تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی

اول بنشین و چپقت را چاق کن.

چپق اول که تمام شد، متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی.

آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن.

بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است به سختی دعوایش کنی.

حالا چپق سوم را چاق کن.

وقتی آن را تمام کردی پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن، او را در آغوش می گیری!



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٩ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

چهار ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم هر کاری رو می‌تونه انجام بده.
پنج ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم خیلی چیزها رو می‌دونه.

شش ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
هشت ساله که شدم، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی‌دونه.

ده ساله که شدم با خودم گفتم‌! اون موقع‌ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.
دوازده ساله که شدم گفتم! خب طبیعیه، پدر هیچی در این مورد نمی‌دونه... دیگه پیرتر از اونه که بچگی‌هاش یادش بیاد.

چهارده ساله که بودم گفتم: زیاد حرف‌های پدرموتحویل نگیرم اون خیلی اُمله.
شانزده ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می‌کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده.

هجده ساله که شدم. وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می‌ده عجب روزگاریه.
بیست و یک ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده‌ای از رده خارجه

بیست و پنج ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای کمی‌درباره این موضوع می‌دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته.
سی ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.

چهل ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
چهل و پنج ساله که شدم... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم! اما افسوس که قدرشو ندونستم...... خیلی چیزها می‌شد ازش یاد گرفت!



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٧ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین‌گیر شده بود.

چند نفر رفتند معبر باز کنند...
او هم رفت، 15 ساله بود.

چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟!

خب! ترس هم داشت!
او اما، پوتین‌هایش را به یکی از بچه‌ها داد و گفت ...

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت‌الماله!... پابرهنه رفت!...




تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٦ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

تو هوای سرد، دانش آموزان یکی از مدارس حاشیه شهر رو که بعضاً به دلیل وضع بدمالی، لباس مناسبی بر تن نداشتن و از سرما می لرزیدن و رنگ زردچهرشون خبر از تغذیه نامناسبشون میداد، تو حیاط مدرسه به صف کرده بودن

و آقایی هم که لباس گرم و مناسبی بر تن داشت، بدون توجه به این وضع، براشون از تأثیر دین بر زندگی صحبت میکرد .

یاد نوشته ای از "جرج برنارد شاو" نمایشنامه نویس ایرلندی تبار افتادم که میگفت :

از من بر نمیاد، نمیتونم برای کسی که گرسنگی از چشماش خونده میشه، حرفی از دین بزنم . . . . . . .



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی

قبر منو خیلی بزرگ بسازین….چون یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ


مرد جوانی به نزد " ذوالنون مصری " آمد و شروع کرد به بدگویی از صوفیان .
ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت : این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است ؟

مرد انگشتر را به بازار دست فروشان برد ولی هیچ کس حاضر نشد بیشتر از یک سکه نقره برای آن بپردازد .

مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او تعریف کرد .
ذوالنون در جواب به مرد گفت : حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمت آن چقدر است .

در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سکه طلا می خریدند !
مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهر فروشان مطلع ساخت .

پس ذوالنون به او گفت : دانش و اطلاعات تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است .



قدر زر زرگر شناسد ؛ قدر گوهر ، گوهری !



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ, ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺶ ...
ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ...
ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ, ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ, ﺗﻮﻗﻊ ﻫﺎﯾﺶ ...
ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ, ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ ...
ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ ...
ﺍﻣﺎ ...
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ, ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻧﺪﻭﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ...
ﺣﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ, ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﺍﻣﺎ ...
ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱۸ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مامانم تازه یاد گرفته اس.ام.اس بده
واسم نوشته : آیا برای ناهار می آیی؟
جواب دادم :آری می آیم!
نوشته :از خودت مراقبت کن!
جواب دادم :مادر تو را بسیار دوست دارم!
نوشته :فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت!

 

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٢ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

توسل به خشم...!



مانند گرفتن زغال داغ در دست؛



برای پرتاب کردن به سوی دیگران است؛



کسی که می سوزد"خودتان" هستید.




تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٠ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اُردی

تا وقتی تو هستی که دستانم را بگیری ، آرزو میکنم هر روز زمین بخورم !
کاش تابستانها هم برفی بود !



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار

مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...

مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟

خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که

بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری؟



نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید




تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بیماری 32 ساله به سراغ ریچارد کرولی درمانگر رفت.

شکایتش این بود: نمی توانم جلو مکیدن انگشت شصتم را بگیرم.

کرولی گفت: چندان نگران نباش، اما هر روز یک انگشت متفاوت را بمک.

بیمار سعی کرد طبق دستور او عمل کند. اما هر بار دستش را به دهانش نزدیک می کرد، ناچار می شد آگاهانه انگشت آن روز را انتخاب کند. هنوز هفته تمام نشده بود که آن عادت از بین رفت.

ریچار کرولی می گوید: وقتی عادتی پدید می آید، مبارزه با آن دشوار است. اما هنگامی که همین عادت ما را مجبور کند رفتار جدیدی در پیش گیریم، تصمیم های جدید و انتخاب های جدیدی انجام دهیم، آگاه می شویم که این عادت به زحمتش نمی ارزد.



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

و اگر هنوز کسی به شما با دلیل و بی دلیل هدیه میدهد، خوشبختید.

و اگر کسی به شما میگوید امروز این پیراهن را بپوش و آن یکی را نپوش، خوشبختید.

و اگر کسی متوجه بوی عطر شما میشود و اسمش را حدس میزند، خوشبختید.

و اگر کسی با شما قهر نمیکند، خوشبختید.

و اگر کسی مستقیم در چشمهایتان نگاه نمیکند و به شما نمیگوید " روزم رو خراب نکن..میشه لطفا از جلوی چشمام دور شی" خوشبختید.

و اگر در طول هفته فقط یکبار گوشی شما زنگ می خورد و کسی از گم و گور شدنتان ابراز نگرانی میکند، خوشبختید.

و اگر امکان این را دارید که با دوستانتان به سینما بروید و با هم بروید کتاب بخرید، خوشبختید.

و اگر تنها نمی خوابید، خوشبختید.

و اگر پدر هایتان زنده اند و مادر هایتان زنده اند، خوشبختید.

و اگر بعد از یک روز سختِ کاری کسی به شما میگوید " خسته نباشید" خوشبختید.

و اگر بی هوا کسی شما را میبوسد، بسیارخوشبختید.



بارون درخت نشین | ایتالو کالوینو |



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات