تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ثریا شکوهی


تمام حرف مردم
این بود... دخترک لباسش را در آورد.
هیچ کس فکر نکرد
شاید گرمش شده بود...
در این زمستان که چشم هایش
از انعکاس تنفر برفها می سوخت
و سایه ها از پشت نورهای لای انگشت هایش
به قلبش هجوم می آوردند،
و او همچنان زنانه نگاه میکرد
به شیشه ای که چشم مردم بود.
نگاه میکنم به گونه های سپیدش
که در ذاتش ترس روی دندانش
با اولین قطار حرف ها
دود می کشد
درد می کند
وقلب شاعری میان برف ها
لیز میخورد و میرود به قعر دره های بی پناه...



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات