،برای خوندن اصل مقاله روی عکس کلیک کنید .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٩ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خب !

با روزهای معمولی فرقی نمیکنه ، فقط یه اسم داره و این که گاهی بعضیا بهت میگن : تولدت مبارک ؛

از دیروز هر کسی بهم اینو گفت من در جواب گفتم : ممنون ، تولد تو هم مبارک !

اولین تبریک و از مورچه شنیدم ، دومی رو از علی ، سومی عاطفه ؛صبح هم مامان و بابا و هانی ؛ اقا رضا هم اس داد و تبریک گفت !

خب همینا دیگه ، آخه ما دوست زیاد نداریم !

از کادو هم به لطف خدا خبری نیست ؛ آخه نا سلامتی نوزده سالم شدها ، کادو چیه ، اون مال بچهاست !

...

بزرگداشت شیخ مفید هم مبارک ...



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٠ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

به منظور رعایت قانون کپی رایت برای خوندن متن روی عکی کلیک کنید تا برسید که منبع !



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۸ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
اشتباه کردید، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می گوید :حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم

 

برای دانلود کتاب به ادامه مطلب مراجعه کنید .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٥ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پسر عاشق

دنیای بزرگی که ثلث کف دست آدمی را در برگه ی کاغذ جای گرفته ، و حال خود را در این کاغذ بنگرید ؛ ما در این تصویر جز هیچ نیستیم ؛ کهکشانی پر از منظومه ها ،  منظومه هایی پر از سیارات ، و تمام انیها پر از ستارگان رنگ به رنگ؛

از بین این سیارات اگر بنگریم ، زمین است ؛ و زمین پر از کشور ها ؛ کشور ها پر از شهر ها ؛ و شهر ها پر از خانه ها ؛

از میان این همه خانه ، یکی خانه من ، یکی خانه تو ؛ در خانه من ، من ! و در خانه ی تو ، تو !

حال به کف دستت بنگر ، خط ، خط ، خط ، کوچک ترین خط را نشان بگیر ، عمیق تر بنگر ، به درون ؛ پوست ، گوشت ، خون ؛

خون ؛ گلبول سفید ، گلبول قرمز ! کوچکتر و کوچکتر ؛

حال باز گرد ؛ « گلبول سفید و قرمز ؛ خون ؛ گوشت ؛ پوست ؛ من ، تو ؛ خانه من ؛ خانه تو ؛ شهر ؛ کشور ؛ زمین ؛ منظومه ؛ کهکشان ؛ »

از گلبول سفید تا کهکشان ، فاصله کم نیست ؛

وجب بگیر ، متر بزن ، با قدم بشمار ، با سرعت نور اندازه بگیر ؛ از وقتی به دنیا امدی شروع کن ، وجب بگیر ؛ قدم بزن ، گوسپند بشمار ؛

نوزاد ، کودک ، نوجوان ف جوان ، میان سال ، پیر ، مردی ؟ زنده شو ، کودک شو ، نوجواتن شو ، جوان شو ، میان سال شو ، پیر شو ،اما همچنان وجب بگیر ، قدم هایت ررا بشمار ، از سر این کهکشان تا سر آن کهکشان ، از خانه تا آخرین ستاره ، تا اخرین سیاره ؛ قد نمدهد ، نه عمر من ، نه عمر تو ؛ هیچ کدام قد نمیدهد . مگر یاد بگیری هزار بار سریع تر از سریع ترین ها حرکت کنی ؛

حال مقایسه کن ، این در مقابل بزرگی پروردگارت هیچ هم نیست ، وقتی این بزگ هیچ نیست ، تو از هیچ هم هیچ تری !



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٩ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

در دوردست خودم تنها نشسته ام

 برگها روی احساسم می لغزند...



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام به دوستان عزیز

یه ایملی تو اسپم هام دیدم . مسابقه ی بزرگ اینترنتی . جالب بود . اگه تونستید حتما شرکت کنید .

اگه آدرسشو خواستید بگید تا بهتون بدم .



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٤ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

با شب..

این مقدّس حرام زاده..

این یادگار از بدعتِ تو با سپیده..

          شِکوِه می گویم تا نپندارد که تنها، این منم

                                                                                مانده بر جای از عبور خاطرات تو

 

با ماه..

آن روشن دل شاهِدت..

خوار گشته، پلک ها بر هم آرمیده...

          می نشینم پای صد دیوارِ خِشتی

          قصّه خوانم چون اذانِ نو' زَده در شرقِ شب 

                                                                                      بی تأمّل، بی درنگ

 

شهرزادم من..

زاده ی شهرِ دلِ تو..

                            بی گُدارَم...نیست پروایی مرا

 چشم ها در سوگِ آوای سحر

                                         هستی ام را می دوند....

 

خوابِ شیرینم..

کاینچنین با شورِ صد مستی

 خیره در رنگ و لعابِ آفتابِ لَوَندش

                                         رو زِمن گردانده صبح

                                                                                 اندیشه ها می پرورد در سر

 

با زمین..

این مبارک..این قدمگه.. مادرم..

پیشگوی روزگارِ خوش، طراوت، زندگی...

زایشِ همچون تویی... بی ردّ پایی...کورسوی نگاهی....

                                                                              شاعرِ پایانِ خود گردیده ام....

آری اکنون...

شمع جانم با لبی خاموش

 شامگاهان می دَمَد از نو، سرآغازِ مرا

                                         شعله ی یادِ مسیحاییِ تو

                                                                                 چون هزاران دشنه بر تاریکِ شب

 

هر صبحدم...

با سقوطّ اوّلین شبنم...

 

دم فرو می بندد این.. 

                           خونین دلِ نازک تَرَک برچیده و بی جانِ من

 

 

                                صبحِ زهرآگین

                                                  هویدا می شود.....



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٢ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره اش رو به خیابان نبود

دوست من منظره بسته اش
طارمی پرگل ایوان نبود

چهره گشایی که به چاه محاق
چهره گریهاش نمایان نبود

طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت
او فقط اینگونه هراسان نبود

من پی دریوزه ی اسمم اگر
او پی درویزگی جان نبود

دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود

بدخبران آنچه ز آن گفته اند
با دل خوش باورمان آن نبود

دوست من با دل طوفانیش
جز پی آرامش طوفان نبود

دوست من نکته ی آغازهاست
دوست من نقطه ی پایان نبود

با چه دریغی بسرایم از او
او که از خویش پشیمان نبود



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢۱ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
  • هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
  • هم رونق زمان شما نیز بگذرد
  • وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
  • بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
  • باد خزان نکبت ایام ناگهان
  • بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
  • آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
  • بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
  • ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
  • این تیزی سنان شما نیز بگذرد
  • چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
  • بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
  • در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
  • این عوعو سگان شما نیز بگذرد
  • آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
  • گرد سم خران شما نیز بگذرد
  • بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
  • هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
  • زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
  • ناچار کاروان شما نیز بگذرد
  • ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
  • تأثیر اختران شما نیز بگذرد
  • این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
  • نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
  • بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
  • بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
  • بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
  • تا سختی کمان شما نیز بگذرد
  • در باغ دولت دگران بود مدتی
  • این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
  • آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
  • این آب ناروان شما نیز بگذرد
  • ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
  • این گرگی شبان شما نیز بگذرد
  • پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
  • هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
  • ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
  • یک روز بر زبان شما نیز بگذرد




تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

 

 

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»
مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی»

 

دو قطره روغن یا دو استکان چایی . حواستون به زندگی باشه .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پدر روزنامه می خواند .اما پسر کوچکش مدام مزاحش می شد.و حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم .ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"
پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۸ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

خواب دیدم بازم داریم شهرو چراغون می کنیم

چراغ خونمونو نذر خیابون می کنیم

روی این سقف سیا کاغذ آبی می کشیم

آسمونو پر خورشیدای الوون می کنیم

خواب دیدم چیکار کنم خوابو نمی شه که ندید

خواب دیدم ما هم داریم کاری کارسون می کنیم

توی خواب خیلی چیزا رو می شه دید حیفه که ما

این همه دیدنی رو از دیده پنهون می کنیم

خواب دیدم به هم می گیم فتح طلسما با ماهاس

یه روز این دیو غمو از سینه بیرون می کنیم

قلعه سنگبارونم اگر که سنگرش باشه

امیر ارسلام می شیم قلعه رو داغون می کنیم

هفتا خوان چیزی که نیس بیشتر ازینم که باشه

ما همون کاری که کرد رستم دستون می کنیم

حالا که این کلکا خنجر و از پشت می زنن

ما چرا پشتمونو به تیغ برون می کنیم

آخ چقدر خوابا خوبن کاشکی بازم خواب می دیدم

می دیدم کلید داریم تو قفل زندون می کنیم

اثر :محمد علی بهمنی



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٤ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بماند سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذره خاک افتاده جایی
غرض نقشی است کز ما بازماند
که هستی را نمی‌بینم بقایی
مگر صاحبدلی از روی رحمت
کند بر حال درویشان دعایی

 

----------------

عکس ادامه مطلب رو حیفم اومد نذارم .

استاد سبحانی امروز از دوستش میگفت . که یه کار مینیاتور 50 در 70 رو با منبت اجرا کرده بود . تک تک موهای کار رو با اره درست کرده بود .بعد روش موم ریخته و با سوهان تراش داده بود و....

نقاشیه کارهای مینیاتور در این ابعاد حدود 5 . 6 میلیون قیمت دارن  و این کار که هزار بار سخت تر اوناست قیمتش یه دنیاست . چون یه عمر به پاش ریخته شده .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٤ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ما در دنیای هنر و گرافیک و پوستر و کاریکاتور به این شخص ارادت داریم .

با دیدن عکس متوجه میشید که ایشون از پا معلول هستن . و اگه بیشتر در عمق نگاهش برید متوجه میشید که حاصل یه زندگیه چند ساله و بعد طلاقه . نمیدونم درست گفتم یا نه خب به زبون خودمون بچه ی طلاقه .

دلم میخواست چند تا از نمونه کارهاشو اینجا بذارم اما گاهی نمیشه بعضی چیزال رو از فیلتر رد کرد .

خودتون میتونید در گولگ جست و جو کنید . کافیه بنویسید لوترک . بین عکسهایی که میبینید اون پوستری که یه آقایی با شال قرمز داره تنها کار این آقاست که در کتب درسی ذکر شده .

ممنون از این که اینو مطالعه کردین .



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۱ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.

شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛

 

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،

آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.

روز چهارم، هیچ نگفت.

شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته‏ها بخواند.

پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،

آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى .

 


امام علی(ع) هم می فرماید:

:کسی که سکوت اختیار کند نجات یابد

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!»

مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مرد جوانی مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٥ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

ناقوسِ دلنواز

جا بُرده گرم در دلِ سردِ سحر به ناز

آوایِ او به هر طرفی راه می بَرد.

سویِ هر آن فراز که دانی،

اندر هر آن نشیب که خوانی،

در رخنه های تیره ی ویرانه های ما،

در چشمه های روشنی خانه های ما،

در هر کجا که مرده به داغی ست،

یا دل فسرده به چراغی ست،

تاثیر می کند.

او روز و روزگارِ بهی را

-گمگشته در سرشتِ شبی سرد-

تفسیر می کند.

وز هر رگ اش ز هوش برفته

هر نغمه کان به درآید،

با لذت از زمانی شادی پرورد

آن نغمه می سراید.

 

او با نوایِ گرم اش دارد

حرفی که می دهد همه را با همه نشان.

تا با هم آورد

دل های خسته را،

دل برده است و هوش ز مردم کِشان کِشان

او در نهادِ آنان

جان می دمد به قوتِ جانِ نوایِ خود

تا بی خبر ننمایند،

بر یأسِ بی ثمر نفزایند،

در تار و پودِ بافته ی خلق می دود

با هر نوایِ نغزش رازی نهفته را

تعبیر می کند.

از هر نواش

این نکته گشته فاش

کاین کهنه دستگاه

تغییر می کند.

 

دینگ دانگ!... دم به دم

راهی به زندگی ست

از مطلعِ وجود

تا مطرحِ عدم.

...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٥ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

انجمن انسانم آرزوست

قابل توجه همه ی دوستانی که به وبلاگ ما سر میزنن .

دیشب در یک عملیات بسیار دشوار و طاقت فرسا موفق شدم برای وبلاگمون یه انجمن را بندازم .

البته هنوز خیلی سرپا نشده اما خوشحال میشم به انجمن بیاید و اگه خوشتون اومد عضو بشید .

ممنون . یا علی .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

واقعا پاییز بهترین فصل خداست . خیلی زیباست . برای دیدن چند تا از زیبایی هاش یه سر به اداه مطلب بزنید .

ممنون .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ
هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»
«کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »
«وز آن ته مانده های سفره خوردن»
«و گر آن هم نباشد استخوانی »
«چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی »
«ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست »
«بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم »

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است »
«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما »
«نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی »
«نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه »
«و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت »
«بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست »
«درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد »

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۸ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

هوست معتکف خانهٔ خمارم کرد

عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد

خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد

لب لعل تو به یک عشوه، که در کارم کرد

شورها در سر و با خلق نمی‌یارم گفت

زخمها بر دل و فریاد نمی‌یارم کرد

می‌شنیدم که: شود نیک به شربت بیمار

شربتی داد خیال تو، که بیمارم کرد

من ندانم سبب گرم و گدازی که مراست

تا چه زورست و تعدی که چنین زارم کرد؟

سایه‌ای بودم و عکس تو بپوشید مرا

ذره‌ای بودم و نور تو پدیدارم کرد

دیده تا باز گشودم بتو، اندیشه ببست

در بر وی همه و روی به دیوارم کرد

آنکه اندر عقب من به تعبد کوشید

بعد ازین حال ندانست که انکارم کرد

مرده بودم، به سخن‌های تو گشتم زنده

خفته بودم، صفت حسن تو بیدارم کرد

بادهٔ هر که چشیدم سبب مستی بود

اوحدی زان قدحی داد، که هشیارم کرد



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٧ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

چه فکر کردی ؟ که دنیا مال توست ؟          غافل از این فکر که اجل دنبال توست

 

1: دارم سعی میکنم این گوگل عزیزو باز کنم که یه عکس برا این مطلب پیدا کنم . باز نمیشه . فک کنم بابت اون دوسه روز باهامون قهر کرده .

2. یه مدت نبودم اومدم دیدم هیچ کدوم از نظرات تایید نشده . به خودم گفتم مثلا این یه وبلاگ گروهیه .

3. به قول اون پست طلسم شده ی زمستون : هوست معتکف خانه ی خمارم کرد .

4. به یقیین رسیدم که اگه تا چند وقت دیگه عجلم سر نرسه خودم تمومش میکم . دیگه هم مهم نیست . نمیخوام بمیرم فقط میخوام تموم بشه .

5. دیروز بعد از کلی وقت رفتم باشگاه . مبارزه ی خوبی کردم با این که حالم خیلی خوش نبود . استاد میگفت کارت خوبه . با رقیبت داری هم پا میای اما اگه برسه به راند چهارم بخاطر عقب روی هات امتیازو میدن به رقیب . چه کنم دیگه . روحیات لطیفم اجازه ی حمله رو بهم نمیدن .

6. هوای اینجا کاملا پاییزی شده . بارونی میباره که لنگه نداره . من یکی که عاشقشم .

7. ببخشید اگه زیاد حرف زدم . مراقب خوبی هاتون باشید . یا علی .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اصلاحات از یک میز عسلی شروع شد

                                                            

سالها دور در یک سرزمین دور یک آقای سنتی بود که با همسر مدرنش زندگی می کرد . همسر مدرن آقای سنتی که از اساس با امور کلاسیک مخالف بود , درست سه ساعت بعد از ازدواج فکر کرد که دچار بحران هویت شده و فهمید در این تضاد سنت و مدرنیسم موجود در خانه ی آقای سنتی احتمالا دچار یک شیزوفرنیای حسابی خواهد شد . به تابلو ها ی کوبلن و مبلهای استیل و میز های کنده کاری شده و آباژور منگوله دار و لاله و شمعدانی خانه , نگاه می کرد و حرص می خورد . با خودش می گفت : بعد از یک عمر « مارکز » و « پاز » و « روبلس » خواندن شدیم شمس الملوک .

سرانجام در یک صبح درخشان پاییزی , ساعت 8 صبح که آقای سنتی سنگک داغ و چای قند پهلو را خورده بود , ولی هنوزسر کار نرفته بود , خانم مدرننه گذاشت و نه ورداشت و گفت :

« آقا ! من دیگه تحمل این میز عسلی چوبی رو ندارم , لکه ی چایی می مونه روش .»

آقای سنتی بهش برخورد , کلی استدلال کرد که هویت فرهنگی خیلی مهم است , اما خانممدرن به قضایای کاربردی مربوطه به لکه ی چایی فکر می کرد . سرانجام عصر سه شنبه و در یک غروب غم انگیز ساعت 6 بعد از ظهر آقای سنتی یک میز عسلی شیشه ای آورد و گذاشت توی اتاق پذیرایی , بعد خانم که دیده بود آباژور منگوله دار به میز شیشه ای نمی آید گفت که آباژور را عوض کنند و بعد دیدند که آباژور مدر طرح « وازرلی » به مبل کلاسیک مدل لویی چهاردهم نمی خورد , دادند مبل را سمسار برد و به جاش مبل مدرن به طرح و رنگ بندی « موندریان » آوردند و بعد دیدند مبل جدید با قالی کاشان نمی خورد , قالی ها را فروختند و به جاش کف خانه را پارکت کردند و بعد دیدند که کف پارکت با پرده ی مخمل کرم و قهوه ای مدل لویی پانزدهم نمی آید , پرده ی بافت گونی به جاش آوردند و مقادیری لووردراپه سفید آویزان کردند چشت پنجره ها و سه ماه نشده بود که خانه ی آقای سنتی سابق تبدیل شد به یک خانه ی کاملا مدرن , آقای سنتی که در راستای اصلاحات جدید کلی تغییرات کرده بود یواش یواش کت و شلوار های سورمه ای را گذاشت کنار و شلوار و ژاکت تنش کرد و به جای سیگار بهمن و تیر و آزادی , پیپ و توتون کاپیتان بلاک کشید . صبح جمعه ی سه ماه بعد آقای سنتی که کاملا مدرن شده بود و چه بسا نزدیک بود پست مدر هم بشود به همسرش که برایش چای آورده بود گفت :

_ « من دیگه چایی نمی خورم , کیکمی خورم با کاپوچینو . »

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گلابی کوچولو با چشم هاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

حالا او تنها گلابی اون درخت تو اون فصل سرد بود .

وقتی آدمی رو میدید برگهای دورشو کنار میزد تا دیده بشه . تا چیده بشه .

حالا فقط بلند تریم شاخه ی درخت نبود که تنهایی رو حس میکرد . لا اقل اون شاخه گاهی به نسیم سلام میکرد . اما گلابی ...

کم کم داشت دعا میکرد کرمی . کلاغی ... بیاد و اونو بخوره . اما تو این سرما نه کرمی بود و نه کلاغی .

گلابی مونده بود و تن لخت درخت .

بعد از یه روز سرد وقتی چشماشو باز کرد دید که درخت پر شده از شکوفه و گلابی های کوچولو .

به نزدیک ترین گلابی نگاه کرد و لبخند زد . اما نسیم اومد و گلابی رو روی زمین انداخت .

گلابی کوچولو با چشمهاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.


در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب آوردم ،
سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ‌!
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت .
جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم‌.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است‌،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او
خواهم آویخت‌.
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه
زنجره ها.
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ریخت‌.
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت‌.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت‌. نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت‌.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

از امروز ب مدت سه روز تمام مسلمانان استفاده از گوگل و یوتیوب را متوقف میکنند  زیرا از متوقف کردن نمایش فیلم اهانت آمیز  به ساحت مقدس  پیامبر اعظم (ص) خود داری کردند.

 

این مطلبو تو وبلاگ های خودتون کپی کنید تا اطلاع رسانی بشه ...

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یاد سهراب بخیر! آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی,باورت گر بشود گر نشود, حرفی نیست.. اما من نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست. 

....

آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

...

همیشه می دویدم
اما الان
تنها راه می روم
شاید راه زندگی دیرتر تمام شود

...

چشمانم را روزهاست بسته ام
از درد نه از شوق
تا نبینی به جای عکست ، اشک را در چشمم

...

قلبم درد می کنه
شاید حضور تو خالیست ......
پر باز کن از این پیله تنهایی ای عشق

...

خدایا این پائین زمین خسته کننده است
از بالا چطور
شاید وقتش باشد که قیامت کنی !!!!


...

 

سلامتی مگس که بهم یا داد وقتی زیاد دوره کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت

...

چیه ؟
ذل نزن به من
ذل نزنم ؟؟؟
آخه دلم برات تنگ می شه
چرا اینقدر دلم برات تنگ می شه
شازده خانوم
به چشام نگا کن
چی میبینی
دکمه های سیاه مشکی یا شازده ی چکمه پوش
کاش منو قد گلای قالی مادربزرگ دوست داشتی
چرا منو دوست نداری ؟؟؟؟
چرا ؟
بابا من که برات می میرم
من که همش به یادتم
من که رفیق راهتم
یکم منو محل بزار
دستاتو تو دستام بزار
بیا بریم با هم بهشت
صفا کنیم توی بهشت
رها نکن دست منو
صدا بکن قلب منو ....

...

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم،
تا در شبی بارانی ،آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم،نوش کنیم

...

یادش بخیر . حسین پناهی رو میگم . حرفاش شیرینن و به دل میشینن . خدایش بیامرزد .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

ما , ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم , چرا که شنا کردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم ...

 

دیگر نمیــ گویم گشتم نبــــود نگرد نیستـــ


بگذار صادقانه بگویمـــ گشتیم اتفاقا بود فقط مال ما نبود!!!


شما بگردید لابد مال شماستـــــ


حسین پناهی

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳۱ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اینک که شهر شعله ور بی خیالی هاست
جای برادران غیور چه خالی است
جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره خشکسالی است
بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
رئ عبور صاعقه شان این حوالی است
من حرف میزنم و دلم شعر میشود
در واژه های من هیجانات لالی است
طاعون گرفته ایم و کسی حس نمیکند
تا آن که زنده بودنمان احتمالی است
آلوده است کوچه . خیابان به زندگی
چیزی هست و نیست و حالی به حالی است
بر من چه سخت میگذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است !


 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

تولـــــــــــــد تولـــــــــــــد

تولدتـــــــــــــــــــــــــــــــــ

مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــ

.....

روزت مبارک . روزم مبارک . روزش مبارک

روزتون مبارک . روزمون مبارک . روزشون مبارک

.....

1.ن : یعنی کی میشه این درس خوندن تموم بشه !

2.ن : احوالاتم عجیب خرابه اما نبودید ببینید دیشب همچین خواب بهم خوش گذشت که نگو . سه شب بود نخوابیده بودم .

3.ن : شماها میدونید برای ساخت خودروهایی که روی زمین حرکت نمیکنن چقدر درد سر لازمه ؟ و یه میدان مغناطیسی خیلی بزرگ . کل فعالت های شرکت های خودرو سازی  رو تحت تاثیر قرار میده . البته قطارهای مغناطیسی هستن و این خوبه اما فکر نمیکنم تا چند هزار سال دیگه به کشور ما بیان .

4.ن : شماها میدونستید یه فرد نابینا میتونه به کمک صوت تصاویر رو بشوه ؟

5.ن : چرا هیچ برنامه ی تلوزیونیی از استاد کانگ دعوت نمیکنه تا تو برنامشون حاضر بشه ؟ نکنه مترجم کره ای ندارن ؟ با این حال سوسن حاجی پور که هست . بیاد ترجمه کنه .

6.ن : ترم قبل طراحی پیشنیاز رو پاس کردم . این ترم طراحی 5 دارم . نمیدونم این وسط 3 و 4 و ... کج رفت !

7.ن : میدونستید بچه ها با هوش ترین و درستکار ترین  آدم های روی زمین هستن ؟!

8.ن : زبرا بهترین خودکارها و مداد نوکی ها رو داره اما از ویترین نمایندگیش معلومه کسی ازش خرید نمیکنه . چرا ؟

9.ن : اون صفحه ی سررسید که عکس حاج همتو داره . بوی گلاب میداد .

10.ن : میدونم یه عالمه چیز دیگه برای نوشتن دارم اما الان چیزی یادم نمیاد .

11.ن : بدرود . یا زهرا .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:


دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٤ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام و درود .

یه نگا به این عکسه بالا بندازید .

حالا یکم از زندگیتون خجالت بکشید . یکم هم بشین گریه کن که چرا انقد دیر به دنیا اومدم و همه ی اتفاقایی که میشد یه حرکتی کنم گذشت .

نه شد بریم کربلا . مثل شیر پشت امام حسین وایسیم .

نه شد همت بگماریم و این مجسمه های ای شاه خائن رو سر نگون سازیم .

نه شد یواشکی بدون اجازه ی اولیا ی محترم بریم جبهه بعد بابامون بیاد دنبالمون گوشمونو بگیره برگردونتمون خونه .

اما خدایی شد .

اون روز همچین با اراده ی قوی رفتم وسط خیابون و همچین محکم محکم این پرچم اسرائیل رو لگ کوب کردم که نگو .

میدونی ، این عکس رو که میبینم یاده فیلم خدا حافظ رفیق میافتم .همون جایی که شهدای موتور سوار دارن میرن بهشت اما یکیشون نمیتونسته بره و باید اینجا میمونده و ...

بابا یه عالم از این عکس ها داره .

چیزاییه که از جبهه و جنگ براش مونده . چند تا عکس . معافیت سربازه پسرش . یه برگه که روش نوشته جانباز شیمیایی فلان قدر درصد . با یه عالمه خاطره .

نشد ما هم اونجا باشیم تا بابا الان بشه پدر شهید . بهمون افتخار کنه . بره پیش آقای ص که همش از نخبه بودن بچه هاش حرف میزنه بگه بچه ی منم رفت جبهه شهید شد .

خدا جان من سال دیگه عید میام جنوب . میشه لطف کنی یه مین بندازی جلو پام . بخدا خیلی هم بد نیستم .

خب بگذریم دوتا چیز دیگه مونده که میخوام بگم زود تمومش میکنم .

یک این که آ.اس به لطف خدا به سلامت برگشت . براش یه پرده نوشتم البته خودم ننوشتم ولی باز ... خودم دلم میخواست متنش بشه : کربلایی رفیق . دمت گرم رفتی کربلا اومدی . خوش اومدی ." ولی خب ادب حکم میکرد که اینجوری ننویسیم .

دو سالروز شهادت یوسف فدائی نژاد . چند روز پیش بود . همچین حال میکنم بگم سراوانی بود . همچین حال میکنم بگم روی همون زمینی کار کرده بود که منم کار کردم . خلاصه بگم که بهش افتخار میکنم .

یه چیز دیگه بچه ها جان این بخشش میشه تبلیغ اما خب من امپرانسانم و دلم میخواد تبلیغ کنم .

انجمن آنلاین ایرانیان یه انجمن برای جوونای خوب ایرانی . حتما سر بزنید .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۱ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

نمیخوام زیاد بنویسم و حرف زیاد هست .

کی میدونه سالانه چند نفر در رودخانه ها و بخاطر نا بلدی شنا جون خودشونو از دست میدن ؟

نمونش همین محمد . پسر همسایه . همبازیه بچگیامون بود . رفت شنا . نزدیک امام زاده هاشم و یهو خبر آوردن که طفلک غرق شده . یه ده روزی دنبالش میگشتن تا بالاخره اون طرف سد سنگر پیداش کردن ! فاصله ی بین این دو مکان کم نیست . میگن چیزی ازش باقی نمونده بود !

امسال هم یه جوون دیگه . نمیشناختمش اما خب جوون بود و ...

..

..

ما اینجا یه سپیدرود داریم . یه سدی هم هست . سد منجیل . امسال به لطف خدا آب پشت سد سرریز شده بود . سال پر آبی برای کشاورزا بود .

بابا میگه : من با این که کل عمرمو کنار این رودخونه زندگی کردم جرات نمیکنم این فصل برم شنا .

بابا حق داره . محمد چرا غرق شد . اونروز سد روز باز کرده بودن و اون هم شناگر قابلی نبود و همراهاش هم بچه هایی مثل خودش بودن .

میخوام بگم جوونای من خریت نکنید . جبران نمیشه ها !

اینارو میگم چون چند روز پیش خودم نزدیک بود به جمع این غرق شده ها بپیوندم .

اینو میگم چون چند روز پیش بابای محمد مرد !

اینو میگم که دلم برای مادرش کبابه .

جون هر کس که دوسش دارید بخاطر همونی که دوسش دارید . زنده بمونید . زندگی کنید .

همین فکر نکنم فعلا حرف دیگه ای مونده باشه .اگه بود باز میام و مینویسم .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٠ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

افسوس ، دیشب نشد گلادیاتور رو ببینم بخاطر همین این پست رو اختصاص میدم به فیلم های مرد علاقه ام .

کارگردان :Ridley Scott http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/7/77-Gladiator/77-Gladiator/1-Gladiator.jpg

نویسنده : David Franzoni

بازیگران: Russell Crowe, Joaquin Phoenix ,Connie Nielsen

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین نقش اول مرد، بهترین جلوه های ویژه، بهترین طراحی لباس، بهترین فیلم، بهترین صدابرداری

نامزد اسکار:

-

خلاصه داستان :

داستان فیلم مربوط به سال 180میلادی است زمانی که دامنه امپراتوری رم باستان از صحراهای آفریقا تا مرزهای انگلستان شمالی گسترده است.با این همه یک دژ در راه پیروزی کامل رومی‌ها قرار دارد که هنوز فتح نشده است.سرانجام این دژ نیز به دست 'ماکسیموس 'یکی از بهترین سرداران جنگی 'سزار مارکوس ' فتح می‌شود.پس از این نبرد 'ماکسیموس 'تصمیم می‌گیرد نزد خانواده خود بازگشته و روزگار را با کشاورزی سپری کند، اما 'سزار مارکوس 'بر آن است رهبری امپراتوری روم را به او بسپارد'.کومودوس 'فرزند سزار از تصمیم پدر باخبر می‌شود و در پی آن، پدر خود را به قتل می‌رساند تا خود بر اریکه قدرت تکیه زند.وی سپس 'ماکسیموس 'را دستگیر کرده و فرمان قتل او را صادر می‌کند'.ماکسیموس 'موفق می‌شود جلادان را کشته و از مرگ نجات یابد ولی زن و فرزند او به فرمان 'کومودوس 'کشته می‌شوند.پس از آن، 'ماکسیموس 'به خانه باز می‌گردد اما با اجساد سوخته زن و فرزند خود مواجه می‌شود. پس از آن، ماکسیموس بی هویت، توسط عده ای به بردگی گرفته می شود و اینبار در قالب یک گلادیاتور، قصد بازگشت و روم را دارد..

 

و این هم یه آدرس برای دانلود آهنگ متن فیلم گلادیاتور :

لینک غیر مستقیم

 

  

این فیلم رو خیلی دوست دارم اسمش اینجا ساحل خاطراته . با بازی جولیان مور و کوین اسپیسی .

کلی گشتم تا همین عکسو پیدا کنم . خلاصه ی فیلم و ... هم بی خیال دیگه !

 

این هم بهترین بازی دنیاست .

 

بهترین بازی دنیا

(به انگلیسی: The Greatest Game Ever Played) نام یک فیلم زندگی‌نامه‌ای/ورزشی محصول ۲۰۰۵ است که برداشتی از زندگی واقعی فرانسیس اویمت در زمانی که وی تازه قدم به رقابت‌های حرفه‌ای گلف گذاشته بود، است. فیلم‌نامه این فیلم اقتباسی از کتاب The Greatest Game Ever Played: Harry Vardon, Francis Ouimet, and the Birth of Modern Golf نوشته مارک فراست می‌باشد. فیلم در یکی از باشگاه‌های گلف شهر مونترال استان کبک کانادا فیلمبرداری شده است.

 

 

و پرنده اسکاتلندی

 

پرنده اسکاتلندی (به انگلیسی: The Flying Scotsman) نام یک فیلم ورزشی-درام محصول انگلستان ساخته ۲۰۰۶ است. این فیلم برداشتی از برهه‌ای از زندگی گریم اوبری، دوپرخه سوار اسکاتلندی است که توانست برای دو مرتبه عنوان قهرمانی رکورد یک ساعته مسابقات دوچرخه‌سواری را از آن خود کند.

 

مراحل ساخت فیلم از سال ۲۰۰۲ و با ملاقات جانی لی میلر و گریم اوبری آغاز شد.

 

 

...: خب دست خورمو ویکیپدیا درد نکنه .

...:خوشحال میشم نظر شما رو  هم در مورد این فیلم ها بدونم .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٩ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بچه که بودیم ؛
جاده ها خراب بود
نیمکت مدرسه ها خراب بود ،
شیرای آب خراب بود !
زنگای در خونه ها خراب بود ؛
ولی آدما سالم بودن.....

 

---------------

اینو از وب یه عزیز برداشتم .

امشب فیلم مورده علاقمو نشون میده (گلادیاتور)

اما نمیتونم نگاه کنم .

فصل برداشت محصوله . تنها فصلیه که باعث میشه به زندگیم امیدوار بشم .

بعد از کلی تنهایی و دور بودن از اقوام چنین موقعی همه دور هم . با هم و کنار هم با سختی ها و مشکلاتش میخندیم و محصولمون رو برداشت میکنیم .

یه عالمه خاطره از این چند روز دارم . فردا هم باید بریم .

دستهام حسابی زخم شده و کمرمم تا دلت بخواد درد میکنه .

اما همه ی این سختیه می ارزه به کنار هم بودن .

این کوچولو هم اینجا بمونه . مراقبش باشید تا من فردا برگردم .

اسمشو گذاشتم رهام .

چه پسر خوبیه .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٤ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

یه روز بود مثل همه ی روزهای دیگه . تنها فرقش با بقیه یه اتفاق ساده بود .

از اتاق اومدم بیرون که برم آشپز خونه .

وسط پذیرایی چشمم افتاد به تلوزیون .

خشکم زد . چشمام پر اشک شد . قلبم تند تند میزد . به خودم گفتم الانه که قلبم از حرکت بیایسته .

یه تصویر بود شبیه همین عکس .

بین الحرمین و روز عاشورا .

همیشه وقتی کسی بهم میگفت انشا الله بری کربلا تو دلم بهش میخندیدم و میگفتم ما شانس نداریم . همین امام زاده ی این بغل مارو نمیطلبه اونوقت برم کربلا ؟

خلاصه که دوستان به دلم نشست . میخوام یه سال محرم برم پابوسش .

و اما حرف اصلی و دلیل این مطلب :

دوست عزیز و نویسنده ی خوب این وبلاگ جناب آ.اس گرامی به لطف خدا و امام حسین فردا عازم کربلاست .

قراره بشه کربلایی .

قراره از طرف ما هم زیارت کنه .

براش دعا کنید که به سلامت به مقصد برسه .

 

------------------------------

فکرش را بکن

میتوانستی

علم را زمین بگذاری

امان نامه را برداری

و چشمان اهل خیمه را

پر آب کنی

حتی مویی از سر دستانت

کم نمیشد آن وقت

فقط کربلا

جایی بنام بین الحرمین

کم میداشت

------------------------------

پخش مستقیم کربلا

لبخند



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اشکم، ولی بپای عزیزان چکیده ام

خارم ولی بسایه ی گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ،ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام

چون خاک ،در هوای تو از پا افتاده ام

چون اشک ،در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت ،می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو، گل عیشی نچیده ام

موی سپید را، فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته، به آزادگی مناز

آزاده من ،که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان، رهی

عیبم مکن، که آهوی مردم ندیده ام

رهی معیری



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دانته تاریک ...! 

کوین پولسن، متخصص هک از طریق امواج رادیویی است او بیشتر هک های خود را از
طریق تلفن همراه انجام داده است. پولسن بارها و بارها به شبکه های تلفنی 
مانند AT&T نفوذ کرده و سیستم آنها را به مدت چند ساعت و حتی چند روز 
از کار انداخته است ولی شهرت خود را به علت هک تاریخی مخابرات واحد شبکه 
رادیویی KIISFM لس آنجلس آمریکا به دست آورد و از آن روز در جامعه هکرها با
نام دانته تاریک شناخته شد.



شبکه رادیویی KIISFM در سال 1991 یک مسابقه رادیویی برگزار کرده بود و به 
برنده مسابقه اتومبیل پورشه مدل S2944 جایزه می داد. در آن زمان پولسن 
بسیار جسورانه عمل کرد او تصمیم گرفت برنده پورشه باشد سیستم مخابرات را هک
کرد و تمام تماس های تلفنی به شبکه رادیویی را مسدود کرد. سپس برای 
لونرفتن هک دیگری در شبکه تلفنی انجام داد و با شبکه، 102 تماس تلفنی تقلبی
برقرار کرد که هرکدام برنده می شدند در حقیقت او برنده شده بود.



از آنجا که فکر برنده شدن او را از سیستم های امنیتی خود غافل کرد همان روز
توسط هکرهای FBI هک و دستگیر شد. پولسن که برای بردن جایزه تمام سیستم 
مخابراتی کشور را مختل کرده بود به 51 ماه حبس و پرداخت جریمه نقدی محکوم 
شد.





تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دنباله یه مطلب میگردم که بنویسم اما چیزی پیدا نمیکنم !

بذارید این بار یه مطلب آموزشی باشه . فقط چند کلمه !

آموزش زبان . آخه میدونید من به چند زبان زنده ی دنیا میتونم صحبت کنم .

البته این زبان نها . این یکی رو میگم :

زبان مادری فول . زبان گیلکی خودمونو میفهمم . بعضی وقتا با لهجه صحبت میکنم . زبان اینگلیشی یکم فول . کره ای هم از زبان مادری بهتر حرف میزنم . زبان بلاد فرانس هم که اصلا حرفشو نزن . تازه یه نمه جپنی هم بلدم . از خود راضی

خب قراره اسم دو سه تا حیوونو بهتون یاد بدم . به زبان کره ایه خودمون .

هاکتاری  : لک لک

جوجوم : اسب

بوم : ببر

خب دیگه بسته .

میدونید برا یاد گرفتن همینا آموزشگاهها چقدر پول میگیرن ؟

تازه من انقد دلم میخواد این زبانو یاد بگیرم :

افسوس . آخه ما آدم لال نداریم اطرافمون . فاطمه هستا ولی نمیتونم از اون یاد بگیرم .

آخه خیلی همو نمیبینیم .

خب دیگه . خیلی حرف زدم .

بدرود .

یا علی .



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳٠ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

و انسان وارد میشود . با تقلبی دیگر در دنیای مجازی . . .

-----------------

نمی داند و نگفتمش

که باهر طلوع

آرزوی دیدارش در دلم جوانه می زند

و با هرغروب

همچون برگی خزان زده به خاک در میغلتد

تا طلوعی دیگرو دیگر و دیگر...

نمی داند و نگفتمش

که قلب های زیادی را می شکنم

بدین جرم که قلب او نیستند

بدین جرم که جسارت نزدیک شدن به حریم او را داشته اند

نمی داند اما گفتمش

که من رازش را از چشمانش می خوانم

که من گرمای قلبش را از ورای این توده های برف مصنوعی احساس می کنم

نمی داند و نمی گویمش

که اگر بگویدم

که اگر بخواهدم

زمین و زمانم را برایش به آتش می کشم

همه ام را برای لبخندش قربانی می کنم

نمی داند و هرگز نمی گویمش

که بی او این روزهای خاکستری تلخ

این انتظار برای هیچ

این پوسته احمقانه این خنده های دروغین

دارد ذره ذره از درون نابودم می کند

نمی داند و نمی خواهم که بداند

که...ناامیدی مرگ است و من

دارم از او برای همیشه قطع امید می کنم

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

می خواستم ببوسمت اما... گناه بود

با آنکه چهره ی تو همانند ماه بود

 

می خواستم که نگاهت کنم ولی افسوس

پایان آن نگاه همین واژه: آه... بود!

 

مجنون وادی تو شدم این که جرم نیست!

اما درون فاصله صد کوره راه بود

 

می خواستم به دست نوازش بچینمت

آری خودت بگو مگر این اشتباه بود؟!

 

نقش تو را به خواب کشیدم کنار خود

وقت سحر تمامی خوابم تباه بود

 

این روزها سپری می شوند می دانم

چون سال ها همیشه پس از شب ، پگاه بود

 

------------------------------

انسان نوشت : بخدا من آدم متقلبی نیستم . اگه هم اینجا تقلب کردم فقط بخاطره این بود که از این شعر خوشم اومد . آخرشم منبع نوشت میذارم .

دکتر نوشت : خوب من پفک خوردم که خوردم . آدم که با یه پفک سرطان نمیگیره .

شاعر نوشت :سلیمان کاکوئی

منبع نوشت : مجمع المزخرفات

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٩ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

Lilium

احتمالا اومدم ابروشو درست کنم . چشمشم کور کردم .

این صفحه ایه که کد این آهنگو ازش برداشتم .

اگه یه آهنگ بهم پیشنهاد بدید مطمعنا عوضش میکنم .

البته یه آهنگ . نه چند تا که مجبور بشم از بینش یکی رو انتخاب کنم که مطمعنا باز میشه یکی عین همین .

...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٧ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

«اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ اَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ اَهْلَ التَّقْوی وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُک بِحَقِّ هذَا الْیَوْمِ الَّذِی جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمحَمَّد صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ کرامَةً وَ مَزیداً اَنْ تُصَلِّی عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ اَنْ تُدْخِلَنِی فی کلِّ خَیْر اَدْخَلْتَفیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ اَنْ تُخْرِجَنی مِنْ کلِّ سُوء اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد صَلَواتُک عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُک خَیْرَ ما سَئَلَک بِهِ عِبادُک الصّالِحُونَ وَ اَعُوذُ بِک مِمّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُک الْمـُخْلَصُونَ».

 

 

------------------

غم نوشت : از اول ماه رمضون فقط غممون قنوتای این نماز بود .

ثواب نوشت :بابا این آخر ماه رمضون همه ی ثوابا رو درو میکنه . یه بار خونه خودمون . یه بار این خونه مادر بزرگ . یه بار خونه عمو .

دل نوشت : دلم برا ماه رمضون تنگ میشه .

دعا نوشت : خدایا کاش هیچ بیماری نباشه .

دکتر نوشت : این تن بمیره ماه رمضون تموم شد انقد پفک نخورید . بخدا پرستو انقد پفک خورد سرطان گرفت .

عید نوشت : ویرایش یاد داشت . عید دیگه اعلام شد . جدی جدی مبارک .

بدرود نوشت : چه احتیاجیه ! ما که اینجا هستیم دیگه چرا بدرود ؟

یا علی .

انسان .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٦ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

7 دقیقه و 43 ثانیه مکالمه رایگان ...! 



جابز و وزنیاک از بنیانگذاران شرکت اپل هم هکر بودند آن هم از دسته کلاه 
سیاه! آنها از همان روزگار جوانی با یکدیگر همکار بودند و قسمتی از دوره 
جوانی خود را به عنوان هکر زندگی کردند. وزنیاک و جایز در زمینه هک تلفن ها
و ایجاد ارتباطات بدون هزینه فعالیت می کردند. آنها موفق شدند جعبه های 
کوچکی طراحی کنند که به مردم اجازه می داد بدون هزینه به مدت 7 دقیقه و 43 
ثانیه مکالمه رایگان داشته باشند. بیشتر مشتریان آنها دانشجویانی بودند که 
برای تحصیل به آمریکا می رفتند و می خواستند برای ارتباط برقرارکردن با 
خانواده خود هزینه کمتری بپردازند. نرم افزار Skype که امروزه مورد استفاده
قرار می گیرد بعدا براساس ایده جابز و وزنیاک ساخته شد.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٤ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مرده ها پریده

عرب ٬عجم٬ ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین

پیر و جوون ٬ اما همه مذکر
سیاه  سفید کفن به تن برابر

همه رقم : عالی و خنثی و بد
ایرانیاش ٬تمامشون مجرد

فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی٬ ناز و گوگور مگوری

گف به همه : " خوش اومدید به برزخ
اینجا هم اتش داره ٬هم اب یخ

در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت


ارائه می شه تامگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید

با خوندن تابلوهای هدایت
رد می شین از رو پل ٬ زهی سعادت ! "

گف پیرمردی که : " قبولی می دن ؟!
مثل زمین مدرک پولی می دن ؟!

توو دنیا کنکور می دادم توو هرسال
رد می شدم ٬ لبم می زد یه تبخال !

یه تیکه بیسکووت می دادن که من هم
به خاطرش توو امتحان می رفتم !

اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم ! "

گف یه نفر : " مدرکو ول کن عمو !
سوالهای خوب و اساسی بگو

مدرک و پست و این چیزا توو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ ...! "

که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا

گف یه نفر : " بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات !

توو دنیا ما به هر طرف می زفتیم
حتی اگه اخر صف می رفتیم

یکی از اینها خودنمایی می کرد
برای نسل ما خدایی می کرد

اگر نظر می دادی در سیاست
فوری می بردنت توی حراست

موسیقیو واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن

فکرای باز و پر فروغو بستن
توو برزخم مهره ی کاری هستن ؟!

اخ نکنه استاد بینش اینه ؟
مسئول فرمای گزینش اینه ؟! "

فرشته گف : " نه ! اون هم از مرده هاس
همین حالا جون داده بچه ملاس !

اونم میاد این اخرا می شینه
مفهوم زیبای عدالت اینه "

گف یه نفر به حضرت فرشته :
" -گرممه من زیاد شُُدُم برشته

از اب یخ به مُ می دید یه لیوان
به حرمت بِچِه های ابادان ؟! "

به جای اون فرشته هه یه اقا
گف به طرف : "بذار واسه مبادا

ولک نخور ابو بکن صبوری
هرکسی اب خورده می خواد یه حوری !

توقعت زیاد می شه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت !"

تا عربه شنید مکالماتو
بحثو کشوند به سمت مومناتو !

با شادی گف : " وقتی که ما می میریم
توو برزخم می شه که زن بگیریم ؟! "

یک پسر ریش بزی قد دراز
باکفن فانتزی یقه باز

گف به عرب : " چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی ٬ هفل هشتا فرعی

بسه بابا چقد می خوای زن و حور ؟
دیگه تموم شد  اومدی توی گور !"

گف عربه : " چشت در اد ! می تونم
اَنا  واسه  اِمرَاَت  اویزوونم

اَلَم تَرَ.... نمی دونی ... چه کَیفَ ؟!
مونثو نمی ولم که حَیفَ !!

مومنهُ المحسنهُ الکریمه
حلیمهُ الحفیظهُ الحکیمه ! "

گف پسر ریش بز فوق العاده :
" یه واحد تنظیم خانواده !

اگر که پاس می کردی توی دنیا
جون نمی دادی تو برای زنها !"

گف عربه : " برو بمیر قمپزی ! (۱)
عقده ای مجرد ریش بزی !

اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه ! "

یهو زنی سفید و امریکایی
از کریدور ٬ با موهای طلایی

چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب می دونه که عرب جطو شد !

داد زد و گف : " اَحسَنَهُم  جمالش !
برزخ و اعمالمو بی خیالش ! "

مثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بی جنبه دوباره جون داد

***
فرشته هه اخماشو توی هم کرد
نگاهی کرد به اون همه مُرده مَرد !

گف که : " چقد بی ادبین شماها
یه ف می گم شما می رید کجاها ؟!

این بابا اب می خواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید ؟! "

گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت :

" فرشته ها زن ان ٬ زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته

واسه شما بحث می کنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت ؟!

این عربو ندیدی که ول افتاد ؟
اون که چشاش به روی خوشگل افتاد

مردای رو زمین که زن ذلیلن
تمامشون بچه ی یک قبیلن

درسته که مردن و جون ندارن
فک میکنی قلب و زبون ندارن ؟

زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن!

وقتی هم عزرائیلو می پذیزن
به خاطر فزشته ها می میرن ! "

فرشته گف : " مردای هم قبیله !
پاشید برید ٬ کلاستون تعطیله

اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون !! "

 

 

=====================

این شعرو از یه جا کپی کردم .

از یه وب که خیلی ازش خوشم اومد.

اینم آدرسشه :

 

خیس تر از باران



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٤ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

جیمزباند هکرها ...! 



ولادیمیر لوین از قوی ترین هکرهای کلاه قرمز محسوب می شود او اهل سن پترزبورگ روسیه است و یک ریاضیدان برجسته به شمار می رود.



لوین، سال 1994 به سیتی بانک که یکی از بانک های جهانی است تنها با استفاده
از یک لپ تاپ ساده نفوذ کرد. در ابتدا نتوانسته بود کار خاصی انجام دهد 
ولی بعد از یک ماه با پیدا کردن یک حفره امنیتی در سیستم بانک موفق شد به 
تمام حساب های موجود در این بانک دسترسی پیدا کند. او در ابتدا چند حساب 
مجازی به وجود آورد و سپس از حساب کاربران تمام جهان مبلغ 10 میلیون و 400 
هزار دلار را به حساب مجازی خود منتقل کرد. یک هفته بعد در اثر یک اشتباه 
کوچک پلیس بین المللی او را شناسایی و دستگیر کرد لوین هنوز در زندان است و
به عنوان هکر عمر کوتاهی داشته است ولی به علت حرفه ای عمل کردن به او 
«جیمزباند هکرها» می گویند.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یه برنامه ای بودا . یه کارتون .

دوتا خرس کوچولو بودن !

فقط تمشک خوردنشون رو به یاد دارم .

این عکس منو به یاد اونا انداخت :

 

 

بابا دو تا سگ خریده .مثل اون خرسا . دو تا داداش . برای نگهبانی از خونه ی سراوانمون . اسم یکی بتی و اون یکی پتی .

هر جا میرفتم یه رب بعد میدیدیم که دنبالمون اومدن .

مامان بهشون میگفت :

شما ها به چی فکر میکردین که اومدین دنبال ما ؟گفتی داداشی بیا بریم اونجا دنبال صاحبامون ؟آخه شماها چه میفهمین ؟

...

هر حیوونی یه جور زندگی میکنه دیگه یکی مثل ما فکر میکنه یکی هم مثل بتی و پتی !

و در ورای همه ی اینا بزرگیه خداست که میمونه .

دوستای عزیز . نماز و روزتون قبول .



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٠ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خالقی کرمی که اینترنت را به هم ریخت ...! 



رابرت موریس سال 1988 یک کرم اینترنتی طراحی کرد. ویژگی این کرم این بود که
نیازی به دانلودشدن نداشت و فقط با بازکردن یک سایت به سیستم کاربر منتقل و
در عرض یک ساعت آن قدر تکثیر می شد که حافظه رم را پر می کرد. این کرم در 
عرض یک هفته حدود یک دهم اینترنت را آلوده کرد و بسیاری از سرورها و سایت 
ها را به تعطیلی کشاند.



موریس در همان سال دستگیر شد و در حالی که ابراز پشیمانی می کرد، گفت: فقط 
قصد داشته با یک نفر شوخی کند. او به دلیل آلوده کردن اینترنت بزرگ ترین 
هکر آن سال شناخته شد و به پرداخت جریمه 15 میلیون دلاری و پاک کردن کل 
اینترنت از این کرم محکوم شد با اینکه کرم را کاملا از بین برد ولی چون این
نرم افزار قابلیت خود تکاملی داشت، هنوز در بعضی قسمت ها نوادگان این کرم 
به صورت هرزنامه دیده می شوند، موریس با اینکه جریمه شده بود ولی سال های 
بعد هم دست به اقدامات مشابهی زد.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست، 
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...
.
.
.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند

.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم


.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید

.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که 
"ای کاش"
تکیه کلام پیریت نشود

.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن،
صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل ...

.
.
.
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، 
مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...

.
.
.
اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید ...

.
.
.
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها،
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم

.
.
.
فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی‌شود ...

.
.
.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...

.
.
.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان

.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است، 
اما برای نفرت
گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.

.
.
.
گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.

.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"

.
.
.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...

.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است

.
.
.
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب ...

.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...

.
.
.
هیچ وقت رازت رو به کسی نگو؛
وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی،
چطور انتظار داری کس دیگه ای برات راز نگه داره؟

.
.
.
هیچ انسانی دوست نداره بمیره !
اما همه آرزو میکنن برن به بهشت.
اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد ...

.
.
.
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
چـون بهتـرین هستند

سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها
چـون صادق هستند

سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :
شهریوری‌ ها، آذری‌ ها، آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدهند

سه نفر رو هرگز از دست نده :
مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها
چـون دوست ِ واقعی هستند

.
.
.
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.

.
.
.
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم

.
.
.
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

خالق ملیسا ...! 



آیا تا به حال اسم ویروس ملیسا به گوش شما خورده است؟ این ویروس که فقط از 
طیق ای میل منتقل می شود، توسط دیوید اسمیت نوشته شد که برای یک دهه کل 
شبکه پست الکترونیکی را بدنام کرد.



ملیسا یک ویروس ساده است که روی ای میل ها می نشیند و اطلاعاتی ناخواسته را
برای همان ایمیل ارسال می کند. ملیسا در عرض یک هفته به 80 سرور مختلف 
دسترسی پیدا کرد و اطلاعات آنها را برای افراد مختلف ارسال می کرد و سپس 
رمز عبور ای میل را برای دیوید اسمیت می فرستاد تا به تمام اطلاعات دسترسی 
داشته باشد.



اگرچه تا آن موقع 60 هزار ویروس برای ای میل وجود داشت اما این رویروس 
خطرناک ترین اعلام شد و حتی خود اسمیت هم نتوانست آن را غیرفعال کند. این 
ویروس همچنان در دنیای مجازی به فعالیت اش ادامه می دهد.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ٤:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

مایکروسافت را پکاند ...! 



ریچارد متیو استالمن در دنیای مجازی به عنوان هکر شناخته نمی شود بلکه او 
را به عنوان رهبر مبلغان نرم افزارهای آزاد می شناسند. اما همین رهبر به 
علت قدرتی که در برنامه نویسی دارد هکر ماهری هم هست. در ضمن او از دشمنان 
سرسخت مایکروسافت است.



در دسته بندی هکرها یک هکر کلاه سفید است و در دنیای مجازی تا به حال 
خرابکاری نکرده ولی مانند هر هکری به حریم شخصی اعتقاد ندارد و می گوید 
تمام اطلاعات دنیا باید به اشتراک گذاشته شود.



این هکر روسی کنفرانس های بسیاری درباره هک و هکرها برگزار کرده و چهره 
هکرهای واقعی را به دنیا نشان داده است. یکی از کارهای معروف او هک کردن 
قوی ترین سیستم امنیتی مایکروسافت است.




استالمن درحالی که نماینده مایکروسافت در کنفرانس و در حال توضیح دادن همین
مثلا قوی ترین سیستم امنیتی بود به شبکه نفوذ کرد و در مقابل همه حضار و 
تنها در مدت 8 دقیقه، نرم افزار را هک کرد و در فهرست سیاه مایکروسافت قرار
گرفت.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

میدونی خدا چرا اول آدمو خلق کرد بعد حوا رو ؟؟

_چون اگه اول حوار رو خلق میکرد . انقدر حرف میزد که نمیذاشت خدا آدمو خلق کنه !

 

..500تومن دو تا مجله . بصرفه تره !!! هم اس ام اس هم جدول . سودوکو هم داره .

اما

تصور کن :

   خدا یه موجودی رو درست میکنه اسمش - حوا - . قبل از آدم .بعد میذارتش جلوش و حوا شروع میکنه به حرف زدن . از هر چیز که تو ذهنش بود . از همه چیز و اونقدر حرف میزنه که خدا مبهوت خلقتش فقط بهش نگاه میکنه و میخنده .

_تصورش برام خیلی جالبه . خلقتی چنین زیبا .

                                      خدا جان دمت گرم ...!



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۸ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

همین که دوستت دارم کافی است که بدانم دوستم داری !

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٦ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

الا٬ ای رهگذر ٬کزراه یاری                 قدم بر تربت ما٬ میگذاری

در اینجا شاعری غمناک خفته           رهی در سینه ی این خاک خفته

فرو خفته چو گل٬با سینه ی چاک      فروزان اتشی٬در سینه ی خاک

بنه مرهم ز اشکی داغ ما را             بزن ابی بر این اتش٬خدا را

به شبها٬شمع بزم افروز بودیم         که از روشندلی ٬چون روز بودیم

کنون شمع مزاری نیست ما را         چراغ شام تاری نیست ما را

سراغی کن زجان دردناکی              بر افکن پرتوی٬بر تیره خاکی

                          ز سوز سینه٬با ما همرهی کن

                         چو بینی عاشقی ٬ یاد رهی کن 

 

این شعر پس از فوت من ٬ بر سنگ مزارم حک شود و در پایان کتاب*سایه ی عمر* چاپ شود.

*رهی معیری*

 

---------------------------------

(این قطعه به وصییت رهی در صفحات پایانی  *سایه ی عمر*   که اولین و اخرین کتاب دوران حیات او بود در سال ۱۳۴۳ به چاپ رسید.به علت استقبال فوق العاده ای که از این کتاب به عمل امد توسط دو ناشر دوازده بار چاپ و نشر یافت.)



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٥ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ـــکلاغـــ جان ...

قصهــ ی من بهــ سر رسید ...

سوار شو ...

تو را همـــ تا خانه ات میرسانمـــ ....



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٤ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ساده لباس بپوش!

ساده راه برو!

اما در برخورد با دیگران ساده نباش!

زیرا بعضی ها

 

سادگی ات را نشانه میگیرند !

برای در هم شکستن غرورت !!!

-----------------------------------------------------------

انسان نوشت:به رها قسم هیچ وقت سادگی کسی رو برای شکستن غرورش نشونه نگرفتم !



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٧ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

در بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان .قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است .

اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباعات و افتخارشان است  است .

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15 ، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره میکنند .

اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان ، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه میبرند . فرمانده دشمن به قلعه پیام میفرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند .

پس از کمی مذاکره ، فرمانده دشمن بخاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف ، موافقت میکند که هر یک از زنان دربند ، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد .

نا گفته پیداست قیافه ی حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج میشدندبسیار تماشایی بود !

 

 

-----------------------------------------------------------

انسان نوشت : از بین نویسنده های وبلاگ یه داوطلب میخوام که از این به بعد برای مناسبت های تقویمی یه مطلب ارئه بده !



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

آنکه میخواهد روزی پریدن آموزد

نخســـــت میـــــــــــبایـــــــــــــــد

ایستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادن

راه رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

دویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدن

و بالا رفتـــــــــــــــــــــــــــن آموزد.

پرواز را با پرواز آغاز نمـــــــیکنند.

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

( آقایون راننده ها ، لطفا کنار ماشینشون باشن ، به نوبت وارد پیست بشین ، آقا برو کنار ماشینت ... )

 

------------------------------------------------------------

مربوط به گزارشی از مسابقات اتوموبیل رانی نمایشی در پیست آزادی بود . برام جالب جلوه کرد !

بهش میگم : دریفت .



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

مــیــرم تـــره . نـــوگــــو چــــره

...!...

 

---------------------------------------------------------------------

هه هه هه

کی میدونه من چی نوشتم ؟

بعضی وقتها نگاه به این لهجه ها و این که من میدونم چی نوشتم و شاید شما با خوندنش متوجه چیزی نشید خیلی عجیبه !

مثلا کی میدونه : اوی لوغ آشو . یعنی چی ؟!

اصلا یهش میاد که معنیش این باشه : زمین اونجا نسشت کرده !

 

 

انسان

بدرود

یا علی



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات