تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گاهی اگر یک «دوستت دارم» را
ثانیه ای به تاخیر اندازی
سالها دیر می شود...


 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﻭﺍﻟﺘﺮ ﻭﺍﯾﺖ: ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﺒﺰ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻋﺎ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﻫﻤﻪ ﭼﺮﺍﻏﺎ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﺎﺷﻦ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ
ﺑﺎﺷﯿﻢ !


ﺑﺮﯾﮑﯿﻨﮓ ﺑﺪ - ﻭﯾﻨﺲ ﮔﻠﯿﮕﺎﻥ



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

می گویند...
به زنان نباید بال و پر داد، می پرند!
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند، بی دلیل نمی پرند...

می گویند...
به زن نگویید دوستت دارم، خودش را می گیرد!
اما زنان ( فقط ) دستان عشقشان را می گیرند و می گویند ،دوستشان دارند...

می گویند...
نباید به زنان توجه زیاد کرد، خودشان را گم می کنند!
اما زنان وقتی گم می شوند که عشقشان بی توجهی کند...

زن جنس عجیبی است!
چشم هایش را که می بندی، دید دلش بیشتر می شود...
دلش را که می شکنی باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
زن انگار آفریده شده تا روی عشق را کم کند!!!



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مادرم


میشود آنقدر برایم لالایی بخوانی

که دیگر بیدار نشوم…


 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرارمیداد:
حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین المللی برخوردار بود. این زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. در آن از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد، اما...
اما بیشترین آمار مرگ زندانیان
در این اردوگاه گزارش شده بود.
زندانیان به مرگ طبیعی میمردند.
با این که حتی امکانات فرار وجود داشت
اما زندانیان فرار نمیکردند.
بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند.
آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند، و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.
دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت
و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند را به دست زندانیان میرساندند و نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.
هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خودخیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکردند را تعریف کنند.
هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. در این شرایط همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.
تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است، چرا که:
با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.
با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.
با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.
و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.
.
این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.
.
نتیجه :
اگر این روزها فقط خبرهای بد میشنویم، اگر هیچکدام به فکر عزت نفس مان نیستیم و اگرهمگی در فکر زدن پنبه همدیگر هستیم،
سندرم «شکنجه خاموش» مبتلا شده ایم.
این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوشمان میرسانند و ما هم استقبال میکنیم ...
دلار گران شده ...
طلا گران شده ...
کار نیست ...
مدرسه ای آتش گرفت ...
دانش آموزان راهیان نور در جاده کشته شدند...
زورگیری در ملاءعام...
این روزها هیچ کس به فکر عزت نفس ما نیست!
شما چطور فکر میکنید؟ ...
ما ایرانیها دزدیم! ...
ما ایرانیها هیچی نیستیم! ...
ما ایرانی ها از زیر کار درمیرویم! ...
ما هیچ پیشرفتی نکردیم!...
فقط توهم میزنیم ...
این روزها همه در فکر زیرآب زدن بقیه هستند، شما چطور؟
این روزها همه احساس می کنند در زندانی بدون دیوار دوران بی پایان محکومیت خود را می گذرانند، شما چطور؟
بیاییم از خواندن و شنیدن اخبار منفی فاصله بگیریم و تا میتوانیم به خود و اطرافیانمان امید بدهیم، احترام بگذاریم و در هرشرایطی شاد زندگی کنیم. شاید اینگونه راهی برای گریز از زندانی که ساخته ایم پیدا کنیم




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

برای چند لحظه ...
خودت را جای من بگذار !
و تا چای بریزم ...
تو از جایم تکان نخور
می ترسم زیاد
آب کتری سر رفته باشد
قندمان تمام شده باشد
و استکان ها را نشُسته باشم
کمی که طول کشید
تو حوصله ی خودت را نداشته باشی
جای مرا
چای مرا
عوضش کنی با دوست داشتن دیگری
بروی چند اتاق دورتر
و من داد بزنم
عشقم ...
هنوز هم تلخ و کمرنگ دوست داری
چای را ...
و شاید مرا ...

 

دکتر نوشت : چای داغ ننوشید !!!



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐــــﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻣﻮﺧـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ..
ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﮔﻞ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮔﻞ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ !
ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻨﺪ !
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻮﺩﮐـــــﺎﻥ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ
ﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﻓﻠﺴﻔــــــــــــــــﯽ ﺣــــــــــــــــﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

هیـچ شغلـــی آینـــــده نـــــــدارد  .

آینده را فرد صاحب شغل میسازد .

پ.ن : آینده ی  شغلی یعنی من ، جای پای من توی محل کارم محکمه چون ، همونقدر که من به این کار نیاز دارم ، این کار هم به من نیاز داره !!



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٢ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پیرمردی 85 ساله که سر و وضع مرتبی داشت، در حال انتقال به خانۀ سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانۀ سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد . همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است.

پیرمرد درست مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای به او داده باشند، با شور و اشتیاق فراوان گفت: " خیلی دوستش دارم "

به او گفتم: ولی شما که هنوز اتاق تان را ندیده اید! چند لحظه صبر کنید الان می رسیم.

او گفت: به دیدن و یا ندیدن ربطی ندارد! شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده ام. این که اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم، به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد، بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته ام که اتاق را دوست داشته باشم.

این تصمیمی است که هر روز صبح، زمانی که از خواب بیدار می شوم می گیرم. من دو کار می توانم بکنم ، یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت های مختلف بدنم را که دیگر خوب کار نمی کنند بشمارم، یا این که از خواب بر خیزم و به خاطر آن قسمت هایی که هنوز درست کار می کنند شکرگزار باشم.

" هر روز، هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته ام، تمرکز خواهم کرد.

هرگز فراموش نکن که برای شاد زیستن باید قلبت را از نفرت و کینه خالی کنی، ذهنت را از نگرانی ها آزاد کنی، ساده زندگی کنی، بیشتر بخشنده باشی و کمتر انتظار داشته باشی. "

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات