تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۳ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

انسانیت را کشته بودند ...

چشم هایش را بست .یاد آن شبی افتاد که برای اولین بار معنای سیاه بودن وتبعیض نژادی را فهمید .

تصاویر پشت سر هم از مقابل چشمانش عبور میکردند . این مو ضوعی نبود که برای یک با ر و دو بار اتفاق افتاده باشد .

او با رها طعم تلخ این زهر ظالمانه را چشیده بود .روزی چند بار . هر دقیقه و هر ساعت . این تبعیض بود که در سرزمین مادری اش حکمرانی میکرد . سیاه . واژه ای معادل بد بختی و سر خرد گی شده بود .

خیابان ها و فروشگاه ها و تاکسی ها و حتی خانه ها .وین جمله لعنتی در تمام این جاها به چشم میخورد . دلش را می آزرد .:(ورود سگ و سیاه ممنوع .)سگ و سیاه . نه سیاه و سگ .!

شاید همان شب بود که پسر جوان تصمیمش را گرفت . میخواست دنیای کوچکش را نجات دهد . بعد ها خوب فهمید که این دنیا ی بسیار کوچک تر و حقیر تر از آن چیزی است که تا حالا فکرش را میکرد .

ولی او تصمیمش را گرفته بود .باید برا ی تمام آن مردان و زنانی که میشناخت .و درد و رنج آنها را با تمام وجودش احساس میکرد . معجزه ای میآورد .

گرچه او نه قدیس بود و نه پیامبر .  



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات