تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢۱ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

روزی از روز های پاییزی .

زیر رگبار و تازیانه ی باد .

لیلی قافل از هانی .

کودک 9 ماهه رفت ب شکار .

تاخت میزد از این سو بدان .

یافت کودک یک حلزون .

حلزون بیچاره خانه نداشت .

کودک بیچاره و بی عقل .

با دو دستش گرفت حیوان را .

در نظر فیل میدیدش .

گشنه بود و ...

لیلی تا ب خود آمد .

حلزون دنیا را ودا میداد .

خورده بودش انگار .

پیتزا ی یونانی بود حلزون .

اگر قافیه نداشت ببخشیدم .

تا کنون چنین نمیسرودم .

داستانی بود رئال .

از شاعر گرام . صورتک .

 



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات