تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٦ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی
سرو سیمینا! به صحرا می‌روی؟   نیک بدعهدی که بی ما می‌روی!
کس بدین شوخی و رعنایی نرفت   خود چنینی یا به عمدا می‌روی؟
اندرونم با تو می‌آید، ولیک   خائفم گر دست غوغا می‌روی
گر چه آرام از دل ما می‌رود   همچنین می‌رو که زیبا می‌روی
دیده سعدی و دل همراه توست   تا نپنداری که تنها می‌روی

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٤ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند

قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند

فردای قیامت به گناه ایشان را

شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند

سعدی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
دوست دارم که بپوشی «رخ همچون قمرت»(1)
«جرم بیگانه نباشد، که تو خود صورت خویش
«جای خنده​ست سخن گفتنِ شیرین، پیشت
«راه آه سحر از شوق، نمی​یارم داد
«هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
بارها گفته​ام: این روی به هر کس منمای
«بازگویم نه، که این صورت و معنی که تو راست
«راه صد دشمنم از بهر تو می​باید داد
«آن چنان سخت نیاید سر من گر برود
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
  «تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت»(2)
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت»(3)
کآب شیرین -چو بخندی برود- از شکرت»(4)
تا نباید که بشوراند خواب سحرت»(5)
هیچ مشّاطه نیاراید از این خوبترت»(6)
«تا تامل نکند دیدهً هر بی بصرت»(7)
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت«(8)
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت»(9)
-نازنینا!- که پریشانی مویی ز سرت»(10)
زحمت خویش نمی​خواهد بر رهگذرت(11)

ار س س خ :اگه کسی معنی روان این غزل را خواست بگه تا براش بذارم.



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۸ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی   که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد   دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن   تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به   که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا   به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا   تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را   تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری   که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد   چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران   نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی


تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٥ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۳۱ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی، یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً  بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌ای کردند و در به گل برآوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی‌گناهند در را گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان سلامت برده مردم در این عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد و این دگر خویشتن‌دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.

چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
چو سختی پیش‌اش آید سهل گیرد

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٦ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان

 

وامش مده آنکه بی نمازست

گر چه دهنش زفاقه بازست

کو فرض خدا نمی‌گزارد

از قرض تو نیز غم ندارد



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

گویند رها کنش که یاری بدخوست

خوبیش نیرزد به درشتی که دروست

بالله بگذارید میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

سعدی



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
وقتی دل سودایی، می‌رفت به بستان‌ها   بی‌خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها
ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها!   وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان‌ها!
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم   بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان‌ها
هر کو نظری دارد، با یار کمان‌ابرو   باید که سپر باشد، پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی، چندین سخن از عشقش   می​گویم و بعد از من، گویند به دوران‌ها


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۸ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

حکایت 1

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر .

چه دانند مردم که در خانه کیست       نویسنده داند که در نامه چیست
صورت حال عارفان دلق است       این قدر بس چو روی در خلق است
در قژا کند مرد باید بود       بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده

 

شنیدستی که گاوی در علف خوار       بیالاید همه گاوان ده را
به یک ناتراشیده در مجلسی       برنجد دل هوشمندان بسی
اگر برکه ای پر کنند از گلاب       سگی در وی افتد کند منجلاب

 

حکایت 2

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.

اى هنرها گرفته بر کف دست عیــــب‌ها برگــرفته زیر بــغـل تا چه خواهى خریدن اى مغرور روز درمـــاندگى به سیــم دغل

 

تا چه خواهی خریدن ای معذور      

روز درماندگی به سیم دغل

حکایت 3

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای به درگاه یگانه بگذارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعى جز خویشتن را       که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند       نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

  یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟   هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست   یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس   به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس   موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس   که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست »
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست   به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست   در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید   پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید   کب گفتار تو دامان قیامت شوید
« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید   تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم   شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم   نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟   همه دانند که در صحبت گل خاری هست »


  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات