تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

من کنار تو نمی مونم نترس

خودمو از تو نمیدونم نترس

منو یک لحظه نگاه کن بی دریغ

تو چشات چیزی نمی خونم نترس

نمیگم توام اسیر من شدی

نمیگم دلت نشسته پای من

نمیگم به خاطر چشای من

خودتو بزن به دیوونه شدن

تو فقط بزار بمونم عاشقت

تو فقط امون بده نگات کنم

بزا تنها یه دفه تو خلوتم

زیر لب عزیز دل صدات کنم

من تموم قلبمو دادم بهت

ساده از کنار این دل رد نشو

با منی که مبتلا شدم به تو

بی دلیل و بی بهونه بد نشو

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٥ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عشق یعنی بعد از یه بحث الکی،

از روی لجبازی گوشی رو بذاری روی سایلنت و بری زیر پتو.
بعد، هر چند دقیقه یه‌ بار، یواشکی گوشه‌ی پتو رو کنار بزنی و زل بزنی به سقف،
تا ببینی نوری از گوشی افتاده روی سقف یا نه؟

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

چرا به دوست داشتن زیادی میگن عشق؟

اصلا، عشق یعنی چی؟

کلمه عشق را از اسم گیاه عشقه گرفتن.  عشقه یه جور علف هرزه. دقیقا در زیر درخت رشد میکنه، با درخت رو در آغوش میکشه و خودش رو دور درخت میپیچونه...
میپیچونه و میپیچونه... تا جایی که دیگه درخت جایی برای نفس کشیدن نداشته باشه، آب به درخت نرسه، درخت خشک بشه و مرگش سر برسه...
شاید عشق هم با آدم چنین کاری میکنه. نمیدونم. نظر شما چیه؟

 

عشق رو تعریف کنید...  (2 نمره)



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٧ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی


دوست داشتن را می شناختم.

شاید نیز فکر می کردم که می شناسم، آره فکر میکردم که دوست داشتن را می شناسم، ولی من حتی نوشتن آن را نیز بلد نبودم!

من نمیدانستم. دوست داشتن را باید جور دیگر نوشت. دوست داشتن را باید با "دال" دوست نوشت. باید در آن از "واو" واحد بودن استفاده کرد. من نمیدانستم که "سین" سرنوشت در آن به کار رفته. من "ت" تحمل را هنوز یاد نگرفته بودم. من نمیدانستم "دال" دیگری به نام "دال" دنیا نیز وجود دارد. من هنوز به درس "الف" التماس نرسیده بودم. من "شین" شادی را با "شین" شک اشتباه گرفته بودم. من "ت" را در تنهایی خلاصه میکردم و تنها چیزی که از "نون" بلد بودم ؛ ناز کردن بود.

آره... شما هم میدونستین دوست داشتن یعنی چی؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عاشقت خواهم ماند.
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت،
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت،
بی هیچ گمانی گوش خواهم داد،
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست،
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد، بی هیچ حراراتی...
اینگونه شاید احساسم نمیرد...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۱ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عاشقونه

بارون می اومد.

دستاشو مشت کرده بود.

پرسیدم توی مشتت چیه؟

گفت: خودت نگاه کن.

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...

توی دستاش چیزی نبود!

گفتم، چیزی نیست که...

دستامو که توی دستاش بود فشرد.

گفت: نبود، ولی حالا هست.

دستام گرم شد...

و لبخندش...



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۸ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

میخوام جواب "یاس کبود" رو بدم... ولی میخوام بقیه هم بخونن!

امان از حواس پرت!
مگه اون پرانتز رو نمیبینی؟ خودت بگو، -(-2) چند میشه؟؟ میشه قرینه منفی 2، ماااااادر جان!
وقتی کسی اونو ببینه، هنگ میکنه و قیدشو میزنه و حتی دیگه به √-1 نگاه نمیکنه و گیر میزنه و سوتی میده!
ببین، رادیکال منفی هست، دقت کن:
سینوس 45 درجه، و کسینوس 45 درجه، هر دو میشن رادیکال √2/2
خب؟
حالا به توان 2 برسون؟
خب؟
شد 1/2 ، صحیح؟
حالا سینوس و کسینوس (که حساب کردی و هردو 1/2 شدن) رو با هم جمع کن. خب؟
شد 1، صحیح؟
خب، حالا قرینه کن!
شد چی؟
شد منفی یک!

حالا، تو خط بعدی، ساده شده اش شده √-1

که باید ازش جذر گرفته بشه، و چون منفی جذر نداره،میشه یک مساله حل نشدنی و غیر ممکن! پس ناگهان داستان عوض میشه!
میگه 4 i ، کمتر از  i to u
یعنی، برای من، کمتر از من برای تو!
یعنی به تو نمیرسم و از این کمتر هستم!
_____________________________________________________

شما اصلا فکر نکردی متغیر i از کجا اومد؟؟

حالا درست، یا غلط، من اینجوری حل کردم و تا احتمال 95% مطمئنم که روشم درسته!

_____________________________________________________

راستی! توان 1/2 رو، اینطور ترجمه کن: 1  (i) یعنی منتقسیم رو، مگه "یک به روی دو" نمیگیم؟ میشه : i to 2 | تقسیم بر 2، یعنی دو تیکه شدن (جدا شدن!)

_____________________________________________________

پ.ن: هر کی منظورم رو فهمیده نظر بده!



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

اونی که میگفت ریاضی رو بلده، این مساله رو بخونه و بفهمه...

که حرف دلم توشه...



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

اینجا زمین انسانه،

ولی ساعت به وقت انسانیت خوابه!

دل، عجب موجود سخت جانی است!

هزار باز تنگ میشه، میسوزه، میشکنه، میمیره...

ولی باز هم به یادت میتپه...

برای سایت بزرگ عکس، کلیک کنید

 

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره، دل من چه رنگیه



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی
حواسمون باشه ... دل آدمها شیشه نیست

              که روی آن " هــا " کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم
 
              و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم
                  رو شیشه نازک دل آدمها , اگه قلبی کشیدی

باید مردونه پاش وایسی!

 

                 

     

 

 

 

 

 

 

                      سکوتم را به حساب ضعف و کم آوردنم نزار!


             دلم به چیزهایی پای بند است که تو عمرا آنها را درک کنی...


                      نیازی به پرتاب سنگ برای شکستنم نیست!

                           با تلنگری از حرفهایت آوار میشوم

 

         تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید  

      

                      هنوز تکه ای از تو در من است که گاهی

                          لعنتی بدجور دلتنگت می شود...
 

         تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

خیلی سخته بخوای صورتتو از بقیه پنهان کنی که اشکاتو نبینن. چشمای خیستو نبینن...

خیلی سخته خودتو به خواب بزنی پشتتو بکنی بهشون و از حرف زدن امتناع کنی تا متوجه بغض تو گلوت و لرزش صدات نشن...

خیلی سخته وقتی میخوای با تمام وجودت مثل بچه ها با صدای بلند گریه کنی مجبور باشی به زور با بدبختی یه لبخند تحویل دیگران بدی تا بگی مثلا حالت خوبه...

خیلی سخته وقتی مامانت متوجه میشه چشات خیسه و ازت میپرسه گریه کردی؟؟؟ مجبور باشی دروغ تحویلش بدی و بگی نه فقط چشام میسوزه...

خیلی سخته پنهون کنی چقدر درد داری پنهون کنی همه وجودت داره از هم میپاشه....

چقدر سخته از شدت بغض به مرز خفگی برسی اونوقت به حمام پناه ببری و بدون درآوردن لباسات زیر دوش بشینی و اشکات بین قطرات آب گم بشن...

سخته... خیلی سخته وقتی داری از شدت غم ذره ذره میمیری و تمام میشی مجبور باشی تو جمع خودتو شاد نشون بدی اما خودتم میدونی نمیتونی...

چقدر سخته قلبت انقدر ترک داشته باشه که حتی با یه نسیم با یه نفس از هم بپاشه و خورد بشه و هر تیکه ش پرت بشه یه جا و اونوقت تو فقط بتونی گریه کنی... گریه کنی... و گریه کنی تا شاید زودتر بمیری و راحت بشی....

خیلی سخته با تمام وجودت بخوای داد بکشی حرفایی که تمام مدت تو دلت سنگینی میکنه رو  بریزی بیرون... گریه کنی... زار بزنی... فحش بدی... اما مجبور باشی خفه خون بگیری....

خیلی سخته ندونی باید کیو لعنت کنی؟؟ خودتو؟ اونو؟ دیگرانو؟ تقدیر و سرنوشتو؟...

خیلی سخته داغون باشی.کمرت خم باشه.شکسته باشی و نتونی پاشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چی بگم؟؟؟

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٤ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

ﺧﺮﺳـﻨﺪ ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ اﻣﺮوز
‫رﻧﮕﻲ دﮔﺮ اﺳﺖ، ﻧﻪ رﻧﮓ دﻳﺮوز
‫ﺗـﺎ ﺷـﺐ ﻧـﺸـﺪه، رﻧﮓ دﮔﺮ ﺷو
‫ﮔﻔﺘﻨﺪ از اﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ، ﻫﺰار ﻧﻜﺘﻪ ﺑﻴﺎﻣﻮز



‫ﻓﺮﻳﺎد زدﻳﻢ ﻛﻪ ﭼﺮخ ﮔﺮدون
ﻟﻴﻼ ﺗﻮ را ﻧﺪاده ای ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮن
‫ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺮ آﻣﺪ آﻧﻜﻪ، ﺧﺎﻣﻮش
ﻛﻢ داد اﮔـﺮ، ﻧـﮕﻴﺮد اﻓﺰون

 

‫ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪﻳﻢ و در ﺧﻤﻮﺷﻲ
رﻓـﺘـﻴـﻢ ﺳـﺮاغ ﻣـﻲ ﻓـﺮوﺷﻲ
‫ﻓـﺮﻳـﺎد زدﻳﻢ دوای ﻣﺎ ﻛﻮ؟
ﮔﻮﻳﻨﺪ دواﺳﺖ، ﺑﺎده ﻧﻮﺷﻲ

‫ﻫﺸﻴﺎر ﻧﺸﺪ، ﻣﮕﺮ ﻛﻪ ﻣﺪﻫﻮش
‫اﻳﻦ ﺑـﺎر ﮔﺮان ﺑﮕﻴﺮم از دوش
‫آرام ﻛـﻨـﺎر ﮔـﻮش ﻣـﺎ ﮔـﻔـﺖ
‫اﻳﻦ ﺑﺎر ﮔﺮان ﺗﻮ ﻣﻔﺖ ﻣﻔﺮوش

‫از ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺷﻮی ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎن؟
‫از ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺷﻮی ﮔـﺮﻳﺰان؟
‫ﺑـﻴـﺪاری دل ﭼـﻨﻴﻦ ﻣـﺨﻮاﺑﺎن
‫ﺳﺨﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ، ﻣـﺒـﺨـﺶ آﺳـﺎن...
 
ﻫﺸﻴﺎر ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ
‫رﻓـﺘـﻴـﻢ و درِ ﻣـﻴـﻜﺪه ﺑـﺴﺘﻴﻢ
‫ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ
ﻣـﺎ ﺑـﺎده ﻧـﺨﻮرده اﻳﻢ و ﻣﺴﺘﻴﻢ؟

‫ﻣﺴﺠﺪ، ﺳﺮ راه از آن ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ
‫ﺑﺮ روی درش ﭼـﻨﻴﻦ ﻧﻮﺷﺘﻴﻢ
در ﻣﻴﻜﺪه ﻫﻢ ﺧﺪای ﺑﻴﻨﻲ
‫ﺑﺎ ﻣـﺮد ﺧـﺪا اﮔﺮ ﻧـﺸﻴﻨﻲ



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۸ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرهم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۳ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

برای سایز بزرگ کلیک کنید.

 

نگاهی به ادامه مطلب بندازید



ادامه مطلب

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات