تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٩ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

داستان :

    از جایی شروع میشه که من تقریبا 3 یا 4 سالم بود .

 

 

...


یه مهمونی بود . داستان ما شام خوردن این جانبه :

اون شب تو مهمونیی که برای پسر عمه محترم برگذار شده بود یه میز شامی چیده بودن که انگار ایشون پادشاهی . چیزیه !

 

این پسر عمه ی ماست . کوچیک که بود خیلی خوشکل بود ولی قرار نیست هر کی کوچیکیش قشنگه بزرگیشم قشنگ باشه !

خب

من این ور میز تنهای تنها .

مامانی نا اونور میز با همه با هم .

از اون موقعه ها من تنها بودم ! ناراحت

اما

وقتی که غذا ها رو دیدم . این شکلی شدم :

آخه نمیدونستم کدوم یکی از غذا ها رو بخورم .

اما بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که بالاخره باید از یه جایی شروع کنم دیگه !

و تا دلت بخواد خوردمو خوردمو خوردم .

و همچنان ...

تا جایی که تقریبا وضعیتم این بود . البته این نبودا . یه چزی شبیه این بود !

بعد یهو متوجه شدم که ای دل غافل زن عموی بد جنس ماجرا داره بهم نگا میکنه !:

حتما تو دلش گفت : این چرا اینجوری غذا میخوره !

بعد اینجوری شد :

 

 

بعد گفت :این چه غذا خوردنیه ! وا ! غذا خوردن بلد نیستی مگه !؟ دست غذا بخور !

فقط به من نگا میکردا . اصلا حواسش به اون آقاهه که ... نبود !

یا به اون خانمه :

بعدش من این جوری شدم :

بعدشم انقد گریه کردم :

حتی یه ذره به این فکر نکرد که شاید من نمیتونم کنار یه میز که از خودم بلند تره درست غذا بخورم !

اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم .

و تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم و بزرگ بشم :

و تبدیل به یه خانم خوب و مهربون بشم .

از اون شب به بعد حتی یه دونه ی برنج کنار ظرف غذام پیدا نبود !



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات