تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۸ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

من یک انسان هستم .

مردی که میخندد .وحشت آور هستم .

آیا میدانید به چه چیزی میخندم .

به شما ها . به خودم .

به همه چیز .

 


آن شب که هزار روز از آن گذشته بود !

من در میدان خواهم بود !

باران میبارید و رهگذران چتر بر سر خواهند گرفت !

و من اینجا ببینید !

با بالهایی که بر شانه هایم روئیده . و بر من توان پریدن داده . این بالا !

مرا دیده بودید خندان ! به همان نشانی که گفته بودم .

به نشانی یک بستنی از وانیل و قهوه . در آن شب که هزاران روز از آن خواهد گذشت !

در بازگشت از میدان گاهی باران و قهقهه و صدای طبل آفریقائیان مهاجر و ناقوس های کلیسای 618 ساله گوتیک با هیبت ترسناکش گواهی خواهد داد ابنک این داستان به گوش همه خواهد رسید . و همه خود را خواهند شناخت .

اگر چه در زیر چتر هاشان پنهان شوند !

زیرا آن شب در همه ی کتاب ها نقل خواهد شد .

و زمان . بازیگری عجیب و شعبده بازی غریب است !

در وقفه ی میان دو لحظه که وعده داده بودم ! ...  



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات