تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

امروز خیلی کار دارم. سرم خیلی شلوغه. فقط اومدم اینجا که بگم، امروز دو شنبه، 15 خرداد 1391 هست. یعنی سالروز قیام 15 خرداد!

نه. اصلا، بحث، چیز دیگه ای هست.

خواستم بگم که... امروز 13 ماه رجب هست. یعنی، سالروز تولد حضرت علی و روز پدر. نه... ای بابا... اصلا مگه شما خودتون نمیدونستید و مگه من ساعت گو هستم؟

نه! خواستم بگم که... چنین روزی بود که دیوار کعبه باز شد، فاطمه بنت اسد جلوی چشم متعجب مردم، به داخل کعبه رفت و دیوار بسته شد، که آثار باز شدن دیوار هنوز هم روی ضلع جنوبی  کعبه هست.

نه! موضوع چیز دیگریست. خواستم بگم که... حضرت علی بزرگمرد عادلی بود که دو فرزند بزرگ تربیت کرد، که هردو در دو جهت نمونه بودند... حسن مظهر صبر و حسین مظهر قیام. نه! اصلا موضوع صحبت این هم نیست!

نه! موضوع چیز دیگریست. خواستم بگم که پدر، همانیست که وقتی مادر شبو روز پرستار ما بود، کنار مادر بود، تامین کننده مادر بود، مظهر عشق و محبت به مادر بود، امید بخش مادر بود ...

نه! موضوع اصلا این هم نیست! خواستم بگم که از پدر خودم صحبت کنم. نه. از پدر تو. اصلا باز هم نه، از همه بابا های دنیا. چقدر بچه هاشون رو دوست دارن... هر سختی رو به جون خریدن که لحظه ای نباشه که به کام فرزندانشون نباشه. اونایی که پیر شدند... هر دونه موی سفیدشون نشان از سختی و تجربه است. کدوم موی آنها به راحتی و همینجوری سفید شده؟ سختی اونا، چی بود؟

نه. چجوری باید بگم؟ خواستم بگم که پدر...    پدر... پدر... (چی میتونم بگم؟ مگه چیزی هم میتونم بگم؟ مگه قابل وصفه؟) پدر...

خواستم بگم،

پدر جان، روزت مبارک.

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٦ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

 آورده اند روزی مریدی از شیخ دلیل ترافیک و ازدیاد خودروها را جویا همی شد.

 شیخ همی فرمود: «دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره» .

مریدان انگشت در دهان، شیخ را ندا دادند : «یا شیخ! چگونه است ؟»

 شیخ فرمود : «بیست درصد خودروها به دنبال داف همی گردند، بیست درصد دگر داف را یافته به دنبال جا همی گردند و بیست درصد باقی، برادران بسیج اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند.»
 

و این چنین شد که مریدان رم کردند و یقه ها دریدند و اشک ها ریختند و سر به بیابان گذاردند!!



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .

اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : « کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند » .
و هم او در جایی دیگر می گوید : « آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند »

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم .



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٧ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

خیلی وقته مطلبی ننوشتم، از طرفی وقتی هم واسه اینکار ندارم و خیلی هم دوست دارم فعالییییییییت !!!

(راستی، داشت یادم میرفت! سلام! نیشخند)

واسه اینکه اسپم نباشه یه نکته میگم! اونایی که ویندوز XP دارین، تا حالا از کلید های ترکیبی Alt+Tab استفاده کردین؟ میدونید که چکار میکنه؟؟ چند تا پنجره باز کنید، مثلا فایرفاکس، اینترنت اکپلورر و فتوشاپ. حالا Alt رو نگهدارید و Tab رو چند بار فشار بدید. میبینید که مانیتور بین برنامه ها سوییچ میشه.
بگذریم! نکته جالب اینجاست:

اگه از ویندوز سون استفاده میکنید، اینبار به جای Alt، دکمه ویندوز رو نگهدارین و ببینید چی میشه!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

 

حرفی نیست!

_____________________________________________________________

پینوشت:

امروز زد به سرم که یه کاری کنم! پروژه برنامه نویسی دارم ولی نمیدونم چه برنامه ای بنویسم... پروژه های زیادی تا حالا انجام شده، ساده، مثل ماشین حساب و دفترتلفن 3 بعدی، بازی های vb و و و و .... خب، من چی بنویسم؟

گفتم با یه تیر دو نشون بزنم، یه برنامه بنویسم که وقتی نصبش میکنید، به صورت آفلاین واستون قالب وبلاگ بسازه.

هم استاد قبولش داره، هم سودش به شما هم میرسه!

خب، سوال اینجاست که این نرم افزار رو واسه چه سیستمی بنویسم؟ پرشین بلاگ یا بلاگفا؟؟ (اگه استقبال کنید برنامه رو واسه هر دو قسمت رو مینویسم)

به جز این، خودتون هم اگه نظر دیگه ای داشتین بگید.

پینوشت 2:

به درخواست اکید امپراطور عظیم شأن و محترم "انسان" عالی مقام، قالب همین وبلاگ هم اصلاح شد.



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام

فقط میخوام یه چیز نوشته باشم .

من :

    امروز رفتم باشگاه ، با خودم شیرینی هم بردم .

چند وقته بچه های کلاس بد عادت شدن ، قبل شروع یه نیم ساعتی وسطی و والیبال و از اون بازیا که توپو میندازیم هوا و اسم به نفرو صدا میزنیم و اون توپو میگیره و یه نفرو میزنه . سر این بازی یکی از لامپ های سالن رو خراب کردیم .

البته لازم به ذکره خیلی هوای همو داریم ، غیر از خودمون کسی خبر نداره که خراب شده !

 امروز یه ربی از وقت کلاس رو وسطی بازی کردیم ، استاد نیومده بود هنوز .

سایه اش رو که از پشت در دیدم بچه ها رو صدا زدم همه با هم شروع کردیم به دویدن !

استاد متوجه نشد و این خیلی عجیب بود .

وسط کلاس ، سر مبارزه یه ضربه ی سر بد خوردم ، اشکم در اومد ، خیلی جلوی خودمو گرفتم که اون وسط نشینم و گریه نکنم !

الان هم سرم درد میکنه !

اومدم خونه و بهترین حالت اینه که من هنوز زنده ام .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

انسان :

      نذاشتن فردا شه ، اعلام شد ، شهر خودمون قبول شدم دیگه ، اصلا هم نفهمیدم رتبه ام چند شد ، هورااا .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

سلام

قراره حرف بزنم و قبل از شروع بگم دوستان نویسنده وب گاهی شما هم مثل انسان خاطرات روزانتون رو بنویسید .

- نمیدونید چقد سخت و خنده داره الانه من ، قراره فردا یعنی روز سه شنبه نتایج کنکور ما بعد از گذر چندین ماه اعلام بشه !

-تو این مدت انقد گفتم میخوام برم تبریز فک کنم تبریز قبول شم ولی این که بخوام تا آخر این ماه از اینجا برم یکم میترسوندم !

- تازشم چند وقت دیگه مسابقات پومسه قهرمانی استان برگذار میشه ، نمیخوام از دستش بدم ، از طرفی راه دیگه ای ندارم !

- سرمم درد میکنه ، میخوام بخوابم ، امشب نو داره و خواب نمیشه ، بعدشم ساعت دوازده و یک دقیقه میشه همون فردایه خودمون !

منبع : ذهن پریشانت خودمون !



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات