تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٧ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پسر عاشق

دیروز میان ذهن اشفته ام از خدا خواستم بتوانم یک بار دیگر همانند کودکی هایم گلی بکشم

که بوی کودکی بدهد

لحظه ای نگذشت .

ارزویم را پس گرفتم

به اندازه پلک بر هم زدنی خود را دیدم پیرو فرسوده گوشه اتاق تنها ومنزوی

مدادی بر دست داشتم لرزش دستانم گلی به من هدیه داده بود که بوی کودکی هایم را میداد ترس تمام وجودم را گرفت.

ارزویم مرا ترساند

اینده ام مرا ترساند

تا کنون چنین خود را ندیده بودم

...

 



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات