تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

من کنار تو نمی مونم نترس

خودمو از تو نمیدونم نترس

منو یک لحظه نگاه کن بی دریغ

تو چشات چیزی نمی خونم نترس

نمیگم توام اسیر من شدی

نمیگم دلت نشسته پای من

نمیگم به خاطر چشای من

خودتو بزن به دیوونه شدن

تو فقط بزار بمونم عاشقت

تو فقط امون بده نگات کنم

بزا تنها یه دفه تو خلوتم

زیر لب عزیز دل صدات کنم

من تموم قلبمو دادم بهت

ساده از کنار این دل رد نشو

با منی که مبتلا شدم به تو

بی دلیل و بی بهونه بد نشو

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٥ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

گر کسی بیش از حد می خندد، حتی به مسائل خیلی ساده و معمولی؛او از درون به شدت اندوهگین است
اگر کسی بیش از حد می خوابد، مطمئن باشید که او احساس تنهایی می کند.
اگر کسی کمتر حرف می زند و یا در زمان حرف زدن بسیار سریع صحبت میی کند؛ این بدان معناست که رازی برای پنهان کردن دارد.
اگر کسی قادر نیست بگرید، او شخصیتی ضعیف دارد.
اگر کسی بطور غیر نرمال غذا می خورد، از استرس و فشارِ زیاد رنج می برد.
اگر کسی به سادگی می­گرید، حتی در برابر مسائل خیلی ساده، او فردی بی گناه و دل نازک است.
اگر به اطراف خود بخوبی نگاه کنید، همه این موارد را خواهید یافت ...
دیگران را بفهمیم ...



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٥ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ـــکلاغـــ جان ...

قصهــ ی من بهــ سر رسید ...

سوار شو ...

تو را همـــ تا خانه ات میرسانمـــ ....



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٥ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عشق یعنی بعد از یه بحث الکی،

از روی لجبازی گوشی رو بذاری روی سایلنت و بری زیر پتو.
بعد، هر چند دقیقه یه‌ بار، یواشکی گوشه‌ی پتو رو کنار بزنی و زل بزنی به سقف،
تا ببینی نوری از گوشی افتاده روی سقف یا نه؟

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٦ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

کجایی سهراب؟
آب را گل کردند، چشم ها را بستند!
وه ... چه با دل کردند...!
وای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند!
... خون به چشمان شقایق کردند!
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی،عشق را دار زدند،همه جا سایه دیوار زدند!
وای سهراب کجایی که ببینی حالا ...
دل خوش مثقالیست...!
آرزو پوشالیست...
صبر کن سهراب!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت!!
قایقت جا دارد؟؟؟؟
من هم از همهمه و بی کسی اهل زمین دلگیرم...



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٧ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی


دوست داشتن را می شناختم.

شاید نیز فکر می کردم که می شناسم، آره فکر میکردم که دوست داشتن را می شناسم، ولی من حتی نوشتن آن را نیز بلد نبودم!

من نمیدانستم. دوست داشتن را باید جور دیگر نوشت. دوست داشتن را باید با "دال" دوست نوشت. باید در آن از "واو" واحد بودن استفاده کرد. من نمیدانستم که "سین" سرنوشت در آن به کار رفته. من "ت" تحمل را هنوز یاد نگرفته بودم. من نمیدانستم "دال" دیگری به نام "دال" دنیا نیز وجود دارد. من هنوز به درس "الف" التماس نرسیده بودم. من "شین" شادی را با "شین" شک اشتباه گرفته بودم. من "ت" را در تنهایی خلاصه میکردم و تنها چیزی که از "نون" بلد بودم ؛ ناز کردن بود.

آره... شما هم میدونستین دوست داشتن یعنی چی؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

امروز خیلی کار دارم. سرم خیلی شلوغه. فقط اومدم اینجا که بگم، امروز دو شنبه، 15 خرداد 1391 هست. یعنی سالروز قیام 15 خرداد!

نه. اصلا، بحث، چیز دیگه ای هست.

خواستم بگم که... امروز 13 ماه رجب هست. یعنی، سالروز تولد حضرت علی و روز پدر. نه... ای بابا... اصلا مگه شما خودتون نمیدونستید و مگه من ساعت گو هستم؟

نه! خواستم بگم که... چنین روزی بود که دیوار کعبه باز شد، فاطمه بنت اسد جلوی چشم متعجب مردم، به داخل کعبه رفت و دیوار بسته شد، که آثار باز شدن دیوار هنوز هم روی ضلع جنوبی  کعبه هست.

نه! موضوع چیز دیگریست. خواستم بگم که... حضرت علی بزرگمرد عادلی بود که دو فرزند بزرگ تربیت کرد، که هردو در دو جهت نمونه بودند... حسن مظهر صبر و حسین مظهر قیام. نه! اصلا موضوع صحبت این هم نیست!

نه! موضوع چیز دیگریست. خواستم بگم که پدر، همانیست که وقتی مادر شبو روز پرستار ما بود، کنار مادر بود، تامین کننده مادر بود، مظهر عشق و محبت به مادر بود، امید بخش مادر بود ...

نه! موضوع اصلا این هم نیست! خواستم بگم که از پدر خودم صحبت کنم. نه. از پدر تو. اصلا باز هم نه، از همه بابا های دنیا. چقدر بچه هاشون رو دوست دارن... هر سختی رو به جون خریدن که لحظه ای نباشه که به کام فرزندانشون نباشه. اونایی که پیر شدند... هر دونه موی سفیدشون نشان از سختی و تجربه است. کدوم موی آنها به راحتی و همینجوری سفید شده؟ سختی اونا، چی بود؟

نه. چجوری باید بگم؟ خواستم بگم که پدر...    پدر... پدر... (چی میتونم بگم؟ مگه چیزی هم میتونم بگم؟ مگه قابل وصفه؟) پدر...

خواستم بگم،

پدر جان، روزت مبارک.

 

 



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات