تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٩ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : روم

در انتهای هر سفر

در آیینه

دارو ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل!

درآخرین سفر

در آئینه به جز دو بیکرانه کران

به جز آسمان و زمین

چیزی نمانده است

گم گشته ام کجا!

ندیده ای مرا؟



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٧ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مسعود چگنی

 

بچه ای رو دیدم، اشک می ریخت.

پرسیدم، چی شده عزیزم، چرا گریه میکنی؟

...

گفت: هیشکی باهام بازی نمیکنه...

آروم تو گوشش گفتم:

اشکال نداره... بزرگتر که بشی

همه باهات بازی میکنن...



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٠ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند
و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید.
حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟
عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟
سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.
 
و اوست آن کس که براى شما گوش و چشم و دل پدید آورد. چه اندک سپاسگزارید.
سوره مؤمنون - آیه 78


تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱۸ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

آیا حقیقت همان ترس نیست؟

وقتی که خواب می بینیم، در واقع داریم بر ترس های بیداری مان چیره می شویم.

می خوابیم که نترسیم.

می خوابیم که بگریزیم از وحشت.

می ترسیم چون نادانیم و می ترسیم چون از نادانیِ خود آگاهیم و دروغ می گوییم چون از حقیقت حرف زده ایم.

حقیقت، به زعمِ گروهی از ساده دلانِ خوش صحبت، رازهای زندگیِ یک دیکتاتور است.

آیا این نوشته به دنبالِ این است که تعاریفِ حقیقت را دسته بندی کند؟!

نه.

مثالی بود برای جلبِ توجهِ دیگران به میزانِ احمقانه بودنِ تعریفِ حقیقت!

می ترسیم.

می ترسیم که خودمان را بیان کنیم.

چون نمی دانیم که خودی در کار هست یا نه.

چون خودی در کار نیست.

چون همه چیز، در هاله ای از ابهام پیچیده و در کلمات و روزمرگی قربانی شده.

هر روز و هر شب، در کلامِ بی حاصل و بی معنایی که غریزه و نیاز را به غایت زیر و رو می کند.

حقیقت لحظه به لحظه تفسیر و تعبیر و تاویل می شود که چیزی را بیان کند، از درونِ ترسوی بزدلِ ما.

و در نهایت، آیا رضایتی حاصل می شود؟

آیا از کلمات کاری بر می آید؟

هنر، ادبیات، فلسفه، سیاست، کار، تحصیل و بیش از همه پول و لذتِ ناشی از آن، آیا همه ی این ها برای فراموشیِ ترسِ روزافزون از حقیقتِ نامعلومِ نامتعین نیست؟

آیا نوشتن، کاری جز برای فراموشیست؟

آیا کشیدنِ گذشته، رها کردنش، تلاش برای زیستِ اکنونی، تلاش برای ساختنِ آینده، ساختنِ زندگی، لذت بردن، توجیه و تفسیرِ زندگی، معنا دادن به هر چیز، امرارِ معاش، رسیدن به اوجِ لذت، همه ی این ها نوعی فرار از یک تصورِ وهم انگیزِ درونی نیست؟

یک چالشِ همیشگی که با آدم می ماند، و هیچ پاسخی برایش نیست.

انگار کسی یقه آدم را بگیرد، چشم هایش را به زور به روی واقعیت (و صدالبته نه حقیقت) باز نگاه دارد، بهش بگوید که همه چیز با آنچه او می سازد فرق می کند.

بهش نشان دهد که چقدر اغراق آمیز است.

کل لحظه های زندگی دروغ است.

فریب.

شاهدش همین نوشته هاست که اگر دوباره خوانده شود، یک کلمه اش هم قابلِ تحمل نیست.

اما چرا می گذاریم باقی بمانند؟

چرا باید فضایی را اشغال کنند؟

چرا باید به حیاتشان ادامه دهند؟

چرا کلمه ها، اینگونه کنار هم نشستن را باید تحمل کنند، حتا تا ابد؟

و چقدر فریب پشتِ هر کلمه هست، وقتی می کوشیم تفسیرِ دلخواهی ازش ارائه دهیم؟

لعنت به هرچه واژه، هرچه فکر، هرچه خلاقیتِ دروغین برای فرار از ترس و وحشت.

 

یادداشت ها



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٥ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ای دوست عزیزی که داری از رو به رو میای....
اگه بدونی من واسه این که پامو رو کدوم موزاییک بذارم چه قد برنامه چیدم از خودت خجالت میکشی!!!

پ.ن : میدونم ، موزاییک نداره ، ولی حرف ک داره !!



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٥ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : روم

عکسش فوق العادست! عاشقشم!:)

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٤ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

جغد پرنده‌ای است با صورتی پهن، منقاری خمیده و چشم‌هایی درشت و پاهای بزرگ، در دو طرف سرش دو دسته پر شبیه گوش گربه قرار دارد که گوش‌پر نامیده می‌شوند.

دارای سر بزرگ، صورت پهن و منقار قوی قلاب‌مانند و نیم‌پیدا و چنگال‌های تیز و نیرومند است. منقار قلاب‌شکل نیرومندش به همراه چنگال‌های قوی او برای نگه داشتن طعمه به کار می‌رود. رنگش معمولاً کرم قهوه‌ای است. در نوکش یک شکاف هست. سرش بزرگ است. او هوای تاریک را دوست دارد. شب‌ها پرواز می‌کند.

جغد نوکی کوچک و ظریف دارد. دور دهانش پرهای زبری هست که شبیه مو می‌باشد ولی مو نیست. پاهایش کوچک است و پنجه‌هایش ضعیف و بی‌طاقت. پر و بال او صاف است و خیلی آرام پرواز می‌کند. نوک پرهای جغد به شکلی طراحی شده که در هنگام حمله به طعمه صدای پرها کم باشد.

پرواز آنها بی‌صداست، بعضی از آنها گوش‌پرهای مشخصی دارند. پاهای پوشیده از پر دارند. تک‌زی‌اند و بیشترشان روی درخت زندگی می‌کنند. نر و ماده آنها همشکل است ولی ماده‌ها بزرگ‌ترند.

جغدها همیشه طعمه خود را درسته می‌بلعند و پس از آن‌که بخش‌های گواردنی آن را گواردند بازمانده آن را به شکل تفاله از راه دهان بیرون می‌اندازند.

چرا جغدها می توانند سر خود را بچرخانند؟! => ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٤ | ۳:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : روم

کیست؟

کجاست؟

ای آسمان بزرگ

در زیر بالهای خسته ام

چقدر کوچک بودی تو.

+عاغا یه جغد پیدا کردم خیلی ناز بود جا نشد! مجبور شدم این لهمتکو بذارم!چشم



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٤ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : روم

ما چیستیم؟

جز مولکول های فعال ذهن زمین،

که خاطرات کهکشانها را مغشوش می کنیم!




تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

جنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن کیست؟

استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو، سنگی آنجاست، به سنگ توهین کن.

شاگرد گفت: اما چرا باید این کار را بکنم.سنگ پاسخ نمی دهد.

استاد گفت: خوب پس با شمشیرت به آن حمله کن.

شاگرد پاسخ داد: این کار را هم نمی کنم، شمشیرم می شکند، و اگر با دست هایم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمی می شوند، و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند....من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست؟

استاد پاسخ داد:
بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند، بی آنکه شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد، نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند!

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
نیل مک کالی ( رابرت دنیرو ) : یه نفر یه روز به من گفت " به خودت اجازه نده به چیزی اونقدر وابسته بشی که اگر توی مخمصه افتادی نتونی ظرف 30 ثانیه ازش دل بکنی و ترکش کنی "

Neil McCauley(De Niro): A guy told me one time, "Don't let yourself get attached to anything you are not willing to walk out on in 30 seconds flat if you feel the heat around the corner

Heat - 1995
 


تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

نمیدونم به چه حسابی بذارمش !

امروز توی پارک نشسته بودم ، صدای یه پسر بچه ای رو شنیدم : خاله ؟ دعا میخری ؟

صدای نازکی داشت !

اومد روبروم !

بهش نگاه کردم و گفتم چند ؟

گفت 2 تومن !

زیب کیفمو باز کردم

ک پولمو بردارم ، دو تا ده تومنی داشتم !

یه نگاه به دستش انداختم ، گفت : عیدی هم میدی ؟

به خودم گفتم خب جای دو تومن 5 تومن بهش میدم !

اما یه نگا به دخلش ک انداختم ، دیدم 5 تومن نداره ک بقیه ی پولمو بده !

ده تومن رو دادم بهش !

گفت ، یه دعای دیگه هم میخری ؟

گفتم دیگه پول ندارم !

گفت خودم دیدم ، یه ده تومن دیگه هم داری !

بهش گفتم لازمش دارم !

گفت باشه و رفت !

دو دقیقه نشد ، دیدم داره میاد !

صدام زد و گفت خاله ، به دوستامم عیدی میدی ؟

گفتم ک پولمو لازم دارم !

دوستاش

دونفر بودن

یکیشون انقد گفت : تو رو خدا خاله ! تو رو خدا خاله !

نمیدونم چرا انقد تکرارش میکرد : تو رو خدا خاله ، امروز  کار نکردیم ، یه دعا بخر !!!

زیب کیف رو باز کردم و ده تومنی رو در آوردم !

گفتم 5 تومنش مال شما ، الان 5 تومن بهم بده !

با دوستش روی هم چهار تومن داشتن !

گرفت و رفت

بهم دعا نداد

دوست سومش شروع کرد

خاله یه دعا هم از من بخر

نمیدونستم چکار کنم

گفتم تو ک همین الان این پولا رو دادی به من

میخوای ورشکستم کنی ؟

انگارش نه انگار

گفتم خب هزار و 500 میدی ؟

گفت نه

اللا و بللا 2 تومن

باشه

2 تومن ، یه دعا !

دو تا دعای دو تومنی رو 18 تومن خریدم !!

نمیدونم ، کارم درست بود ؟

خیلی ساده ام ، نه ؟

میخوام بذارم به حساب این ک امروز رفتنم به پارک همش بخاطر همین بود ! ک امشب بخاطر کم بودن دخلشون دعوا نشن !!



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱ | ۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
 
فردی ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺟﻼﻝ ﺁﻝ ﺍﺣﻤﺪ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺍﺯﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﻨﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺑﻮﻑ ﮐﻮﺭﻩ

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻮﻑ ﮐﻮﺭ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ !

ﮔﻔﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺪﺗﺮ، ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﻭﻧﻢ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ


تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت

آب دهانش را قورت داد خواست چیزی بگوید اما

،

سرش را پایینانداخت و رفت

برگه مجتبی

، دست به دست بین معلم ها می گشت

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود

امتحان ریاضی ثلث

اول سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما

سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند

سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد

سئوال : نامساوی را تعریف کنید

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد

سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستانپذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت میکنی

سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطهچه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تاکرد ، بوسید و در جیبش گذاشت

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود

،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد

آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی؟

بعد عقب عقب رفت

،

در حیاط را بوسید و پشت در گم شد..



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات