تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

" وقتی از اختلاس حرف میزنیم از چه حرف میزنیم "

در یک پرده :

زن :"شوهر های مردم اختلاس میکنن تو هم اختلاس میکنی . من چیم از زن اون یارو که اون همه اختلاس کرد کمتره ؟"

پرده میافتد !!

 

 

انسان : راستش نمیدونم از چیه این خوشم اومد ولی جالب بود دیگه !!



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

من هم حرف دارم واسه گفتن : امروز رفتم گوگله و کلمه اهدای عضو جستوجو کردم .

رو اولین لینک کلیک کردم و توی سایت در قسمت ثبت نام وارد شدم .

فرم رو پر کردم و رضایت خودمو مبنی بر اهدای تمام اعضای قابل اهدای بدنم البته بعد از مرگ مغزی اعلام کردم .

هر چند داخل سایت ذکر شده بود که این فرم هیچ ارزش قانونی ای نداره و در هنگام مرگ مغزی اولیای محترم باید رضایت نامه رو امضا کنن و این فرم فقط رضایت شما رو اعلام میکنه .

من هم حرف دارم واسه گفتن : هنوز یاد نگرفتم وقتی تایپ میکنم به صفحه کلید نگاه کنم . هرچند سریع تر شدم و مدتی راحت تر از همه انگشت هام کمک میگیرم .

من هم حرف دارم واسه گفتن : امروز برای اولین بار خونه راسل رفتم مغازه با فائز . خریدا رو انجام دادیم و برگشتم . جلوی در که رسیدیم دیدم ما نمیدونیم خونه راسل کدوم واحده هر چقدر هم سعی کردیم باهاش تماس بگیریم نشد .

با ده بیست چهل شروع کردیم به زدن زنگ درها . خدارو شکر اولی خونه نبود  . خدارو باز هم شکر که زنگ دوم خونه راسل بود .

بعد از ورود به محوطه باز مجبور شدم سوار آسانسور شم . نمیدونم چرا بعد پیاده شدن سرگیجه میگیرم . عجیبه .

من هم حرف دارم واسه گفتن : خونه راسل همه روزهایی که دون بازی کامپیوتری سر میکردیمو جران کردیم . نید فور اسپید . آساسینز . اون بازی تنیس که همه افراد مشهور تنیس دنیا توش هستن و...

من هم حرف دارم واسه گفتن : شام ماکارونی خوردیم .

من هم حرف دارم واسه گفتن :میخوام برم بخوابم . شب بخیر .خمیازه



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

انسانها در مقابل چشمانم یکدیگر را تکه تکه میکنند

ومـــــــــــــ!!!ــــــــــــن

دست و پا بسته به آنان مینگرم

و جز پنهان شدن زیر پتو توانی ندارم

کاش همه چیز مانند دلداری هایم به آرامش ختم میشد .

عروسکم چیزی نیست .

آرام باش

من اینجایمـــــــــــــــــــــ . 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پسر عاشق

ساعت دیوار اتاقم چندی است دیوانه شده

شاید هم عقربه هایش عاشقند ....!!!

....ثانیه ها میگذرند و دقایق از پس هم عبور میکنند

اما

عقربه ی ساعت شمار را خواب برده ، شاید هم عاشق این میدان اوست .

بگهانم ثانیه ها را نظاره میکند .

و شاید گام های دقایق را میشمارد .

آه اـــــــــــــی عاشقم !!

کاش میدانستی فلسفه ی دویدن معشوقه هایت را

به چه مینگریــــــــــــــــــ ؟!...

میبینی ؟

معشوقه هایت در جستو جوی تواند .

به دنبال تو میـــــدوند .

اما جز چرخدن به دور خود کاری انجام نمیدهند .

قدم بردار عاشقــــــــــــــم .

رو بنمایــــــــــــــــــــــــــــــــ.

اعلام حضور کن .

عقربه ها تا ابد خواهند رفت .

دیوانه وار و خستگی ناپذیر .

قدم بردار .

ثانیه ها و دقایق منتظرند ...

 



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات