تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زمستان

 

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

  یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟   هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست   یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس   به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس   موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس   که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست »
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست   به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست   در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید   پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید   کب گفتار تو دامان قیامت شوید
« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید   تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم   شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم   نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟   همه دانند که در صحبت گل خاری هست »


  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات