تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۱ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

عاشقونه

بارون می اومد.

دستاشو مشت کرده بود.

پرسیدم توی مشتت چیه؟

گفت: خودت نگاه کن.

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...

توی دستاش چیزی نبود!

گفتم، چیزی نیست که...

دستامو که توی دستاش بود فشرد.

گفت: نبود، ولی حالا هست.

دستام گرم شد...

و لبخندش...



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات