تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گرگ ها هرگز گریه نمیکنند

اما

گاهی چنان بی قرار میشوند

که بر فراز بلند ترین قله ی کوه

درد ناکترین زوزه ها را میکشند ....

ابر ها به آسمان تکیه میکنند

درختان به زمین

و انسانها به مهربانی ...



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

با رفتن تو
آب از آب تکان نخورد؛
هر روز
خیابان های شهر را
پرسه می زنم
بی هیچ ریگی
در دل
بی هیچ عشقی
در کفش



دفتر شعر و نوشته های محمدمسعود




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دوش می‏آمد و رخساره برافروخته بود ♦ تا کجا باز دل غمزده‏ای سوخته بود
رسم عاشق‏کشی و شیوه‏ء شهرآشوبی ♦ جامه‏ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‏دانست ♦ وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
کفر زلفش ره دین می‏زد و آن سنگین‏دل ♦ در پی‏اش مشعلی از چهره برافروخته بود
گر چه می‏گفت که زارت بکشم می‏دیدم ♦ که نهانش نظری با من دلسوخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت ♦ الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد ♦  آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت: برو خرقه بسوزان حافظ ♦ یارب این قلب‏شناسی ز که آموخته بود




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

حس میکنم روح گمشده ام بهم برگشته ! چشمک

از جلوی سیستمم پا شدم ؛ این لب تاپو برداشتم اومدم روبروی پنجره . اینجا یکم نور بیشتره . یکم هم سرده اما هر چی که هست باعث شده یکم روحیم عوض شده .

دارم رو زبانم کار میکنم . یه آهنگ خارجکی هم گذاشتم باهاش میخونم . خیلی شاده ، از ریتمشم خوشم میاد ؛

این پست رو گداشتم که فقط بگم خیلی خوشحالم . هورا



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

زنان پایین شهر ریاضیدانان بزرگی هستند
آخرهیچ ارشمیدسی نمی تواند
نیم کیلو گوجه را به نام آبگوشت...
.
.
.
بین سیزده نفر تقسیم کند




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.
- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟
بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.
با وعده شیرین بابا خوابید.
صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.
اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٦ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

رتبه های اول کشور ایران در کتاب گینس :

در چه زمینه هائی ایران در جهان مقام اول را دارد؟

رتبه های اول ایران در دنیا :

1- بیشترین تولید پسته

2- بیشترین تولید خاویار

3- بیشترین تولید خانواده توت

4- بیشترین تولید زعفران (80% کل تولید جهانی)

5- بیشترین تولید زرشک

6- بیشترین تولیدمیوه آلویی (از قبیل شفت وگیلاس وغیره )

7- بالاترین دمای ثبت شده روی سطح زمین (70.7 درجه سانتیگرد در کویر لوت)

8- بیشترین تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، میزان بارش برف 8 متر در 5 روز)

9- بزرگترین واردکننده گندم

10- بیشترین فرار مغز ها

11- بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)

12- بالاترین میزان تشعشات زمینی، با شدت سالانه 260 میلی سیورت در رامسر (مقایسه= یک عکس رادیوگرام سینه 0.05 میلی سیورت، میدانهای اطراف چرنوبیل 25 میلی سیورت)

13- بیشترین تعداد زمینلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)

14- دقیقترین تقویم دنیا (تقویم جلالی)

15- بیشترین مصرف تریاک و هرویین (امریکا بیشترین مصرف کوکایین را دارد)

16- بیشترین تعداد تغییر پایتخت در طول تاریخ (تهران سی و دومین پایتخت ایرانست)

17- کهنترین کشور دنیا (تاسیس شده در 3200 سال قبل از میلاد مسیح)

18- میزبان بزرگترین جمیعت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)

19- بزرگترین تولید کننده فیروزه

20- بزرگترین منابع روی در جهان

21- بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل تولید جهانی)

22- بیشترین شتاب پیشرفت تولید علم و تکنولوژی در جهان (340000% رشد در طول 37 سال 1349-1387، شتاب رشدی یازده برابر متوسط جهان در سال 1388, رشد سالانه کنونی 25.7%)

23- بزرگترین سیستم بانکی اسلامی (کل سرمایه 236 میلیارد دلار)

24- بالاترین میزان وابستگی به انرژی (بیشترین اتلاف انرژی در جهان)

25- بزرگترین منابع انرژی هیدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 میلیارد دلار بر حسب قیمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)

26- بالاترین تناسب ذخایر به تولید برای نفت در جهان(با میزان تولید کنونی ایران معادل 89 سال ذخایر نفتی دارد)

27- ارزانترین پایتخت جهان (طبق تحقیق شبکه خبری سی ان ان تهران ارزانترین پایتخت جهانست)

28- بزرگترین فوران چاه نفت در تاریخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقایسه با نشت نفتی خلیج مکسیکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)

29- بالاترین آلودگی دیوکسید گوگرد در هوای شهری

30- قدیمیترین منبع مصنوعی یا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم میکند)

31- بزرگترین مجموعه جواهرات در جهان (جوهرات شاهی ایران در موزه بانک مرکزی ایران بزرگترین گنجینه جوهرات جهانست)

32- کهنترین امپراتوری جهان (هخامنشیان اولین ابرقدرت تاریخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جمیعت جهان حکومت میکردند که این بالاترین درصد جمیعت تحت یک دولت در تاریخ هم هست)

33- بیشترین تعداد تلفات در جنگ شیمیایی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ایران همچنین دومین رتبه تلفات تاریخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)

34- بیشترین تعداد و تناسب شیعه گان در جهان (89% جمیعت ایران)

35- بیشترین رشد تعداد خودروهای گازسوز

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

صورتک(انسان):بعضیهاش قابل تامله !!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٦ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مدتی است فکرم درد می کند...

دکتر ها می گویند:

توده ای از حرفهای ناگفته در سر دارم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

یه مترسک شکسته ٫عمری لباش و بسته

شده همدست کلاغها ٫شاهد غارت باغها

می بینه اما نمی خواد ٫کلاغها تنهاش بذارن

ببرن هر چی که می خوان ٫هر کی رو می خوان بیارن

اخه تو امید باغی ٫نه مترسک شکسته

آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشسته

تو یه رخت باغبونی ٫تو چرا نامهربونی

واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی

انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته

دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

روزی یک کشیش اسپانیایی به جزیره ای رفت تا در آن جزیره به تبلیغ انجیل بپردازد که به سه ماهیگیر برخورد می کند .

کشیش از سه ماهیگیر پرسید : " چگونه دعا می کنید ؟"

یکی از آنها پاسخ داد :"ما فقط یه دعا داریم . می گوییم: خدایا تو سه تا هستی ما هم سه تا .از ما مراقب کن "

کشیش میگوید :دعای شما اشتباه است و خدا آن را نمی پذیرد .

کشیش روش دعا کردن را به آنها می آموزد و سپس راه خود را پی می گیرد .

 بعد ازظهرسه ماهیگیر وقتی کارشان به پایان میرسد  آماده می شوند تا دعا کنند اما هر چه فکر می کنند دعای کشیش را به یاد نمی آورند بنابراین به دنبال او می روند همچنان که به کشتی نزدیک می شدند یکی از آنها فریاد می زند: "پدر ! پدر ! آن دعایی را که مقبول خداست دو باره به ما یاد بده ،چون فراموشش کرده ایم"   کشیش از دیدن آنها که روی آب می دویدند شگفت زده می شود و مات و مبهوت  می گوید :"مهم نیست همانطور که قبلا دعا می کردید ، دعا کنید ."

 

این مرتبط ترین عکس ممکن بود !

به حسب ظاهر داوری مکنید بلکه به راستی داوری کنید.



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

ساعت ها منتظر می مانم

اما هیچ

شاید چون منتظرم – همه هیچ است

آرزویی در دل

آرزوی لحظه های شوق و اشتیاق

لحظه ها همین جاست – اما من نیستم .

شاید لحظه ها انتظار مرا می کشند .

مطمئن نیستم – فقط می دانم.

دانستنم با باورم برابری نمی کند .

باوری ندارم

همه اش ترس است

می دانم – اما دانستن آنچه که می خواستند بدانم .

 

راحله کاظمی



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
دور جدید مسابقه ی برتر بهمن ماه !

 

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

 مسابقه وبلاگ برتر ماه !

اگه دوست داشتید به وب ما رای بدید ، میتونید روی عکس بالا کلیک کنید ؛ در صفحه باز شده روی vote کلیک کنید ؛ در این صورت شما به این وبلاگ رای دادی !

این پست ثابته ؛ از سایر مطالب وب هم دیدن کنید !

با سپاس فراوان

انسان(صورتک)



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٥ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پسر عاشق

دنیای بزرگی که ثلث کف دست آدمی را در برگه ی کاغذ جای گرفته ، و حال خود را در این کاغذ بنگرید ؛ ما در این تصویر جز هیچ نیستیم ؛ کهکشانی پر از منظومه ها ،  منظومه هایی پر از سیارات ، و تمام انیها پر از ستارگان رنگ به رنگ؛

از بین این سیارات اگر بنگریم ، زمین است ؛ و زمین پر از کشور ها ؛ کشور ها پر از شهر ها ؛ و شهر ها پر از خانه ها ؛

از میان این همه خانه ، یکی خانه من ، یکی خانه تو ؛ در خانه من ، من ! و در خانه ی تو ، تو !

حال به کف دستت بنگر ، خط ، خط ، خط ، کوچک ترین خط را نشان بگیر ، عمیق تر بنگر ، به درون ؛ پوست ، گوشت ، خون ؛

خون ؛ گلبول سفید ، گلبول قرمز ! کوچکتر و کوچکتر ؛

حال باز گرد ؛ « گلبول سفید و قرمز ؛ خون ؛ گوشت ؛ پوست ؛ من ، تو ؛ خانه من ؛ خانه تو ؛ شهر ؛ کشور ؛ زمین ؛ منظومه ؛ کهکشان ؛ »

از گلبول سفید تا کهکشان ، فاصله کم نیست ؛

وجب بگیر ، متر بزن ، با قدم بشمار ، با سرعت نور اندازه بگیر ؛ از وقتی به دنیا امدی شروع کن ، وجب بگیر ؛ قدم بزن ، گوسپند بشمار ؛

نوزاد ، کودک ، نوجوان ف جوان ، میان سال ، پیر ، مردی ؟ زنده شو ، کودک شو ، نوجواتن شو ، جوان شو ، میان سال شو ، پیر شو ،اما همچنان وجب بگیر ، قدم هایت ررا بشمار ، از سر این کهکشان تا سر آن کهکشان ، از خانه تا آخرین ستاره ، تا اخرین سیاره ؛ قد نمدهد ، نه عمر من ، نه عمر تو ؛ هیچ کدام قد نمیدهد . مگر یاد بگیری هزار بار سریع تر از سریع ترین ها حرکت کنی ؛

حال مقایسه کن ، این در مقابل بزرگی پروردگارت هیچ هم نیست ، وقتی این بزگ هیچ نیست ، تو از هیچ هم هیچ تری !



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

واقعا پاییز بهترین فصل خداست . خیلی زیباست . برای دیدن چند تا از زیبایی هاش یه سر به اداه مطلب بزنید .

ممنون .



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اصلاحات از یک میز عسلی شروع شد

                                                            

سالها دور در یک سرزمین دور یک آقای سنتی بود که با همسر مدرنش زندگی می کرد . همسر مدرن آقای سنتی که از اساس با امور کلاسیک مخالف بود , درست سه ساعت بعد از ازدواج فکر کرد که دچار بحران هویت شده و فهمید در این تضاد سنت و مدرنیسم موجود در خانه ی آقای سنتی احتمالا دچار یک شیزوفرنیای حسابی خواهد شد . به تابلو ها ی کوبلن و مبلهای استیل و میز های کنده کاری شده و آباژور منگوله دار و لاله و شمعدانی خانه , نگاه می کرد و حرص می خورد . با خودش می گفت : بعد از یک عمر « مارکز » و « پاز » و « روبلس » خواندن شدیم شمس الملوک .

سرانجام در یک صبح درخشان پاییزی , ساعت 8 صبح که آقای سنتی سنگک داغ و چای قند پهلو را خورده بود , ولی هنوزسر کار نرفته بود , خانم مدرننه گذاشت و نه ورداشت و گفت :

« آقا ! من دیگه تحمل این میز عسلی چوبی رو ندارم , لکه ی چایی می مونه روش .»

آقای سنتی بهش برخورد , کلی استدلال کرد که هویت فرهنگی خیلی مهم است , اما خانممدرن به قضایای کاربردی مربوطه به لکه ی چایی فکر می کرد . سرانجام عصر سه شنبه و در یک غروب غم انگیز ساعت 6 بعد از ظهر آقای سنتی یک میز عسلی شیشه ای آورد و گذاشت توی اتاق پذیرایی , بعد خانم که دیده بود آباژور منگوله دار به میز شیشه ای نمی آید گفت که آباژور را عوض کنند و بعد دیدند که آباژور مدر طرح « وازرلی » به مبل کلاسیک مدل لویی چهاردهم نمی خورد , دادند مبل را سمسار برد و به جاش مبل مدرن به طرح و رنگ بندی « موندریان » آوردند و بعد دیدند مبل جدید با قالی کاشان نمی خورد , قالی ها را فروختند و به جاش کف خانه را پارکت کردند و بعد دیدند که کف پارکت با پرده ی مخمل کرم و قهوه ای مدل لویی پانزدهم نمی آید , پرده ی بافت گونی به جاش آوردند و مقادیری لووردراپه سفید آویزان کردند چشت پنجره ها و سه ماه نشده بود که خانه ی آقای سنتی سابق تبدیل شد به یک خانه ی کاملا مدرن , آقای سنتی که در راستای اصلاحات جدید کلی تغییرات کرده بود یواش یواش کت و شلوار های سورمه ای را گذاشت کنار و شلوار و ژاکت تنش کرد و به جای سیگار بهمن و تیر و آزادی , پیپ و توتون کاپیتان بلاک کشید . صبح جمعه ی سه ماه بعد آقای سنتی که کاملا مدرن شده بود و چه بسا نزدیک بود پست مدر هم بشود به همسرش که برایش چای آورده بود گفت :

_ « من دیگه چایی نمی خورم , کیکمی خورم با کاپوچینو . »

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گلابی کوچولو با چشم هاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

حالا او تنها گلابی اون درخت تو اون فصل سرد بود .

وقتی آدمی رو میدید برگهای دورشو کنار میزد تا دیده بشه . تا چیده بشه .

حالا فقط بلند تریم شاخه ی درخت نبود که تنهایی رو حس میکرد . لا اقل اون شاخه گاهی به نسیم سلام میکرد . اما گلابی ...

کم کم داشت دعا میکرد کرمی . کلاغی ... بیاد و اونو بخوره . اما تو این سرما نه کرمی بود و نه کلاغی .

گلابی مونده بود و تن لخت درخت .

بعد از یه روز سرد وقتی چشماشو باز کرد دید که درخت پر شده از شکوفه و گلابی های کوچولو .

به نزدیک ترین گلابی نگاه کرد و لبخند زد . اما نسیم اومد و گلابی رو روی زمین انداخت .

گلابی کوچولو با چشمهاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.


در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب آوردم ،
سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ‌!
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت .
جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم‌.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است‌،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او
خواهم آویخت‌.
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه
زنجره ها.
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ریخت‌.
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت‌.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت‌. نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت‌.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

از امروز ب مدت سه روز تمام مسلمانان استفاده از گوگل و یوتیوب را متوقف میکنند  زیرا از متوقف کردن نمایش فیلم اهانت آمیز  به ساحت مقدس  پیامبر اعظم (ص) خود داری کردند.

 

این مطلبو تو وبلاگ های خودتون کپی کنید تا اطلاع رسانی بشه ...

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یاد سهراب بخیر! آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی,باورت گر بشود گر نشود, حرفی نیست.. اما من نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست. 

....

آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

...

همیشه می دویدم
اما الان
تنها راه می روم
شاید راه زندگی دیرتر تمام شود

...

چشمانم را روزهاست بسته ام
از درد نه از شوق
تا نبینی به جای عکست ، اشک را در چشمم

...

قلبم درد می کنه
شاید حضور تو خالیست ......
پر باز کن از این پیله تنهایی ای عشق

...

خدایا این پائین زمین خسته کننده است
از بالا چطور
شاید وقتش باشد که قیامت کنی !!!!


...

 

سلامتی مگس که بهم یا داد وقتی زیاد دوره کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت

...

چیه ؟
ذل نزن به من
ذل نزنم ؟؟؟
آخه دلم برات تنگ می شه
چرا اینقدر دلم برات تنگ می شه
شازده خانوم
به چشام نگا کن
چی میبینی
دکمه های سیاه مشکی یا شازده ی چکمه پوش
کاش منو قد گلای قالی مادربزرگ دوست داشتی
چرا منو دوست نداری ؟؟؟؟
چرا ؟
بابا من که برات می میرم
من که همش به یادتم
من که رفیق راهتم
یکم منو محل بزار
دستاتو تو دستام بزار
بیا بریم با هم بهشت
صفا کنیم توی بهشت
رها نکن دست منو
صدا بکن قلب منو ....

...

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم،
تا در شبی بارانی ،آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم،نوش کنیم

...

یادش بخیر . حسین پناهی رو میگم . حرفاش شیرینن و به دل میشینن . خدایش بیامرزد .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

ما , ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم , چرا که شنا کردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم ...

 

دیگر نمیــ گویم گشتم نبــــود نگرد نیستـــ


بگذار صادقانه بگویمـــ گشتیم اتفاقا بود فقط مال ما نبود!!!


شما بگردید لابد مال شماستـــــ


حسین پناهی

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳۱ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اینک که شهر شعله ور بی خیالی هاست
جای برادران غیور چه خالی است
جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره خشکسالی است
بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
رئ عبور صاعقه شان این حوالی است
من حرف میزنم و دلم شعر میشود
در واژه های من هیجانات لالی است
طاعون گرفته ایم و کسی حس نمیکند
تا آن که زنده بودنمان احتمالی است
آلوده است کوچه . خیابان به زندگی
چیزی هست و نیست و حالی به حالی است
بر من چه سخت میگذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است !


 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

تولـــــــــــــد تولـــــــــــــد

تولدتـــــــــــــــــــــــــــــــــ

مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــ

.....

روزت مبارک . روزم مبارک . روزش مبارک

روزتون مبارک . روزمون مبارک . روزشون مبارک

.....

1.ن : یعنی کی میشه این درس خوندن تموم بشه !

2.ن : احوالاتم عجیب خرابه اما نبودید ببینید دیشب همچین خواب بهم خوش گذشت که نگو . سه شب بود نخوابیده بودم .

3.ن : شماها میدونید برای ساخت خودروهایی که روی زمین حرکت نمیکنن چقدر درد سر لازمه ؟ و یه میدان مغناطیسی خیلی بزرگ . کل فعالت های شرکت های خودرو سازی  رو تحت تاثیر قرار میده . البته قطارهای مغناطیسی هستن و این خوبه اما فکر نمیکنم تا چند هزار سال دیگه به کشور ما بیان .

4.ن : شماها میدونستید یه فرد نابینا میتونه به کمک صوت تصاویر رو بشوه ؟

5.ن : چرا هیچ برنامه ی تلوزیونیی از استاد کانگ دعوت نمیکنه تا تو برنامشون حاضر بشه ؟ نکنه مترجم کره ای ندارن ؟ با این حال سوسن حاجی پور که هست . بیاد ترجمه کنه .

6.ن : ترم قبل طراحی پیشنیاز رو پاس کردم . این ترم طراحی 5 دارم . نمیدونم این وسط 3 و 4 و ... کج رفت !

7.ن : میدونستید بچه ها با هوش ترین و درستکار ترین  آدم های روی زمین هستن ؟!

8.ن : زبرا بهترین خودکارها و مداد نوکی ها رو داره اما از ویترین نمایندگیش معلومه کسی ازش خرید نمیکنه . چرا ؟

9.ن : اون صفحه ی سررسید که عکس حاج همتو داره . بوی گلاب میداد .

10.ن : میدونم یه عالمه چیز دیگه برای نوشتن دارم اما الان چیزی یادم نمیاد .

11.ن : بدرود . یا زهرا .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:


دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٤ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام و درود .

یه نگا به این عکسه بالا بندازید .

حالا یکم از زندگیتون خجالت بکشید . یکم هم بشین گریه کن که چرا انقد دیر به دنیا اومدم و همه ی اتفاقایی که میشد یه حرکتی کنم گذشت .

نه شد بریم کربلا . مثل شیر پشت امام حسین وایسیم .

نه شد همت بگماریم و این مجسمه های ای شاه خائن رو سر نگون سازیم .

نه شد یواشکی بدون اجازه ی اولیا ی محترم بریم جبهه بعد بابامون بیاد دنبالمون گوشمونو بگیره برگردونتمون خونه .

اما خدایی شد .

اون روز همچین با اراده ی قوی رفتم وسط خیابون و همچین محکم محکم این پرچم اسرائیل رو لگ کوب کردم که نگو .

میدونی ، این عکس رو که میبینم یاده فیلم خدا حافظ رفیق میافتم .همون جایی که شهدای موتور سوار دارن میرن بهشت اما یکیشون نمیتونسته بره و باید اینجا میمونده و ...

بابا یه عالم از این عکس ها داره .

چیزاییه که از جبهه و جنگ براش مونده . چند تا عکس . معافیت سربازه پسرش . یه برگه که روش نوشته جانباز شیمیایی فلان قدر درصد . با یه عالمه خاطره .

نشد ما هم اونجا باشیم تا بابا الان بشه پدر شهید . بهمون افتخار کنه . بره پیش آقای ص که همش از نخبه بودن بچه هاش حرف میزنه بگه بچه ی منم رفت جبهه شهید شد .

خدا جان من سال دیگه عید میام جنوب . میشه لطف کنی یه مین بندازی جلو پام . بخدا خیلی هم بد نیستم .

خب بگذریم دوتا چیز دیگه مونده که میخوام بگم زود تمومش میکنم .

یک این که آ.اس به لطف خدا به سلامت برگشت . براش یه پرده نوشتم البته خودم ننوشتم ولی باز ... خودم دلم میخواست متنش بشه : کربلایی رفیق . دمت گرم رفتی کربلا اومدی . خوش اومدی ." ولی خب ادب حکم میکرد که اینجوری ننویسیم .

دو سالروز شهادت یوسف فدائی نژاد . چند روز پیش بود . همچین حال میکنم بگم سراوانی بود . همچین حال میکنم بگم روی همون زمینی کار کرده بود که منم کار کردم . خلاصه بگم که بهش افتخار میکنم .

یه چیز دیگه بچه ها جان این بخشش میشه تبلیغ اما خب من امپرانسانم و دلم میخواد تبلیغ کنم .

انجمن آنلاین ایرانیان یه انجمن برای جوونای خوب ایرانی . حتما سر بزنید .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۱ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

نمیخوام زیاد بنویسم و حرف زیاد هست .

کی میدونه سالانه چند نفر در رودخانه ها و بخاطر نا بلدی شنا جون خودشونو از دست میدن ؟

نمونش همین محمد . پسر همسایه . همبازیه بچگیامون بود . رفت شنا . نزدیک امام زاده هاشم و یهو خبر آوردن که طفلک غرق شده . یه ده روزی دنبالش میگشتن تا بالاخره اون طرف سد سنگر پیداش کردن ! فاصله ی بین این دو مکان کم نیست . میگن چیزی ازش باقی نمونده بود !

امسال هم یه جوون دیگه . نمیشناختمش اما خب جوون بود و ...

..

..

ما اینجا یه سپیدرود داریم . یه سدی هم هست . سد منجیل . امسال به لطف خدا آب پشت سد سرریز شده بود . سال پر آبی برای کشاورزا بود .

بابا میگه : من با این که کل عمرمو کنار این رودخونه زندگی کردم جرات نمیکنم این فصل برم شنا .

بابا حق داره . محمد چرا غرق شد . اونروز سد روز باز کرده بودن و اون هم شناگر قابلی نبود و همراهاش هم بچه هایی مثل خودش بودن .

میخوام بگم جوونای من خریت نکنید . جبران نمیشه ها !

اینارو میگم چون چند روز پیش خودم نزدیک بود به جمع این غرق شده ها بپیوندم .

اینو میگم چون چند روز پیش بابای محمد مرد !

اینو میگم که دلم برای مادرش کبابه .

جون هر کس که دوسش دارید بخاطر همونی که دوسش دارید . زنده بمونید . زندگی کنید .

همین فکر نکنم فعلا حرف دیگه ای مونده باشه .اگه بود باز میام و مینویسم .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٩ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بچه که بودیم ؛
جاده ها خراب بود
نیمکت مدرسه ها خراب بود ،
شیرای آب خراب بود !
زنگای در خونه ها خراب بود ؛
ولی آدما سالم بودن.....

 

---------------

اینو از وب یه عزیز برداشتم .

امشب فیلم مورده علاقمو نشون میده (گلادیاتور)

اما نمیتونم نگاه کنم .

فصل برداشت محصوله . تنها فصلیه که باعث میشه به زندگیم امیدوار بشم .

بعد از کلی تنهایی و دور بودن از اقوام چنین موقعی همه دور هم . با هم و کنار هم با سختی ها و مشکلاتش میخندیم و محصولمون رو برداشت میکنیم .

یه عالمه خاطره از این چند روز دارم . فردا هم باید بریم .

دستهام حسابی زخم شده و کمرمم تا دلت بخواد درد میکنه .

اما همه ی این سختیه می ارزه به کنار هم بودن .

این کوچولو هم اینجا بمونه . مراقبش باشید تا من فردا برگردم .

اسمشو گذاشتم رهام .

چه پسر خوبیه .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دنباله یه مطلب میگردم که بنویسم اما چیزی پیدا نمیکنم !

بذارید این بار یه مطلب آموزشی باشه . فقط چند کلمه !

آموزش زبان . آخه میدونید من به چند زبان زنده ی دنیا میتونم صحبت کنم .

البته این زبان نها . این یکی رو میگم :

زبان مادری فول . زبان گیلکی خودمونو میفهمم . بعضی وقتا با لهجه صحبت میکنم . زبان اینگلیشی یکم فول . کره ای هم از زبان مادری بهتر حرف میزنم . زبان بلاد فرانس هم که اصلا حرفشو نزن . تازه یه نمه جپنی هم بلدم . از خود راضی

خب قراره اسم دو سه تا حیوونو بهتون یاد بدم . به زبان کره ایه خودمون .

هاکتاری  : لک لک

جوجوم : اسب

بوم : ببر

خب دیگه بسته .

میدونید برا یاد گرفتن همینا آموزشگاهها چقدر پول میگیرن ؟

تازه من انقد دلم میخواد این زبانو یاد بگیرم :

افسوس . آخه ما آدم لال نداریم اطرافمون . فاطمه هستا ولی نمیتونم از اون یاد بگیرم .

آخه خیلی همو نمیبینیم .

خب دیگه . خیلی حرف زدم .

بدرود .

یا علی .



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳٠ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

و انسان وارد میشود . با تقلبی دیگر در دنیای مجازی . . .

-----------------

نمی داند و نگفتمش

که باهر طلوع

آرزوی دیدارش در دلم جوانه می زند

و با هرغروب

همچون برگی خزان زده به خاک در میغلتد

تا طلوعی دیگرو دیگر و دیگر...

نمی داند و نگفتمش

که قلب های زیادی را می شکنم

بدین جرم که قلب او نیستند

بدین جرم که جسارت نزدیک شدن به حریم او را داشته اند

نمی داند اما گفتمش

که من رازش را از چشمانش می خوانم

که من گرمای قلبش را از ورای این توده های برف مصنوعی احساس می کنم

نمی داند و نمی گویمش

که اگر بگویدم

که اگر بخواهدم

زمین و زمانم را برایش به آتش می کشم

همه ام را برای لبخندش قربانی می کنم

نمی داند و هرگز نمی گویمش

که بی او این روزهای خاکستری تلخ

این انتظار برای هیچ

این پوسته احمقانه این خنده های دروغین

دارد ذره ذره از درون نابودم می کند

نمی داند و نمی خواهم که بداند

که...ناامیدی مرگ است و من

دارم از او برای همیشه قطع امید می کنم

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

می خواستم ببوسمت اما... گناه بود

با آنکه چهره ی تو همانند ماه بود

 

می خواستم که نگاهت کنم ولی افسوس

پایان آن نگاه همین واژه: آه... بود!

 

مجنون وادی تو شدم این که جرم نیست!

اما درون فاصله صد کوره راه بود

 

می خواستم به دست نوازش بچینمت

آری خودت بگو مگر این اشتباه بود؟!

 

نقش تو را به خواب کشیدم کنار خود

وقت سحر تمامی خوابم تباه بود

 

این روزها سپری می شوند می دانم

چون سال ها همیشه پس از شب ، پگاه بود

 

------------------------------

انسان نوشت : بخدا من آدم متقلبی نیستم . اگه هم اینجا تقلب کردم فقط بخاطره این بود که از این شعر خوشم اومد . آخرشم منبع نوشت میذارم .

دکتر نوشت : خوب من پفک خوردم که خوردم . آدم که با یه پفک سرطان نمیگیره .

شاعر نوشت :سلیمان کاکوئی

منبع نوشت : مجمع المزخرفات

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٩ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

Lilium

احتمالا اومدم ابروشو درست کنم . چشمشم کور کردم .

این صفحه ایه که کد این آهنگو ازش برداشتم .

اگه یه آهنگ بهم پیشنهاد بدید مطمعنا عوضش میکنم .

البته یه آهنگ . نه چند تا که مجبور بشم از بینش یکی رو انتخاب کنم که مطمعنا باز میشه یکی عین همین .

...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٧ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

«اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ اَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ اَهْلَ التَّقْوی وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُک بِحَقِّ هذَا الْیَوْمِ الَّذِی جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمحَمَّد صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ کرامَةً وَ مَزیداً اَنْ تُصَلِّی عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ اَنْ تُدْخِلَنِی فی کلِّ خَیْر اَدْخَلْتَفیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ اَنْ تُخْرِجَنی مِنْ کلِّ سُوء اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد صَلَواتُک عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُک خَیْرَ ما سَئَلَک بِهِ عِبادُک الصّالِحُونَ وَ اَعُوذُ بِک مِمّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُک الْمـُخْلَصُونَ».

 

 

------------------

غم نوشت : از اول ماه رمضون فقط غممون قنوتای این نماز بود .

ثواب نوشت :بابا این آخر ماه رمضون همه ی ثوابا رو درو میکنه . یه بار خونه خودمون . یه بار این خونه مادر بزرگ . یه بار خونه عمو .

دل نوشت : دلم برا ماه رمضون تنگ میشه .

دعا نوشت : خدایا کاش هیچ بیماری نباشه .

دکتر نوشت : این تن بمیره ماه رمضون تموم شد انقد پفک نخورید . بخدا پرستو انقد پفک خورد سرطان گرفت .

عید نوشت : ویرایش یاد داشت . عید دیگه اعلام شد . جدی جدی مبارک .

بدرود نوشت : چه احتیاجیه ! ما که اینجا هستیم دیگه چرا بدرود ؟

یا علی .

انسان .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٤ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مرده ها پریده

عرب ٬عجم٬ ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین

پیر و جوون ٬ اما همه مذکر
سیاه  سفید کفن به تن برابر

همه رقم : عالی و خنثی و بد
ایرانیاش ٬تمامشون مجرد

فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی٬ ناز و گوگور مگوری

گف به همه : " خوش اومدید به برزخ
اینجا هم اتش داره ٬هم اب یخ

در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت


ارائه می شه تامگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید

با خوندن تابلوهای هدایت
رد می شین از رو پل ٬ زهی سعادت ! "

گف پیرمردی که : " قبولی می دن ؟!
مثل زمین مدرک پولی می دن ؟!

توو دنیا کنکور می دادم توو هرسال
رد می شدم ٬ لبم می زد یه تبخال !

یه تیکه بیسکووت می دادن که من هم
به خاطرش توو امتحان می رفتم !

اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم ! "

گف یه نفر : " مدرکو ول کن عمو !
سوالهای خوب و اساسی بگو

مدرک و پست و این چیزا توو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ ...! "

که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا

گف یه نفر : " بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات !

توو دنیا ما به هر طرف می زفتیم
حتی اگه اخر صف می رفتیم

یکی از اینها خودنمایی می کرد
برای نسل ما خدایی می کرد

اگر نظر می دادی در سیاست
فوری می بردنت توی حراست

موسیقیو واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن

فکرای باز و پر فروغو بستن
توو برزخم مهره ی کاری هستن ؟!

اخ نکنه استاد بینش اینه ؟
مسئول فرمای گزینش اینه ؟! "

فرشته گف : " نه ! اون هم از مرده هاس
همین حالا جون داده بچه ملاس !

اونم میاد این اخرا می شینه
مفهوم زیبای عدالت اینه "

گف یه نفر به حضرت فرشته :
" -گرممه من زیاد شُُدُم برشته

از اب یخ به مُ می دید یه لیوان
به حرمت بِچِه های ابادان ؟! "

به جای اون فرشته هه یه اقا
گف به طرف : "بذار واسه مبادا

ولک نخور ابو بکن صبوری
هرکسی اب خورده می خواد یه حوری !

توقعت زیاد می شه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت !"

تا عربه شنید مکالماتو
بحثو کشوند به سمت مومناتو !

با شادی گف : " وقتی که ما می میریم
توو برزخم می شه که زن بگیریم ؟! "

یک پسر ریش بزی قد دراز
باکفن فانتزی یقه باز

گف به عرب : " چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی ٬ هفل هشتا فرعی

بسه بابا چقد می خوای زن و حور ؟
دیگه تموم شد  اومدی توی گور !"

گف عربه : " چشت در اد ! می تونم
اَنا  واسه  اِمرَاَت  اویزوونم

اَلَم تَرَ.... نمی دونی ... چه کَیفَ ؟!
مونثو نمی ولم که حَیفَ !!

مومنهُ المحسنهُ الکریمه
حلیمهُ الحفیظهُ الحکیمه ! "

گف پسر ریش بز فوق العاده :
" یه واحد تنظیم خانواده !

اگر که پاس می کردی توی دنیا
جون نمی دادی تو برای زنها !"

گف عربه : " برو بمیر قمپزی ! (۱)
عقده ای مجرد ریش بزی !

اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه ! "

یهو زنی سفید و امریکایی
از کریدور ٬ با موهای طلایی

چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب می دونه که عرب جطو شد !

داد زد و گف : " اَحسَنَهُم  جمالش !
برزخ و اعمالمو بی خیالش ! "

مثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بی جنبه دوباره جون داد

***
فرشته هه اخماشو توی هم کرد
نگاهی کرد به اون همه مُرده مَرد !

گف که : " چقد بی ادبین شماها
یه ف می گم شما می رید کجاها ؟!

این بابا اب می خواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید ؟! "

گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت :

" فرشته ها زن ان ٬ زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته

واسه شما بحث می کنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت ؟!

این عربو ندیدی که ول افتاد ؟
اون که چشاش به روی خوشگل افتاد

مردای رو زمین که زن ذلیلن
تمامشون بچه ی یک قبیلن

درسته که مردن و جون ندارن
فک میکنی قلب و زبون ندارن ؟

زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن!

وقتی هم عزرائیلو می پذیزن
به خاطر فزشته ها می میرن ! "

فرشته گف : " مردای هم قبیله !
پاشید برید ٬ کلاستون تعطیله

اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون !! "

 

 

=====================

این شعرو از یه جا کپی کردم .

از یه وب که خیلی ازش خوشم اومد.

اینم آدرسشه :

 

خیس تر از باران



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یه برنامه ای بودا . یه کارتون .

دوتا خرس کوچولو بودن !

فقط تمشک خوردنشون رو به یاد دارم .

این عکس منو به یاد اونا انداخت :

 

 

بابا دو تا سگ خریده .مثل اون خرسا . دو تا داداش . برای نگهبانی از خونه ی سراوانمون . اسم یکی بتی و اون یکی پتی .

هر جا میرفتم یه رب بعد میدیدیم که دنبالمون اومدن .

مامان بهشون میگفت :

شما ها به چی فکر میکردین که اومدین دنبال ما ؟گفتی داداشی بیا بریم اونجا دنبال صاحبامون ؟آخه شماها چه میفهمین ؟

...

هر حیوونی یه جور زندگی میکنه دیگه یکی مثل ما فکر میکنه یکی هم مثل بتی و پتی !

و در ورای همه ی اینا بزرگیه خداست که میمونه .

دوستای عزیز . نماز و روزتون قبول .



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

میدونی خدا چرا اول آدمو خلق کرد بعد حوا رو ؟؟

_چون اگه اول حوار رو خلق میکرد . انقدر حرف میزد که نمیذاشت خدا آدمو خلق کنه !

 

..500تومن دو تا مجله . بصرفه تره !!! هم اس ام اس هم جدول . سودوکو هم داره .

اما

تصور کن :

   خدا یه موجودی رو درست میکنه اسمش - حوا - . قبل از آدم .بعد میذارتش جلوش و حوا شروع میکنه به حرف زدن . از هر چیز که تو ذهنش بود . از همه چیز و اونقدر حرف میزنه که خدا مبهوت خلقتش فقط بهش نگاه میکنه و میخنده .

_تصورش برام خیلی جالبه . خلقتی چنین زیبا .

                                      خدا جان دمت گرم ...!



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۸ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

همین که دوستت دارم کافی است که بدانم دوستم داری !

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٧ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پسر عاشق

دیروز میان ذهن اشفته ام از خدا خواستم بتوانم یک بار دیگر همانند کودکی هایم گلی بکشم

که بوی کودکی بدهد

لحظه ای نگذشت .

ارزویم را پس گرفتم

به اندازه پلک بر هم زدنی خود را دیدم پیرو فرسوده گوشه اتاق تنها ومنزوی

مدادی بر دست داشتم لرزش دستانم گلی به من هدیه داده بود که بوی کودکی هایم را میداد ترس تمام وجودم را گرفت.

ارزویم مرا ترساند

اینده ام مرا ترساند

تا کنون چنین خود را ندیده بودم

...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٢ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

  

 

     اگر با دلت چیزی یا کسی را دوست داری ، زیاد جدی اش نگیر ، چون ارزشی ندارد ، چون کار دل دوست داشتن است ، چون کار چشم که دیدن است !

      اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی ، اگر عقلت عاشق شد ، بدان که داری چیزی را تجربه میکنی که اسم آن عشق است .

 

 

"افلاطون"



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٥ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

گریه

نمیـــــــــــــــــــــــخوام!!!

یعنی چــــــــــی ؟؟؟

همین کارا رو میکنن که دخترای مردم عقده ای میشن !!!!

چه معنی داره اصلا ؟؟

میخواستم به خاطر این اتفاق نا گوار خود کشی کنم !!!

فکرشو بکن !!

چه ضربه ی روحیه بزرگی به من وارد شده !!!

از شکست عشقی هم بد تره !!

چه معنی میده کفش به اون خوشکلی و نازی . پسرونه باشه ؟؟؟

هان ؟؟

من دیگه اگه تا آخر عمرم کفش خریدم !!

حالا ببین !

قهر

انسان : امروز پاشدم رفتم دانشگاه !!

توجه توجه

داستان :

انسان : مامان من دارم میرم دانشگاه !

مامان : ساعت چند کلاس داری ؟

انسان : 10 و 31 دقیقه !

مامان : خب صبر کن به آقا رضا بگم بیاد دنبالمون با هم بریم !!

انسان : باشه !

سوال :

آقا رضا چه نسبتی با انسان داره ؟!

توجه توجه :

کسی که این سوالو جواب بده مغزش دو برابر انسان های عادی کنجیش هضم واقعیت ها رو داره !!

 

بدرود

یا علی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بشــــــمار :

            یکـــــــــــــــــــ . د ـــــــــــــو . ســــــــــــــــه

همین الان یه نفر به دنیا اومد !

بشـــــــمار :

           یکــــــــــــــــــ. د ــــــــــــــــو . ســـــــــــــــــــه

همین الان یه نفر از دنیا رفت !

 

 

انسان : من نتم قطعه احتمالا تا سال دیگه !!!

انسان 2 : من نتم قطعه . شما که نتتون قطع نیست !!!!

انسان 3 :درسا شروع شده . بسیار دشوار . و عذاب آور . دچار کمبود خواب هم هستم . دلمم برای سه وعده ی کامل غذا در روز لک زده !!! آخـــی انسان !!!

انسان 4 : این متن از دیالوگ ها ی یه آقاهه تو یه فیلم برداشتم . جالب بود برام !!!!

انسان 5 : از دانشگاه یه سره اومدم کافی نت . گشنمه !

انسان 6: میخوام برم هویج بخرم !

انسان 7 : روز خوش و پیپاپیش عیدتون مبارک .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مرگ و زندگی آدم رو کسی نمیتونه بده ، حتی 90 یا 100 میلیون یا یه گله ی بزرگ شتر و گوشفند هم نمیتونن جای خالیه کسی رو که مرده پر کنن .

با این حال ، عمامه به سر های ما از این شهر به اون شهر میرن تا قیمت شتر رو پیدا کنن ، آخرش هم میانگین میگیرن ویه عدد میدن ، به همین راحتی ، داغ دل یه مادر ، پدر ، همسر و یه فرزند رو آروم میکنن !

...

((  یه جوون ، جوونی میکنه ، نه ، یچگی میکنه یکی رو از نعمت نفس کشیدن محروم میکنه و یه خانواده رو سیاه پوش ، بعد از کلی پول خرج کردن و پیش وکیل رفتن حکم اعدام صادر میشه ، یه روز صبح ، جلوی انظار عموم بچه ی مردمو دار میزنن . ))

: با این وجود خانواده مقتول تا چهل یا شاید هم تا سال اون مرحوم شیاه میپوشن ، 100 ملیون هم بچشونو بهشون بر نمیگردونه !

در مقابل :

            یه خانواده دیگه سیاه پوش میشه ، تا چهل یا سال اون مرحوم سیاه پوش باقی میمونه . درسته که نود ملیون وجود نداره اما بیشتر ازاون نود میلیون باید خرج کنن ، محل زندگی شون رو عوض کنن ، آبروی از دست رفتشون رو برگردونن ، یه جورایی از بد بختی محض دربیان .

جوون قاتل ما یه نفرو کشت ، قانون میگه یا دیه یا جون پسرت ! پول چرک کف دست هست ولی نه 100 ملیون !

قاتل رو میگیرن ، مکشنش ، جون آدم نود میلیونه دیگه . کی دیه ی قتل اون قاتلو میده ؟ هیچ کس !!

قاتل که دیه نداره !

جالب نیست ؟!

اما به نظر من که چیز از قانون و ریاضی نمیدونم این مسئله مثل یه معادله میمونه که دو طرف با هم برابر نیست !

کسی هم نمیفهمه . نمیفهمن دیگه ! نمیفهمن ، مودبانه ترش میشه : متوجه نمیشن ، دقتشون کمه ، اصلا دقت نمیکنن !!!! دقت نمیکنن .

معادله اش میشه این شکلی : (( بدبختی + مرگ یه آدم = 100 ملیون + مرگ یه آدم ))

اون مساوی وسطه رو میبینید اسمش قانونه ! گردنش هم کلفته !

گفتم : من قانون نمیدونم ، اما میدونم اصلاح زیادی لازم داره !!!

این جمله رو این روزا زیاد شنیدم : چشم در مقابل چشم ، جان در مقابل جان !

یعنی : پسر همسایه با سنگ سر پسرتو شکست ، سنگ بده دست پسرت بره سر پسر همسایه رو بشکنه !

اما با این کار گناه تو بیشتره حتی ممکنه اعدامت هم بکنن ! قانونه دیگه !

اما اگه قانون سره پسرتو بشکنه اصلا اشکال نداره !

 

انسان :اگه یکم دیگه ادامه بدم کل متنو خراب میکنم ، پس سه نقطه و تمام ...

انسان :تو نظر سنجی شرکت کنید .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مرگ و زندگی آدم رو کسی نمیتونه بده ، حتی 90 یا 100 میلیون یا یه گله ی بزرگ شتر و گوشفند هم نمیتونن جای خالیه کسی رو که مرده پر کنن .

با این حال ، عمامه به سر های ما از این شهر به اون شهر میرن تا قیمت شتر رو پیدا کنن ، آخرش هم میانگین میگیرن ویه عدد میدن ، به همین راحتی ، داغ دل یه مادر ، پدر ، همسر و یه فرزند رو آروم میکنن !

...

((  یه جوون ، جوونی میکنه ، نه ، یچگی میکنه یکی رو از نعمت نفس کشیدن محروم میکنه و یه خانواده رو سیاه پوش ، بعد از کلی پول خرج کردن و پیش وکیل رفتن حکم اعدام صادر میشه ، یه روز صبح ، جلوی انظار عموم بچه ی مردمو دار میزنن . ))

: با این وجود خانواده مقتول تا چهل یا شاید هم تا سال اون مرحوم شیاه میپوشن ، 100 ملیون هم بچشونو بهشون بر نمیگردونه !

در مقابل :

            یه خانواده دیگه سیاه پوش میشه ، تا چهل یا سال اون مرحوم سیاه پوش باقی میمونه . درسته که نود ملیون وجود نداره اما بیشتر ازاون نود میلیون باید خرج کنن ، محل زندگی شون رو عوض کنن ، آبروی از دست رفتشون رو برگردونن ، یه جورایی از بد بختی محض دربیان .

جوون قاتل ما یه نفرو کشت ، قانون میگه یا دیه یا جون پسرت ! پول چرک کف دست هست ولی نه 100 ملیون !

قاتل رو میگیرن ، مکشنش ، جون آدم نود میلیونه دیگه . کی دیه ی قتل اون قاتلو میده ؟ هیچ کس !!

قاتل که دیه نداره !

جالب نیست ؟!

اما به نظر من که چیز از قانون و ریاضی نمیدونم این مسئله مثل یه معادله میمونه که دو طرف با هم برابر نیست !

کسی هم نمیفهمه . نمیفهمن دیگه ! نمیفهمن ، مودبانه ترش میشه : متوجه نمیشن ، دقتشون کمه ، اصلا دقت نمیکنن !!!! دقت نمیکنن .

معادله اش میشه این شکلی : (( بدبختی + مرگ یه آدم = 100 ملیون + مرگ یه آدم ))

اون مساوی وسطه رو میبینید اسمش قانونه ! گردنش هم کلفته !

گفتم : من قانون نمیدونم ، اما میدونم اصلاح زیادی لازم داره !!!

این جمله رو این روزا زیاد شنیدم : چشم در مقابل چشم ، جان در مقابل جان !

یعنی : پسر همسایه با سنگ سر پسرتو شکست ، سنگ بده دست پسرت بره سر پسر همسایه رو بشکنه !

اما با این کار گناه تو بیشتره حتی ممکنه اعدامت هم بکنن ! قانونه دیگه !

اما اگه قانون سره پسرتو بشکنه اصلا اشکال نداره !

 

انسان :اگه یکم دیگه ادامه بدم کل متنو خراب میکنم ، پس سه نقطه و تمام ...

انسان :تو نظر سنجی شرکت کنید .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

من از تمامیت عرضی یک عشق سخن میگفتم ، بر فراز ویرانه های قلبم

ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت !

و چه کودکانه دروغ میگفتم ، که شهر در امن و امان است .

 

ّّّ

تصویر رنگها ی بودنت را انعکاسی نیست ،

کجاست آیینه تنهایی من ؟!!

 

ّّّ

دوست داشتن تمثیلی از نفس کشیدن من است ،

سزاواری من در زندگی ،

شایستگی ام در بودن ! ...

اگر سزا بود چنان در آغوش کشم که یکی گردیم در آن پیکر ،

نه من دلتنگ میشدم نه او میگریخت !...



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام

فقط میخوام یه چیز نوشته باشم .

من :

    امروز رفتم باشگاه ، با خودم شیرینی هم بردم .

چند وقته بچه های کلاس بد عادت شدن ، قبل شروع یه نیم ساعتی وسطی و والیبال و از اون بازیا که توپو میندازیم هوا و اسم به نفرو صدا میزنیم و اون توپو میگیره و یه نفرو میزنه . سر این بازی یکی از لامپ های سالن رو خراب کردیم .

البته لازم به ذکره خیلی هوای همو داریم ، غیر از خودمون کسی خبر نداره که خراب شده !

 امروز یه ربی از وقت کلاس رو وسطی بازی کردیم ، استاد نیومده بود هنوز .

سایه اش رو که از پشت در دیدم بچه ها رو صدا زدم همه با هم شروع کردیم به دویدن !

استاد متوجه نشد و این خیلی عجیب بود .

وسط کلاس ، سر مبارزه یه ضربه ی سر بد خوردم ، اشکم در اومد ، خیلی جلوی خودمو گرفتم که اون وسط نشینم و گریه نکنم !

الان هم سرم درد میکنه !

اومدم خونه و بهترین حالت اینه که من هنوز زنده ام .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

انسان :

      نذاشتن فردا شه ، اعلام شد ، شهر خودمون قبول شدم دیگه ، اصلا هم نفهمیدم رتبه ام چند شد ، هورااا .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام

قراره حرف بزنم و قبل از شروع بگم دوستان نویسنده وب گاهی شما هم مثل انسان خاطرات روزانتون رو بنویسید .

- نمیدونید چقد سخت و خنده داره الانه من ، قراره فردا یعنی روز سه شنبه نتایج کنکور ما بعد از گذر چندین ماه اعلام بشه !

-تو این مدت انقد گفتم میخوام برم تبریز فک کنم تبریز قبول شم ولی این که بخوام تا آخر این ماه از اینجا برم یکم میترسوندم !

- تازشم چند وقت دیگه مسابقات پومسه قهرمانی استان برگذار میشه ، نمیخوام از دستش بدم ، از طرفی راه دیگه ای ندارم !

- سرمم درد میکنه ، میخوام بخوابم ، امشب نو داره و خواب نمیشه ، بعدشم ساعت دوازده و یک دقیقه میشه همون فردایه خودمون !

منبع : ذهن پریشانت خودمون !



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

" وقتی از اختلاس حرف میزنیم از چه حرف میزنیم "

در یک پرده :

زن :"شوهر های مردم اختلاس میکنن تو هم اختلاس میکنی . من چیم از زن اون یارو که اون همه اختلاس کرد کمتره ؟"

پرده میافتد !!

 

 

انسان : راستش نمیدونم از چیه این خوشم اومد ولی جالب بود دیگه !!



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

هوا گرفته بود و باران میبارید .

کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن ، درست میشه .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

من هم حرف دارم واسه گفتن : امروز رفتم گوگله و کلمه اهدای عضو جستوجو کردم .

رو اولین لینک کلیک کردم و توی سایت در قسمت ثبت نام وارد شدم .

فرم رو پر کردم و رضایت خودمو مبنی بر اهدای تمام اعضای قابل اهدای بدنم البته بعد از مرگ مغزی اعلام کردم .

هر چند داخل سایت ذکر شده بود که این فرم هیچ ارزش قانونی ای نداره و در هنگام مرگ مغزی اولیای محترم باید رضایت نامه رو امضا کنن و این فرم فقط رضایت شما رو اعلام میکنه .

من هم حرف دارم واسه گفتن : هنوز یاد نگرفتم وقتی تایپ میکنم به صفحه کلید نگاه کنم . هرچند سریع تر شدم و مدتی راحت تر از همه انگشت هام کمک میگیرم .

من هم حرف دارم واسه گفتن : امروز برای اولین بار خونه راسل رفتم مغازه با فائز . خریدا رو انجام دادیم و برگشتم . جلوی در که رسیدیم دیدم ما نمیدونیم خونه راسل کدوم واحده هر چقدر هم سعی کردیم باهاش تماس بگیریم نشد .

با ده بیست چهل شروع کردیم به زدن زنگ درها . خدارو شکر اولی خونه نبود  . خدارو باز هم شکر که زنگ دوم خونه راسل بود .

بعد از ورود به محوطه باز مجبور شدم سوار آسانسور شم . نمیدونم چرا بعد پیاده شدن سرگیجه میگیرم . عجیبه .

من هم حرف دارم واسه گفتن : خونه راسل همه روزهایی که دون بازی کامپیوتری سر میکردیمو جران کردیم . نید فور اسپید . آساسینز . اون بازی تنیس که همه افراد مشهور تنیس دنیا توش هستن و...

من هم حرف دارم واسه گفتن : شام ماکارونی خوردیم .

من هم حرف دارم واسه گفتن :میخوام برم بخوابم . شب بخیر .خمیازه



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

انسانها در مقابل چشمانم یکدیگر را تکه تکه میکنند

ومـــــــــــــ!!!ــــــــــــن

دست و پا بسته به آنان مینگرم

و جز پنهان شدن زیر پتو توانی ندارم

کاش همه چیز مانند دلداری هایم به آرامش ختم میشد .

عروسکم چیزی نیست .

آرام باش

من اینجایمـــــــــــــــــــــ . 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پسر عاشق

ساعت دیوار اتاقم چندی است دیوانه شده

شاید هم عقربه هایش عاشقند ....!!!

....ثانیه ها میگذرند و دقایق از پس هم عبور میکنند

اما

عقربه ی ساعت شمار را خواب برده ، شاید هم عاشق این میدان اوست .

بگهانم ثانیه ها را نظاره میکند .

و شاید گام های دقایق را میشمارد .

آه اـــــــــــــی عاشقم !!

کاش میدانستی فلسفه ی دویدن معشوقه هایت را

به چه مینگریــــــــــــــــــ ؟!...

میبینی ؟

معشوقه هایت در جستو جوی تواند .

به دنبال تو میـــــدوند .

اما جز چرخدن به دور خود کاری انجام نمیدهند .

قدم بردار عاشقــــــــــــــم .

رو بنمایــــــــــــــــــــــــــــــــ.

اعلام حضور کن .

عقربه ها تا ابد خواهند رفت .

دیوانه وار و خستگی ناپذیر .

قدم بردار .

ثانیه ها و دقایق منتظرند ...

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مینویسم بارانـــــــــــــ !

مینویسم سرمــــــــــا !

مینویسم غم و اندوه و نفس

مینویسم احساس ، تا بدانی گل من بی تو دلم میمیرد

و بدان دل سرد است و کمی بارانی

غم سراسر دل من پر کرده

                                  کاش اینجا بودیــــــــــــــــــــــــ



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۳ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

انسانیت را کشته بودند ...

چشم هایش را بست .یاد آن شبی افتاد که برای اولین بار معنای سیاه بودن وتبعیض نژادی را فهمید .

تصاویر پشت سر هم از مقابل چشمانش عبور میکردند . این مو ضوعی نبود که برای یک با ر و دو بار اتفاق افتاده باشد .

او با رها طعم تلخ این زهر ظالمانه را چشیده بود .روزی چند بار . هر دقیقه و هر ساعت . این تبعیض بود که در سرزمین مادری اش حکمرانی میکرد . سیاه . واژه ای معادل بد بختی و سر خرد گی شده بود .

خیابان ها و فروشگاه ها و تاکسی ها و حتی خانه ها .وین جمله لعنتی در تمام این جاها به چشم میخورد . دلش را می آزرد .:(ورود سگ و سیاه ممنوع .)سگ و سیاه . نه سیاه و سگ .!

شاید همان شب بود که پسر جوان تصمیمش را گرفت . میخواست دنیای کوچکش را نجات دهد . بعد ها خوب فهمید که این دنیا ی بسیار کوچک تر و حقیر تر از آن چیزی است که تا حالا فکرش را میکرد .

ولی او تصمیمش را گرفته بود .باید برا ی تمام آن مردان و زنانی که میشناخت .و درد و رنج آنها را با تمام وجودش احساس میکرد . معجزه ای میآورد .

گرچه او نه قدیس بود و نه پیامبر .  



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳٠ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 آرزو هایم را جمع کرده ام .

گوشه ی کوله پشتی ام .

می خواهم بروم ،

      تــــــــــــــــــــا .... آرزو ها .

لا به لای آرزو هایم پنجره ای است .

پنجره ای رو به شالیزار .

              منو کودکی ام که دیروز

              با دست های خود برایش لباسی دوختم . از جنس خورشید .

...

در آرزو یم ، هیچ اشکر جای ندارد .

              ابر ها نیز دیگر نمی گریند . حتی در شهر باران .

می توانم بوی شالی را حس کنم .

باد را با صورتم لمس میکنم .

باد بوی آشنایی دارد .

بوی خوشه های زرد .

داره ها را باید آماده کرد .

سیب ها هدیه ی کلاغ ها .

انجیر ها را باید چید .

...

خروس ها میخوانند .

صبح شده . قلاب ماهی گیری ام کو ؟

                من زنده ام .

                میخواهم به مزار بروم .

               چندی است سردار را ندیده ام .

               عزیز منتظر است .

               مزار بوی مرا میدهد .

                     بوی زندگی .

حیف

        اینام همه آرزویند .

گوشه ی کوله پشتی ام .

میترسم مسیر دارکت را فراموش کنم .

دلم برای لات تنگ شده .

دلم برای خاطرات کودکی ام تنگ شده .

میخواهم برم روی دار .

میخواهم باز لاکپشت ها را شکار کنم .

میخواهم باز صف .حلزون هایم رادرست کن.

دلم برای گل بنفشه تنگ شده .

میخواهم باز با ساقه ی برنج بدنبال سنجاقک ها بروم .

میخواهم کودکی هایم را جمع کنم .

برم به شکار .

شکار ملخ ها . کرم ها و عنکبوت ها .

                کودکی ام کودکانه گذشت .

                                         گذشت .

                             کاش نمیگذشت .



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳٠ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 . قالب جدید مبارک .

. هوراااااااااااااا .

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢۱ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

روزی از روز های پاییزی .

زیر رگبار و تازیانه ی باد .

لیلی قافل از هانی .

کودک 9 ماهه رفت ب شکار .

تاخت میزد از این سو بدان .

یافت کودک یک حلزون .

حلزون بیچاره خانه نداشت .

کودک بیچاره و بی عقل .

با دو دستش گرفت حیوان را .

در نظر فیل میدیدش .

گشنه بود و ...

لیلی تا ب خود آمد .

حلزون دنیا را ودا میداد .

خورده بودش انگار .

پیتزا ی یونانی بود حلزون .

اگر قافیه نداشت ببخشیدم .

تا کنون چنین نمیسرودم .

داستانی بود رئال .

از شاعر گرام . صورتک .

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱٩ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

.هوس کرده ام آینه ای رو به روی خورشید بگذارم

ببینم چه میشود؟؟

           آیا آینه دق میکند ، یا هزاران هزار بار میدرخشد ؟

میخواهم از آینه بپرسم :

       (( تو در درون خود چه دیدی ؟ خود را هزار بار درخشنده تر یا شکسته تر !))



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٠ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پسر عاشق

دنیا دردناکتر از اونیه که آدمها تصور میکنن .

مثل سردردی میمونه که کوچک ترین نور یا صدا باعث ریختن اشک از صورت آدم میشه .

دنیا ی من پر شده از اشک و سردردهایی که تحملش کمر خم میکنه .

ساقه ی برنج تا یه جایی میتونه مقابل باران مقاومت کنه بالاخره میافته میپوسه و از بین میره .

و این تکرار هرسال تابستانهاست .



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پرشین بلاگ

من یک انسان هستم .

مردی که میخندد .وحشت آور هستم .

آیا میدانید به چه چیزی میخندم .

به شما ها . به خودم .

به همه چیز .

 

 

 

انسان نوشــــ‌ تــــ :

           هنوز هم که هنوزه انسانم آرزوستــــ....

آرزو نوشـــ تـــــ :

          کاش این مشکل به وجود نمیومد .!

درخواست نوشــــ تـــــ:

         بیاید فراموش کنیم اتفاق افتاده رو !

درد دل نوشــــ تـــــــ:

         گریه

رها نوشــــ تـــــ:

          مامانی کجایی ؟ خیلی تنهام ! زود بیا !

تسلیت نوشــــ تـــــ:

          خیلی وقته میخوام بیام و بگم : روح استیو جابز شاد !

دکتر نوشـــ تـــــ:

         نرفتم دکتر ولی اگه برم احتمالا میگه : دیسک کمرت مشکل پیدا کرده ! وزنه ی سنگین بلند نکن و ...

باشگاه نوشــــ تـــــ:

         باشگاه نرفتم که مثلا حوصله ندارم ! دروغ هم نگفتم ! حوصله  نداشتم !

بدرود نوشـــ تــــ:

         بدرود . مراقب خودتون باشید . یا علی . شب خوش .



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات