تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٧ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.

ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!

گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.

گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟
گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟

گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟

گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٦ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

زیر دوش به کاشیای حموم خیره میشی
غذاتو سرد می خوری
ناهارا نصفه شب صبحا شام!
لباسات یه جوریه انگار بهت نمیان
ساعتا یه آهنگ تکراری گوش میکنی هیچوقت آهنگو حفظ نمیشی
شب تا صب بیداری و فکر میکنی
تنهائی ازت آدمی میسازه که دیگه شبیه آدم نیست...



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٦ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

بهتر است افکار پوسیده و تقلید کور کورانه را از خود دور کنیم و با خرد جلو برویم


به همسرم گفتم: «همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی!»

او گفت: «علتش را نمی‌دانم. این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»

چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که چرا سر و ته سوسیس را قبل از تفت دادن، صاف می‌کند. او گفت: «خودم هم دلیل خاصی برایش نداشتم هیچ‌وقت، اما چون دیدم مادرم این کار را می‌کند، خودم هم همیشه همان را انجام دادم.»

طاقتم تمام شد و با مادربزرگ همسرم تماس گرفتم تا بفهمم که چرا سر و ته سوسیس را می‌زده. او وقتی قضیه را فهمید، خندید و گفت: «در سال‌های دوری که از آن حرف می‌زنی، من در آشپزخانه فقط یک ماهیتابه کوچک داشتم و چون سوسیس داخلش جا نمی‌شد، مجبور بودم سر و ته آن را بزنم تا کوتاه‌تر شود... همین!»

ما گاهی به چیزهایی آداب و رسوم می‌گوییم که ریشه آن اتفاقی مانند این داستان است
علم تنها رهاورد روشنی‌بخش زندگی انسان است تا در برابر استفراغ مغزی گذشتگان ایمن شود.



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٥ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که ...
عکس آن ها را به دیوار میکوبیم یا روی تاقچه می گذاریم ...
اما این را هم یادتان باشد که ...
ذره ای در قلب ...
بهتر از کوهی بر دیوار است ...


 

 

چینیا یه ضرب المثل دارن میگه: "کمرنگ ترین جوهرها از قوی ترین حافظه ها باارزش ترن"!
.... یه چیزایی باید مکتوب جلوی چشم باشه تا فراموش نشه! به حافظه و قلب اعتباری نیست!! حتی در مورد بخاطر داشتن آدما!



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند،

اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند،

اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد،

اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند،

اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد،

اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست،

اما، اگر "عزت نفس نداری"، برو بمیر که هیچ نداری.




تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
چه کسی می داند

که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟

چه کسی می داند

که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟

پیله ات را بگشا،

تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!


"سهراب سپهری"


تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۳ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
جغد نزد خدا شکایت برد :
انسانها آواز مرا دوست ندارند !!
خدا به جغد گفت :
آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند ...!
دل بستن به هرچیز کوچک و بزرگ ؛
تو مرغ تماشا و اندیشه ای !
و آنکه میبیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمیبندد ...
دل نبستن سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست ..!
اما تو بخوان .... و همیشه بخوان ...
که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ ....!!


تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۱ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

عاقبت
همه‌ی ما
زیر این خاک
آرام خواهیم گرفت ...
ما
که روی آن
دمی به همدیگر
مجال آرامش ندادیم ...


 



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢۱ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

وقتی آدم‌های پولدار چیزی به کسی هدیه می‌کنند، همیشه یک جایش می‌لنگد.

 

یول



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٠ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ
 
اگر در مراسم مذهبی شرکت میکنید...
اگر به هر اندیشه و نیتی در صف های چای و شیر و آش و قیمه نذری می ایستید...

بعد از نوش جان کردن لدفن "لیوان" و "ظرف های یکبار مصرف" را در پیاده رو و خیابان نریزید...

باور بفرمایید (رفتگر پیر محله) جزو لشگر یزید نبوده..!


تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٦ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

خدایا !
من دلم قرصه !
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست
کسی اینجا نمی بینه، که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، کمی با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت، اگه میشه منم جا کن…

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٩ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می آید
روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمد
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید
در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٤ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

راهب: وحشتناک است. اگر آدم‌ها راست نگویند و به‌هم اعتماد نکنند زمین جهنم می‌شود.

مرد عامی: همین طوره. دنیایی که توش زندگی می‌کنیم خودِ جهنم است.

(«راشومون»، آکی‌را کوروساوا، 1950)

 

من کوروساوا رو دوست دارم ♥ ♥ ♥



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٤ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

توی رابطه فاصله مهم نیست ...

عقب جلو بودن مهم نیست ...

ولی وقتی ک متر زدی ،

سانت زدی ،

اندازه زدی ،

وزن زدی ،

از اینجا به بعد نه تنها به هم نزدیک نمیشید ،

که هی دور و دورترم میشید !

پس نترس از اینکه هم دوش نیستی ...

بترس از روزی که همسو نباشی ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : موشی

در دل خسته ام چه میگذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز، از جان من ، چه می خواهند

برگ ها ی سپید دفتر من؟

+

من به ویرانه های دلم، چون بوم،

روزگاری است های و هوی دارم

ناله ای دردناک و روح گذار،

برسر گو،آروز دارم.

+

این خطوط سیاه سردرگم

دل من،روح من،روان من است

آن چه از عشق او رقم زده ام

شیره ی جان ناتوان من است.

+

سوز آهم اثر نمی بخشد

دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم

+

بس کنم این سیاهکاری،بس!

گرچه دل ناله می کند :«بس نیست.»

برگهای سپید دفتر من،

از شما رو سیاه تر،کس نیست!

                                            فریدون مشیری



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات