تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٠ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اُردی

تا وقتی تو هستی که دستانم را بگیری ، آرزو میکنم هر روز زمین بخورم !
کاش تابستانها هم برفی بود !



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٥ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم   ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان   تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده‌ام که رهزنم بر سر گنج شه زنم   آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن   گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم   اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند   پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود   تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد   و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام  

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

 

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من   گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٤ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند

قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند

فردای قیامت به گناه ایشان را

شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند

سعدی



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
دوست دارم که بپوشی «رخ همچون قمرت»(1)
«جرم بیگانه نباشد، که تو خود صورت خویش
«جای خنده​ست سخن گفتنِ شیرین، پیشت
«راه آه سحر از شوق، نمی​یارم داد
«هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
بارها گفته​ام: این روی به هر کس منمای
«بازگویم نه، که این صورت و معنی که تو راست
«راه صد دشمنم از بهر تو می​باید داد
«آن چنان سخت نیاید سر من گر برود
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
  «تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت»(2)
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت»(3)
کآب شیرین -چو بخندی برود- از شکرت»(4)
تا نباید که بشوراند خواب سحرت»(5)
هیچ مشّاطه نیاراید از این خوبترت»(6)
«تا تامل نکند دیدهً هر بی بصرت»(7)
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت«(8)
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت»(9)
-نازنینا!- که پریشانی مویی ز سرت»(10)
زحمت خویش نمی​خواهد بر رهگذرت(11)

ار س س خ :اگه کسی معنی روان این غزل را خواست بگه تا براش بذارم.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

له گوشه ی خانه قای چاوانی مه ستت

که وانی پر له تیری نازو هه ستت

دلم وه ک ئاسکیک که وتوتع داوت

مه حاله بیته رزگاری له ده ستت

 

 

 

ار س س خ:

خجالتتعجبمتفکر



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

ار-س-س-خ :

این عکس صرفا برای اعلام حضور بود تا صورتک فکر کودتا به سرش نزنه.عینک



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٧ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما زیبا خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آنخانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

 

 

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»
مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی»

 

دو قطره روغن یا دو استکان چایی . حواستون به زندگی باشه .

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پدر روزنامه می خواند .اما پسر کوچکش مدام مزاحش می شد.و حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم .ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"
پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۳ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود

او تنها بود

واز ترس تنهایی فریاد گرگ گرگ سر می داد

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد

و همه در پی گرگ بودند!!!

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست...



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۱ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! با هم قدم میزنیم با هم میخوابیـم دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد و بر گونه هایم بوسه میزند اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! ” تنهاییـــــم را ”

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
خیالِ رویِ تو در هر طریق همره ماست   نسیمِ مویِ تو پیوندِ جان‌آگه ماست
به رَغم مُدعیانیِ که منع عشق کنند   جمال چهره‌ی تو حُجَّت مُوجّه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید:   «هزار یوسُفِ مصری فُتاده در چَهِ ماست»
اگر به زلفِ درازِ تو دست ما نرسد   گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتَهِ ماست
به حاجبِ درِ خلوتِ سرایِ خاص بگو:   «فلان زِ گوشهِ نشینانِ خاکِ درگهِ ماست
به صورت، از نظرِ ما اگر چه محجوب است   همیشه در نظرِ خاطرِ مُرَفَّه ماست
اگر به سالی، حافظ، دری زَنَد، بِگُشای   که سال‌هاست که مُشتاقِ روی چون مهِ ماست»


تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
----


----

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ
هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»
«کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »
«وز آن ته مانده های سفره خوردن»
«و گر آن هم نباشد استخوانی »
«چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی »
«ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست »
«بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم »

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است »
«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما »
«نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی »
«نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه »
«و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت »
«بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست »
«درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد »

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٢ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

 

 

خیال باطل

افسوس

یادش بخیر



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٢ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

یا چنان نمای که هستی ؛ یا چنان باش که می نمائی .

هر گز از متکبر بوی معرفت نیاید .

بار خدایا ! جز تو کس ندارم  و چون تو را دارم همه را دارم .

اگر من صد بار بگویم که خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فایده ای نبود .

سوار دل باش و پیاده تن  .

سی سال بود که میگفتم ؛ خدایا ! چنین کن و چنین ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسیدم ؛ گفتم : الهی تو مرا باش و هر چه می خواهی کن .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٠ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٩ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۸ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی   که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد   دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن   تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به   که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا   به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا   تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را   تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری   که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد   چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران   نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی


تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٧ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٦ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

هیچ می دانید که
آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود.

و آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!

سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که
حیات را از یاد برده باشیم.

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٥ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٧ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

 هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوام برد که برد.

***

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

***

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.

***

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢ | ۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن . پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد .
پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .
بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .
آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است!



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۳۱ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی، یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً  بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌ای کردند و در به گل برآوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی‌گناهند در را گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان سلامت برده مردم در این عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد و این دگر خویشتن‌دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.

چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
چو سختی پیش‌اش آید سهل گیرد

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٤ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان   که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت   گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود   بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز   تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری   شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد   گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل   مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم   که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم   از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٩ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم   بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق   که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود   آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض   به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست   چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت   یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق   هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست   که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک   ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٢ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

هان  کوزه گرا  بپای  اگر هشیاری                                     تا  چند  کنی  بر  گُل  مردم   خاری

انگشت  فریدون   و کف   کیخسرو                                    بر  چرخ  نهاده ای  چه  می پنداری

 

در  کارگه  کوزه گری   کردم   رای                                   در  پایۀ  چرخ  دیدم  استاد  به پای

می کرد  دلیر کوزه را  دسته  و سر                                   از کلۀ  پادشاه  و  از  دست   گدای

 

خیام



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٩ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٦ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان

 

وامش مده آنکه بی نمازست

گر چه دهنش زفاقه بازست

کو فرض خدا نمی‌گزارد

از قرض تو نیز غم ندارد



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می‌کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن‌ها درخواست کمک کرد. درویش بی‌درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند. در همین هنگام زاهد که ساعت‌ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت: "دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی."
درویش با خونسردی و با حالت بی‌تفاوتی پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده‌ای و رهایش نمی‌کنی."




تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٦ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان
این کهنه رباط را که عالم نام است   و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است  

قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

 

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است   گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین   آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

.



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

گویند رها کنش که یاری بدخوست

خوبیش نیرزد به درشتی که دروست

بالله بگذارید میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

سعدی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٥ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 


 

 

پادشاهى تهمورس دیو بند سى سال بود

 

 

هوشنگ را پسرى هوشمند بود به نام تهمورس«1»دیو بند که پس از پدر، بر تخت بنشست«2»و کمر به شاهى ببست. پس موبدان را از میان لشگر بخواند و ایشان را گفت: امروز که من به شاهى رسیده‏ام، برآنم تا گیتى را از بدیها بشویم و دست دیوان را از هر جا کوتاه سازم و خود بر سراسر گیتى، شاه باشم و هر چه که در

گیتى سودمند است، بر مردم آشکار گردانم. پس از پشت میش و بره، پشم و مو بُرید و بفرمود تا مردم، آن را بریسند. آنگاه از آن، جامه و زیرانداز فراهم آورد. سپس خوراک جانوران تیز رو را سبزه و کاه و جو بکرد.

از آن پس از میان ددان، سیاه گوش«1»و یوز را برگزید و به چاره، آنها را از دشت و کوه به میان مردم آورد و بند کرد. از میان مرغان تیز پرواز، آنان که چون باز و شاهین، سازش پذیر و دمساز بودند بیآورد و آنها را دست‏آموز بکرد و بفرمود تا مردم نیز آنها را به گرمى بنوازند. چون اینها همه کرده شده، مرغ و خروس را نیز به میان مردم آورد«2».

آنگاه مردمان را گفت: پروردگار آفریننده گیهان را نیایش و ستایش کنید، چه او بود که ما را بر ددان چیره ساخت و ما را راه بنمود. تهمورس را دستورى نیک‏اندیش به نام شیداسپ بود که همیشه روز را به روزه و شب را به نیایش پروردگار مى‏گذرانید و نماز شب و روزه، آیین اوست و همواره در پیش شاه، کمر به فرمان او بسته و پیوسته او را به راه راست رهنمون بود.«3»و بدین سان، چنان تهمورس از بدى پالوده گشت که فرّه ایزدى ازو تابیدن گرفت. پس برفت و به افسون، اهریمن را گرفتار کرد و زین بر او نهاد و بنشست و گِرد گیتى تاختن گرفت.«4»

چون دیوان، کردار او را بدیدند، سر از گفتار او برتافتند و بسیارى از ایشان انجمن بکردند تا او را از میان بردارند. چون تهمورس از کار ایشان آگه شد، برآشفت و به فرّ پروردگار گیهاندار، کمر را ببست و گرز گران برداشت. از آن سوى نیز نرّه دیوان و افسونگران و جادوگران سپاهى«1»با دیو سیاه که پیشاپیش ایشان روان بود، به جنگ تهمورس شدند و فریاد ایشان به هوا خاست.

 جنگ در گرفت و تهمورس بزودى توانست دو گروه از ایشان را به افسون بند کند و دیگران را نیز به گرز گران نابود بساخت. و بدین سان تهمورس بر گروه دیوان پیروز گشت و دیوان را در بند، به خوارى و زارى بکشیدند.

دیوان که چنین دیدند، به جان خود زینهار خواستند و تهمورس را گفتند: ما را مکُش تا تو را هنرى نو بیآموزیم که به کارَت آید. تهمورس ایشان را آزاد ساخت و آن دیوان، نوشتنِ نزدیک به سى زبان چون رومى و پارسى و سغدى و چینى و پهلوى را به تهمورس بیآموختند«3»و دلش را به فروغ دانش روشن‏

ساختند. سى سال پس از آن، که تهمورس آن همه هنرها پدید آورد، روزگارش بسر آمد.«1»

برفت و سرآمد برو روزگار همه رنج او ماند ازو یادگار

جهانا مپرور چو خواهى درود چو میبد روى پروریدن چه سود

برآرى یکى را به چرخ بلند سپاریش ناگه به خاک نژند



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٥ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور .داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است   و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده    ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گویند آغا محمد خان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را شام می خورد . تصادفا یک روز عصر نصفه دیگر مرغ بریان را گربه خورد . آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصفه آن را موقع شام به حضور آغامحمد خان برد تا متوجه مطلب نشود .

آغامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمی هم به آشپز انداخته گفت : « نصفه دیگر را فردا ناهار بیاور !»
آشپز یکه خورد و عرض کرد : قربان ! نصفه اولی را امروز ناهار میل کردید . دیگر چیزی باقی نمانده است !
آغامحمدخان با عصبانیت گفت : « فضولی موقوف ! نصفه ای که امروز آوردی قسمت راست مرغ بود این نصف هم قسمت راست آن است . معلوم می شود جریانی رخ داده که مرغ دیگری خریداری کرده ای !
آشپز را فراست و تیز هوشی آغامحمدخان چنان مبهوت کرد که تا مدتی دهانش باز و چشمانش خیره مانده بود !

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۱ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

روز مادر پیشا پیش به همه ی مادر ها تبریک میگم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اللخصوص ماما بزرگ انسان خودموننیشخند زبان

خوشت اومد مامابزرگ؟خجالت  نیشخند

اینم کلکسیون عینکاشه

پ ن:این گل ها هم تقدیم به...



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

 

 

 

 

زمستان

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

----------------------------

پ ن:از شعر نو خوشم نمیاد اما این یکی فرق میکنه.

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٦ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٤ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
 
شاه تهماسب یکم فرزند ارشد شاه اسماعیل یکم و دومین پادشاه از دودمان صفویه برای دیدار حکیم و دانشمند تبریزی از اسب فرود آمد . حکیم به خاطرنداشتن امکانات پذیرایی مناسب پوزش خواست و گفت گاهی با خود می گویم کاش به جای حکمت سراغ بازار رفته بودم و خندید در همان حال صدایی کودکی به گوش می رسید که می گفت مادرم مرا فرستاده و می خواهم این ظرف آش را به حکیم بدهم دو سرباز مقابل در به آن کودک می گفتند برو پادشاه ایران اینجاست ... اما کودک پافشاری می کرد و می گفت من به پادشاه کاری ندارم ، مادرم مرا فرستاده و گفته حتما این را به حکیم بده ...
شاه تهماسب خنده اش گرفت و با صدای بلند به سربازان گفت بگذارید آشش را بیاورد ما نیز گرسنه ایم !!! و با صدای بلند خندید .
ساعتی بعد پادشاه وقتی با حکیم آش را می خورد به حکیم گفت کاش من هم همانند شما چنین منزلتی داشتم و مادر کودک کاسه دیگری از این آش خوشمزه برای ما نیز می فرستاند پادشاه چنان خندید که اشک در چشمانش جمع شد .
ارد بزرگ می گوید : خوش نامی بزرگترین فر و افتخار هر آدمی است .
هنوز آش خوردن شاه تهماسب و حکیم به پایان نرسیده بود که صدای کودک را باز شنیدند که به سربازان می گفت مادرم مرا فرستاده بیایم و کاسه خالی آشی را که آورده بودم را پس بگیرم . شاه تهماسب که از خنده به حد انفجار رسیده بود بلند گفت : کودک جان کاسه آشی دیگر بیاور تا این کاسه خالی را به تو دهیم اما کودک مسلسل وار می گفت مادرم مرا فرستاده گفته کاسه خالی آش را بگیر ... پادشاه هنگام رفتن با خنده به حکیم گفت در دربار هم چنین غذای گوارا و شادی نخورده بودم و سوار بر اسب شد .


تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
وقتی دل سودایی، می‌رفت به بستان‌ها   بی‌خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها
ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها!   وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان‌ها!
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم   بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان‌ها
هر کو نظری دارد، با یار کمان‌ابرو   باید که سپر باشد، پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی، چندین سخن از عشقش   می​گویم و بعد از من، گویند به دوران‌ها


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیکن به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه 

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان 

شاید از این میانه یکی کار گر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو 

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهرتو زر گشت روی من 

آری به لطف روی شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب 

یارب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی 

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره ی کاخ وصل راست 

سر ها بر آستانه ی او خاک در شود

حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست

دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۸ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

حکایت 1

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر .

چه دانند مردم که در خانه کیست       نویسنده داند که در نامه چیست
صورت حال عارفان دلق است       این قدر بس چو روی در خلق است
در قژا کند مرد باید بود       بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده

 

شنیدستی که گاوی در علف خوار       بیالاید همه گاوان ده را
به یک ناتراشیده در مجلسی       برنجد دل هوشمندان بسی
اگر برکه ای پر کنند از گلاب       سگی در وی افتد کند منجلاب

 

حکایت 2

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.

اى هنرها گرفته بر کف دست عیــــب‌ها برگــرفته زیر بــغـل تا چه خواهى خریدن اى مغرور روز درمـــاندگى به سیــم دغل

 

تا چه خواهی خریدن ای معذور      

روز درماندگی به سیم دغل

حکایت 3

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای به درگاه یگانه بگذارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعى جز خویشتن را       که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند       نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد   بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری   ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری   تورا آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
یقین می‌دان که هم هر دو بود هم هیچیک نبود   یقین نبود گمان باشد گمان نبود یقین باشد
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم   نداند هیچکس این سر مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی   نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد
اگر صد سال روز و شب ریاضت می‌کشی دایم   مباش ایمن یقین می‌دان که نفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل   کمال دل کسی داند که مردی راه‌بین باشد
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور   که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب‌نفس کار هیچ صاحبدل   وگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت   قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطه‌ی تقوی بگردد یک دمت دیده   سزای دیده‌ی گردیده میل آتشین باشد
تو ای عطار محکم کن قدم در جاده‌ی معنی   که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

  یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟   هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست   یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس   به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس   موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس   که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست »
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست   به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست   در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید   پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید   کب گفتار تو دامان قیامت شوید
« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید   تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم   شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم   نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟   همه دانند که در صحبت گل خاری هست »


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۳ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود   داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو   گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند   عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من   خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی مکنت و مال من تویی   آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی   آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی   این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی   باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم   ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای   وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من   مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم   سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای صنم نیست جدا ز نیک و بد   هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

مولوی

خنثی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد   به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند   زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این به آب رخ برتاب   چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است   کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود   غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی   که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر   که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
روی خوب خویش را پنهان مکن   دل به دست تست قصد جان مکن
حجره‌ی بیداد آبادان مخواه   خانه‌ی صبر مرا ویران مکن
هر زمان گویی بریزم خون تو   رغم بدخواهان مگوی و آن مکن
سر مگردان از من و ای جان مرا   در هوای خویش سرگردان مکن
انوری را بی‌جنایت ای نگار   در غم هجران خود گریان مکن

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۳ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

سلسله ی  موی دوست حلقه ی دام بلاست

هرکه در این حلقه نیست،فارغ ازین ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست

گربرود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

مایه ی پرهیزگار،قوت صبر است وعقل

عقل گرفتار عشق،صبر زبون هواست

دلشده ی پای بند،گردن و جان در کمند

زهره ی گفتار نه،کاین چه سبب وان چراست؟

مالک ملک وجود،حاکم رد وقبول

هر چه کند جور نیست،ور تو بنالی جفاست

گربنوازی به لطف،ور بگذاری به قهر

حکم تو بر من روان،زجر تو بر من رواست

سعدی از اخلاق دوست هر چه بر آید نکوست

گو همه دشنام گو،کز لب شیرین دعاست

سعدی

                     



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها —— وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمان ها

گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهلست بیابان ها

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها

هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— می گویم و بعد از من گویند به دوران ها



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

افسوس می خورم ...

                            چرا ؟

    چرا با رفتن تو ...

            بهار می آید ؟

آمدی در سرمای زمستان ...

                                 به سردی زمستان بودی ...

         به غم انگیزی شبهای تنهایی ...

به خشکی برف ...

              می روی ...

                       بهار می آید ...

به نظر معامله ی خوبی است ...

امید آن دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...

چه امید مبهمی ...

گردش روزگار خطا ندارد ...

زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند ...

منبع: بنفش زمستان

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

در برف ، سپیدی پیداست . آیا تن به آن می دهی ؟
بسیاری با نمای سپید نزدیک می شوند که در ژرفنای خود نیستی بهمراه دارند . . .
(ارد بزرگ)



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱٧ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٤ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : زمستان

دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم کلی خندیدم.



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢۳ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

 

بهترین شکل رفتن مثل یکی از آن حیوانات پشمالوی جنگل است که زیر یک بته ی تمشک می خزند . این خیلی باشکوه تر از این است که خانواده ات دورت جمع شوند ، نبضت را بگیرند و کولی بازی در بیاورند .
-
مرگ تنها چیزی است که هنوز احترامش سر جایش است . هر چیز دیگری می تواند زیر سوال برود . ولی مرگ یک حقیقت است . تنها چیز باشکوهی که برای انسان مانده ، در مرگ نهفته است . و تنها امیدش هم بعد از آن است .
-
مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در اغو کشیده نوازش می کند و می خواباند.
.. .. ..



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٤ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

   منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

  منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

  منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان  این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده  را بفروز شب با روز یکسان است .

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

ددلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است .



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۱ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟    آرام نیست کشتی طوفان رسیده را
بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربان    معشوق در کنار بود پاک دیده را
یاد بهشت، حلقه‌ی بیرون در بود    در تنگنای گوشه‌ی دل آرمیده را
ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار    یک داغ صد هزار شود داغدیده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار    در آتش است نعل، کمان کشیده را
زندان جان پاک بود تنگنای جسم    در خم قرار نیست شراب رسیده را
شوخی که دارد از دل سنگین به کوه پشت    می‌دید کاش صائب در خون تپیده را
 


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۱ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات