تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یاد سهراب بخیر! آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی,باورت گر بشود گر نشود, حرفی نیست.. اما من نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست. 

....

آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

...

همیشه می دویدم
اما الان
تنها راه می روم
شاید راه زندگی دیرتر تمام شود

...

چشمانم را روزهاست بسته ام
از درد نه از شوق
تا نبینی به جای عکست ، اشک را در چشمم

...

قلبم درد می کنه
شاید حضور تو خالیست ......
پر باز کن از این پیله تنهایی ای عشق

...

خدایا این پائین زمین خسته کننده است
از بالا چطور
شاید وقتش باشد که قیامت کنی !!!!


...

 

سلامتی مگس که بهم یا داد وقتی زیاد دوره کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت

...

چیه ؟
ذل نزن به من
ذل نزنم ؟؟؟
آخه دلم برات تنگ می شه
چرا اینقدر دلم برات تنگ می شه
شازده خانوم
به چشام نگا کن
چی میبینی
دکمه های سیاه مشکی یا شازده ی چکمه پوش
کاش منو قد گلای قالی مادربزرگ دوست داشتی
چرا منو دوست نداری ؟؟؟؟
چرا ؟
بابا من که برات می میرم
من که همش به یادتم
من که رفیق راهتم
یکم منو محل بزار
دستاتو تو دستام بزار
بیا بریم با هم بهشت
صفا کنیم توی بهشت
رها نکن دست منو
صدا بکن قلب منو ....

...

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم،
تا در شبی بارانی ،آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم،نوش کنیم

...

یادش بخیر . حسین پناهی رو میگم . حرفاش شیرینن و به دل میشینن . خدایش بیامرزد .

 

 



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات