تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٧ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

 

بچه ای رو دیدم، اشک می ریخت.

پرسیدم، چی شده عزیزم، چرا گریه میکنی؟

...

گفت: هیشکی باهام بازی نمیکنه...

آروم تو گوشش گفتم:

اشکال نداره... بزرگتر که بشی

همه باهات بازی میکنن...



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

می خواستم ببوسمت اما... گناه بود

با آنکه چهره ی تو همانند ماه بود

 

می خواستم که نگاهت کنم ولی افسوس

پایان آن نگاه همین واژه: آه... بود!

 

مجنون وادی تو شدم این که جرم نیست!

اما درون فاصله صد کوره راه بود

 

می خواستم به دست نوازش بچینمت

آری خودت بگو مگر این اشتباه بود؟!

 

نقش تو را به خواب کشیدم کنار خود

وقت سحر تمامی خوابم تباه بود

 

این روزها سپری می شوند می دانم

چون سال ها همیشه پس از شب ، پگاه بود

 

------------------------------

انسان نوشت : بخدا من آدم متقلبی نیستم . اگه هم اینجا تقلب کردم فقط بخاطره این بود که از این شعر خوشم اومد . آخرشم منبع نوشت میذارم .

دکتر نوشت : خوب من پفک خوردم که خوردم . آدم که با یه پفک سرطان نمیگیره .

شاعر نوشت :سلیمان کاکوئی

منبع نوشت : مجمع المزخرفات

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

چرا به دوست داشتن زیادی میگن عشق؟

اصلا، عشق یعنی چی؟

کلمه عشق را از اسم گیاه عشقه گرفتن.  عشقه یه جور علف هرزه. دقیقا در زیر درخت رشد میکنه، با درخت رو در آغوش میکشه و خودش رو دور درخت میپیچونه...
میپیچونه و میپیچونه... تا جایی که دیگه درخت جایی برای نفس کشیدن نداشته باشه، آب به درخت نرسه، درخت خشک بشه و مرگش سر برسه...
شاید عشق هم با آدم چنین کاری میکنه. نمیدونم. نظر شما چیه؟

 

عشق رو تعریف کنید...  (2 نمره)



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عاشقت خواهم ماند.
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت،
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت،
بی هیچ گمانی گوش خواهم داد،
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست،
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد، بی هیچ حراراتی...
اینگونه شاید احساسم نمیرد...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۱ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عاشقونه

بارون می اومد.

دستاشو مشت کرده بود.

پرسیدم توی مشتت چیه؟

گفت: خودت نگاه کن.

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...

توی دستاش چیزی نبود!

گفتم، چیزی نیست که...

دستامو که توی دستاش بود فشرد.

گفت: نبود، ولی حالا هست.

دستام گرم شد...

و لبخندش...



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

اونی که میگفت ریاضی رو بلده، این مساله رو بخونه و بفهمه...

که حرف دلم توشه...



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

اینجا زمین انسانه،

ولی ساعت به وقت انسانیت خوابه!

دل، عجب موجود سخت جانی است!

هزار باز تنگ میشه، میسوزه، میشکنه، میمیره...

ولی باز هم به یادت میتپه...

برای سایت بزرگ عکس، کلیک کنید

 

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره، دل من چه رنگیه



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

مــیــرم تـــره . نـــوگــــو چــــره

...!...

 

---------------------------------------------------------------------

هه هه هه

کی میدونه من چی نوشتم ؟

بعضی وقتها نگاه به این لهجه ها و این که من میدونم چی نوشتم و شاید شما با خوندنش متوجه چیزی نشید خیلی عجیبه !

مثلا کی میدونه : اوی لوغ آشو . یعنی چی ؟!

اصلا یهش میاد که معنیش این باشه : زمین اونجا نسشت کرده !

 

 

انسان

بدرود

یا علی



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

خیلی سخته بخوای صورتتو از بقیه پنهان کنی که اشکاتو نبینن. چشمای خیستو نبینن...

خیلی سخته خودتو به خواب بزنی پشتتو بکنی بهشون و از حرف زدن امتناع کنی تا متوجه بغض تو گلوت و لرزش صدات نشن...

خیلی سخته وقتی میخوای با تمام وجودت مثل بچه ها با صدای بلند گریه کنی مجبور باشی به زور با بدبختی یه لبخند تحویل دیگران بدی تا بگی مثلا حالت خوبه...

خیلی سخته وقتی مامانت متوجه میشه چشات خیسه و ازت میپرسه گریه کردی؟؟؟ مجبور باشی دروغ تحویلش بدی و بگی نه فقط چشام میسوزه...

خیلی سخته پنهون کنی چقدر درد داری پنهون کنی همه وجودت داره از هم میپاشه....

چقدر سخته از شدت بغض به مرز خفگی برسی اونوقت به حمام پناه ببری و بدون درآوردن لباسات زیر دوش بشینی و اشکات بین قطرات آب گم بشن...

سخته... خیلی سخته وقتی داری از شدت غم ذره ذره میمیری و تمام میشی مجبور باشی تو جمع خودتو شاد نشون بدی اما خودتم میدونی نمیتونی...

چقدر سخته قلبت انقدر ترک داشته باشه که حتی با یه نسیم با یه نفس از هم بپاشه و خورد بشه و هر تیکه ش پرت بشه یه جا و اونوقت تو فقط بتونی گریه کنی... گریه کنی... و گریه کنی تا شاید زودتر بمیری و راحت بشی....

خیلی سخته با تمام وجودت بخوای داد بکشی حرفایی که تمام مدت تو دلت سنگینی میکنه رو  بریزی بیرون... گریه کنی... زار بزنی... فحش بدی... اما مجبور باشی خفه خون بگیری....

خیلی سخته ندونی باید کیو لعنت کنی؟؟ خودتو؟ اونو؟ دیگرانو؟ تقدیر و سرنوشتو؟...

خیلی سخته داغون باشی.کمرت خم باشه.شکسته باشی و نتونی پاشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چی بگم؟؟؟

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٤ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

ﺧﺮﺳـﻨﺪ ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ اﻣﺮوز
‫رﻧﮕﻲ دﮔﺮ اﺳﺖ، ﻧﻪ رﻧﮓ دﻳﺮوز
‫ﺗـﺎ ﺷـﺐ ﻧـﺸـﺪه، رﻧﮓ دﮔﺮ ﺷو
‫ﮔﻔﺘﻨﺪ از اﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ، ﻫﺰار ﻧﻜﺘﻪ ﺑﻴﺎﻣﻮز



‫ﻓﺮﻳﺎد زدﻳﻢ ﻛﻪ ﭼﺮخ ﮔﺮدون
ﻟﻴﻼ ﺗﻮ را ﻧﺪاده ای ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮن
‫ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺮ آﻣﺪ آﻧﻜﻪ، ﺧﺎﻣﻮش
ﻛﻢ داد اﮔـﺮ، ﻧـﮕﻴﺮد اﻓﺰون

 

‫ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪﻳﻢ و در ﺧﻤﻮﺷﻲ
رﻓـﺘـﻴـﻢ ﺳـﺮاغ ﻣـﻲ ﻓـﺮوﺷﻲ
‫ﻓـﺮﻳـﺎد زدﻳﻢ دوای ﻣﺎ ﻛﻮ؟
ﮔﻮﻳﻨﺪ دواﺳﺖ، ﺑﺎده ﻧﻮﺷﻲ

‫ﻫﺸﻴﺎر ﻧﺸﺪ، ﻣﮕﺮ ﻛﻪ ﻣﺪﻫﻮش
‫اﻳﻦ ﺑـﺎر ﮔﺮان ﺑﮕﻴﺮم از دوش
‫آرام ﻛـﻨـﺎر ﮔـﻮش ﻣـﺎ ﮔـﻔـﺖ
‫اﻳﻦ ﺑﺎر ﮔﺮان ﺗﻮ ﻣﻔﺖ ﻣﻔﺮوش

‫از ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺷﻮی ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎن؟
‫از ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺷﻮی ﮔـﺮﻳﺰان؟
‫ﺑـﻴـﺪاری دل ﭼـﻨﻴﻦ ﻣـﺨﻮاﺑﺎن
‫ﺳﺨﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ، ﻣـﺒـﺨـﺶ آﺳـﺎن...
 
ﻫﺸﻴﺎر ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ
‫رﻓـﺘـﻴـﻢ و درِ ﻣـﻴـﻜﺪه ﺑـﺴﺘﻴﻢ
‫ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ
ﻣـﺎ ﺑـﺎده ﻧـﺨﻮرده اﻳﻢ و ﻣﺴﺘﻴﻢ؟

‫ﻣﺴﺠﺪ، ﺳﺮ راه از آن ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ
‫ﺑﺮ روی درش ﭼـﻨﻴﻦ ﻧﻮﺷﺘﻴﻢ
در ﻣﻴﻜﺪه ﻫﻢ ﺧﺪای ﺑﻴﻨﻲ
‫ﺑﺎ ﻣـﺮد ﺧـﺪا اﮔﺮ ﻧـﺸﻴﻨﻲ



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٢ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

  

 

     اگر با دلت چیزی یا کسی را دوست داری ، زیاد جدی اش نگیر ، چون ارزشی ندارد ، چون کار دل دوست داشتن است ، چون کار چشم که دیدن است !

      اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی ، اگر عقلت عاشق شد ، بدان که داری چیزی را تجربه میکنی که اسم آن عشق است .

 

 

"افلاطون"



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٩ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مرا نهی میکنند از دوست داشتن این آدم ها

و هیچ کس را یارای دیدن

کوچه های تو در توی تنهایی من نیست

و زندگی بی عشق همچون حبابی است

که عمرش ثانیه ایست

و من لحظه را چنین بی ثمر نمیخواهم

من مفتخرم !!!!!

به زیستن در میان افکاری که عاشق مرگند

مدعی رهایی از غم اند و

هر دم بهانه ای به دست برای سوگواری

عرب جاهلیت کجاست ؟!!!

من شاهدم بر مرگ آرو های بیشمار

که در گور های عمدی زنده به گور میشوند هر روز

در هجوم توهم و جهل و تعصب و نادانی

و چه حریصانه میگریند مردمان

بر این سوگواری

من مجرمم

برای رهیدن از قفس

اندیشه هایم را که پر دهم

سنگسارم میکنند

هم اینان که شاید

بسیار دوستم میدارند

اما هنوز من زنده ام

زنده ام به دوست داشتن و مهر ورزیدن

و بیزارم از این همه نگاه های فضول حریص

 

--------------------------------------------------------------------------------

انســـان نوشـــ تـــــ:

      این شعرو از وب یکی از عزیزانم برداشته ام .

آدرس نوشـــــ تـــــ:

       parastoo77.blogfa.com



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

من از تمامیت عرضی یک عشق سخن میگفتم ، بر فراز ویرانه های قلبم

ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت !

و چه کودکانه دروغ میگفتم ، که شهر در امن و امان است .

 

ّّّ

تصویر رنگها ی بودنت را انعکاسی نیست ،

کجاست آیینه تنهایی من ؟!!

 

ّّّ

دوست داشتن تمثیلی از نفس کشیدن من است ،

سزاواری من در زندگی ،

شایستگی ام در بودن ! ...

اگر سزا بود چنان در آغوش کشم که یکی گردیم در آن پیکر ،

نه من دلتنگ میشدم نه او میگریخت !...



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات