تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز

دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست

از لب خود به شفاخانه تریاک انداز

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی از جگر جام در املاک انداز

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراک انداز

چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ

وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دوش می‏آمد و رخساره برافروخته بود ♦ تا کجا باز دل غمزده‏ای سوخته بود
رسم عاشق‏کشی و شیوه‏ء شهرآشوبی ♦ جامه‏ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‏دانست ♦ وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
کفر زلفش ره دین می‏زد و آن سنگین‏دل ♦ در پی‏اش مشعلی از چهره برافروخته بود
گر چه می‏گفت که زارت بکشم می‏دیدم ♦ که نهانش نظری با من دلسوخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت ♦ الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد ♦  آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت: برو خرقه بسوزان حافظ ♦ یارب این قلب‏شناسی ز که آموخته بود




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ◘ گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم‏
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بـ خشم ◘ دوستان از راست می‏رنجد نگارم چون کنم‏
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار ◘ عشوه‏ای فرمای تا من طبع را موزون کنم‏
زرد روئی می‏کشم زان طبع نازک بیگناه ◘ ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کن‏
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا بـ کی ◘ ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم‏
من که ره بردم بـ گنج حسن بی‏پایان دوست ◘ صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم‏
ای مه صاحبقران از بنده حافظ یاد کن ◘ تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم‏




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۱ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ز دست جور تو گفتم : ( ز شهر خواهم رفت )

به خنده گفت که :

                ( حافظ برو که پای تو بست ؟ )

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست

خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست

گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او

گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا

گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور

دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست

ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٤ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان   که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت   گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود   بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز   تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری   شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد   گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل   مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم   که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم   از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٩ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم   بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق   که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود   آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض   به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست   چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت   یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق   هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست   که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک   ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۱ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان
با شاهد شوخ و شنگ و با بربط و نی   گنجی و فراغتی و یک شیشه می‌
چون گرم شود زباده ما را رگ و پی   منت نبریم یک جو از حاتم طی


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیکن به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه 

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان 

شاید از این میانه یکی کار گر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو 

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهرتو زر گشت روی من 

آری به لطف روی شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب 

یارب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی 

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره ی کاخ وصل راست 

سر ها بر آستانه ی او خاک در شود

حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست

دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ثریا شکوهی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می​زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست​تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

حـــافظـ



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات