تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٦ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

سخت می ترسیدم از اینکه من از 

نژاد شیشه باشم و شکستنی

اون از نژاد جاده باشه و رفتنی....

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٦ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

بضی موقهها...

تکیه می دم به جایی

شرو می کنم به فک کردن

به زندگیم

به کارایی که کردم

به چیزا و ادمایی که داشتم و از دستشون دادم...

به کارایه نکرده

ولی بازم به هیچ نتیجه ای نمی رسم!

هیچ!

به قول یه جمله

نمی دونم پا رو کدوم خونه ای گذاشتم و خرابش کردم که این طوری 

خونم خراب شد......

نقطه سر خط.

پایان.

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٦ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند 
گداییه عشق می کنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند
اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردانگی به جا می آورند.
دکتر شریعتی

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٦ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

بودا به دهی سفر کرد ...
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
آرون رالــســتون(جیــمز فــرانکو) :خـیــلــی ســخــتــه بــفــهــمــی ایـن تـخـتـه سـنـگ از روزی کــه بـه دنـیـا اومـدی ایـن هـمـه سـال ایـنـجـا تـو دل ایـن کـوه هـا مـنـتـظـرت بـوده و صـبـر کـرده وجـلـوی هـمـه چـی تـاب آورده تـا تـو بـرسـی ایـنـجـا و بـیـوفــتـه روت و ولـت نـکـنه

2010 -127Hou

پ.ن :
فیلمو دیدی ؟
داستان همین آقاییه ک توی عکس هست ، میره کوه و بیابون ، به هیچ کسی هم نمیگه ،هیچ کس هم هیچ جا منتظرش نبوده و نگرانش نشده بود ک نیست !!
پاش سر میخوره ؟ یا سنگ ؟
میافته روی دستش !
بین زمین وآسمون آویزون میمونه !
127 ساعت !
آخرشم مجبور میشه دستشو قط کنه !!


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

کِـمـپ (جــانــی دپ ) :

انـسـان هــا تـنــهــا مــوجــودات زمــیــن هــسـتــن کــه ادعــا مـی کـنـن خـدایــی هـســت ولـی تـنـها مـوجـوداتـین کـه رفـتـارشــون طــوریـه که انـگـار خـدایـی وجـود نـداره!

 

•○•○•○•○•

The Rum Diary-2011(خاطرات یک الکلی)


تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٢ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
چه قدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک " آدم" به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.
◘•◘•◘•◘•◘

برداشتی از کتاب جاده انقلابی
ریچارد یاتس

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢۱ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ


وقتی سگ ها در بیابان از گرگها رشوه میگیرند و...
مترسک ها در مزارع با کلاغ ها تبانی میکنند،،،،
از وفا داری آدمها چه انتظاریست...؟

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٠ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ
شب تاریک و ره باریک و من مست
 
قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

ز دست چرخ گردون داد دیرم

هزاران ناله و فریاد دیرم

نشسته، دلستانم با خس و خار

دل خود را چگونه شاد دیرم

دلا، خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو ، که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن ، گروهی این پسندند


تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٩ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
آدمها می روند
ولی تکیه کلامهایشان را می گذارند بماند
تا هر بار زبانت
دلت را با آنها هوایی کند

آدم هــا بـرای هــم سنگ تمــام مـی گذارنــد
امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی
نــــــــه.....
آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی
"سنـــگِ تمــام" را میگذارنـد و مــی رونــد !!!



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٩ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
سالها دور در یک سرزمین دور یک آقای سنتی بود که با همسر مدرنش زندگی می کرد . همسر مدرن آقای سنتی که از اساس با امور کلاسیک مخالف بود , درست سه ساعت بعد از ازدواج فکر کرد که دچار بحران هویت شده و فهمید در این تضاد سنت و مدرنیسم موجود در خانه ی آقای سنتی احتمالا دچار یک شیزوفرنیای حسابی خواهد شد . به تابلو ها ی کوبلن و مبلهای استیل و میز های کنده کاری شده و آباژور منگوله دار و لاله و شمعدانی خانه , نگاه می کرد و حرص می خورد . با خودش می گفت : بعد از یک عمر « مارکز » و « پاز » و « روبلس » خواندن شدیم شمس الملوک .

سرانجام در یک صبح درخشان پاییزی , ساعت 8 صبح که آقای سنتی سنگک داغ و چای قند پهلو را خورده بود , ولی هنوزسر کار نرفته بود , خانم مدرننه گذاشت و نه ورداشت و گفت :

« آقا ! من دیگه تحمل این میز عسلی چوبی رو ندارم , لکه ی چایی می مونه روش .»

آقای سنتی بهش برخورد , کلی استدلال کرد که هویت فرهنگی خیلی مهم است , اما خانممدرن به قضایای کاربردی مربوطه به لکه ی چایی فکر می کرد . سرانجام عصر سه شنبه و در یک غروب غم انگیز ساعت 6 بعد از ظهر آقای سنتی یک میز عسلی شیشه ای آورد و گذاشت توی اتاق پذیرایی , بعد خانم که دیده بود آباژور منگوله دار به میز شیشه ای نمی آید گفت که آباژور را عوض کنند و بعد دیدند که آباژور مدر طرح « وازرلی » به مبل کلاسیک مدل لویی چهاردهم نمی خورد , دادند مبل را سمسار برد و به جاش مبل مدرن به طرح و رنگ بندی « موندریان » آوردند و بعد دیدند مبل جدید با قالی کاشان نمی خورد , قالی ها را فروختند و به جاش کف خانه را پارکت کردند و بعد دیدند که کف پارکت با پرده ی مخمل کرم و قهوه ای مدل لویی پانزدهم نمی آید , پرده ی بافت گونی به جاش آوردند و مقادیری لووردراپه سفید آویزان کردند چشت پنجره ها و سه ماه نشده بود که خانه ی آقای سنتی سابق تبدیل شد به یک خانه ی کاملا مدرن , آقای سنتی که در راستای اصلاحات جدید کلی تغییرات کرده بود یواش یواش کت و شلوار های سورمه ای را گذاشت کنار و شلوار و ژاکت تنش کرد و به جای سیگار بهمن و تیر و آزادی , پیپ و توتون کاپیتان بلاک کشید . صبح جمعه ی سه ماه بعد آقای سنتی که کاملا مدرن شده بود و چه بسا نزدیک بود پست مدر هم بشود به همسرش که برایش چای آورده بود گفت :

_ « من دیگه چایی نمی خورم , کیکمی خورم با کاپوچینو . »

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٩ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اصل عکس آدم را دیوانه می کند چه برسد به این
------
پی نوشت :

عکس از یک فاجعه ی دهشتناک حرف می زند . فاجعه ای به نام جنگ که در تمامی دوران بشری با وجود مخالفان شکل گرفته و پیشروی کرده است .
فشار روانی و حس اولیه ی به مخاطب آنقدر زیاد است که حتی این رنگ ها و ادیت هم در تلاش برای بیشتر کردن آن است تا کم کردن آن حس وحشتناک
فاعل ادیت در ذهنش گامی برداشته که بار زجر آور عکس را کمتر کند اما معلوم است بعد از اندکی کار کردن فشار روانی زیاد شده و عکس به سمت تاثیر گذاری بیشتر رفته است . ( نگاه کنید به رنگ بنفش و تلفیقش با جیغ آن دختر که گویی فرد ادیت کننده را می بینید )
با وجود اینکه عکس فشار زیادی را وارد می کند اما خبری از سربازهای اصلی در عکس نیست . جای سربازهای آمریکایی چندین درخت می بینیم که کودکان در حال فرار کردن از آن ها هستند و این درخت ها (بخوانید سربازها) همان مهد دموکراسی اند که حال اینگونه با اطرافیان برخورد می کنند و به زور متوسل شده اند. این سربازها به درخت تبدیل شده اند اما درخت های سبز که در بطن خود از سیاهی حکایت می کنند سیاهی که ممکن از سربازهای ویتنام جنوبی نشات بگیرد و یا متحدش ایالات متحده آمریکا.
البته این فقط یک یادداشت عجولانه بود و شاید احساسات بسیاری در شکل گیری آن نقش داشته است .
---------------
ته نوشت : مطلب از سربازهایی حرف می زند که جنگ با آن ها معنی می شود .



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٧ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا آمد

سااچی از پدر و مادر خواست تا او را با بچه تنها بذارند.

پدر مادرش که می ترسیدند او مثل بچه های 4 ساله دیگر

حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد

اجازه ندادند.

اما در ساچی هیچ حسادتی ندادند.

مثل همیشه،با محبت با بچه رفتار می کرد

پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی کنند.

ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز

او را زیر نظر گرفتند.

وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده

نوک پا به طرف گهواره رفت

رو کودک خم شد و گفت:

:«بگو خدا چه شکلی است!من دیگر یادم رفته!»

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٧ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اولیور: استن... تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟
استن : آره خوب حداقل وقت ادمو نمیگیره!

 

....



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٦ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

بتهوون جوان تصمیم گرفت چند قطعه بر اساس

موسیقی پرگوسلی بنویسد.

ماه ها خودش را وقف این کار کرد و

سرانجام جرئت یافت تا آن ها را بنوازد.

منتقدی در یکی از صفحات روزنامه ی آلمانی،به شدت به این موسیقی حمله کرد.

اما بتهوون هیچ توجهی به این منتقد نکرد و فقط گفت:

"باید به کارم ادامه بدهم.اگر موسیقی آن قدر که من فکر می کنم،زیبا

باشد،عمرش از نظرات این منتقد بیش تر خواهد بود اگر عمقی را که فکر 

می کنم،داشته باشم،عمرش از این روزنامه بیشتر خواهد بود.اگر این

حمله ی وحشیانه در آینده در خاطره ها بماند،فقط به عنوان نمونه ی حماقت

منتقدان از آن یاد می شود."

حق با بتهوون بود.بیش از صد سال بعد،در یک برنامه ی رادیویی در سائو پائولو

از همان منتقد یاد کردند.

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٦ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
 
راه بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:
فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
ماکس جواب می دهد:
چرا از کشیش نمی پرسی؟

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.
کشیش پاسخ می دهد:
نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید:
تعجبی نداره. تو سؤال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد:
آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد:
مطمئنا، پسرم. مطمئناً، این یک عبادت است.


تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٥ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مُلا نصرالدین و عدالت آسمانی !


می‌گن زمانای قدیم یه روز ۳ تا پسر بچه می‌رن پیش مُلا نصرالدین می‌گن ما ۱۰ تا گردو داریم می‌شه اینارو با عدالت بین ما تقسیم کنی ؟

مُلا می‌گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی ؟

بچه‌ها می‌گن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن .

•◘•

مُلا ۸ تا گردو می‌ده به اولی 

۲ تا می‌ده به دومی 

دو تا پس گردنی محکم هم می‌زنه به سومی .

♦•♦

بچه‌ها شاکی می‌شن می‌گن این چه عدالتیه مُلا ؟!

مُلا می‌گه خدا هم نعمتاشو بین بنده‌هاش همین‌جوری تقسیم کرده !!



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٥ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ریتا(میشل فیفر):

                   خب، من فقط نمی دونم باید چی صدات کنم. عقب مونده؟ عقب مونده ذهنی؟ معلول ذهنی؟ ناتوان ذهنی؟ معلول فکری؟ ناتوان فکری؟ عقب موندهء فکری؟

سام(شُن پن):

                  می تونی صدام کنی سام!

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٢ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

ملانصرالدین با دوستی صحبت می کرد.

«خوب،ملا،هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟»

ملانصرالدین پاسخ داد:«فکر کرده ام. جوان که بودم،

تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم.ازصحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن

پر حرارت و زیبایی آشنا شدم:اما او از دنیا بی خبر بود.

«بعد به اصفهان رفتم، آن جا هم با زنی آشنا شدم

که معلوماات زیادی

درباره ی آسمان و زمین داشت، اما زیبا نبود.

بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با 

دختر زیبا، با ایمان

و تحصیل کرده ای ازدواج کنم.»

-«پس چرا با او ازدواج نکردی؟»

«آه،رفیق!متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می کشت!»گاوچران

 

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۸ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٧ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺩﮐﺘﺮ ، ﯾﻪ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﻭﺭﮊﺍﻧﺴﯽ ﺩﺍﺭﯾﻦ ، ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺍﺻﻼً ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ .

ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﺭﯾﻨﺶ ﺩﺍﺧﻞ

ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ...

ﭼﯽ ﺷﺪ ؟ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺎﺭﯾﻨﺶ ؟ ﻧﮑﻨﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩ ؟

- ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﺍﮔﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻟﺠﺒﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻟﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩﻩ

ﭼﻄﻮﺭ ﻣﮕﻪ ؟ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ؟

- ﮐﻠﯽ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ : » ﻣﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﻤﯿﺎﻡ ، ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ

 . . ﺧﻮﺏ ﺍﮔﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺣﺎﻻ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

- ﻧﻪ ﺑﺤﺚ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺒﻪ ﻣﯿﮕﻪ :  ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﺳﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﯿﺎﻡ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﻪ ، ﻣﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﺸﻢ ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻤﺶ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ

ﻋﺠﺐ ﺁﺩﻣﯿﻪ ! ﺧﻮﺏ ﻣﮕﻪ ﭼﺸﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﺵ ؟

- ﻫﯿﭽﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﮕﺮﻩ

ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ...

- ﭼﯽ ﺷﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺩﮐﺘﺮ ؟ ﺧﺎﻧﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯾﻦ ؟

ﺑﺎﺑﺎﻣﻪ . . . ﺑﺎﺑﺎ . . . ﺑﺎﺑﺎ . .



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٦ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پول خوشبختی نمی‌آره ولی گریه کردن توی یه مرسدس آسونتر از گریه کردن روی دوچرخه است.

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٦ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

شاه ونگ (weng) خردمند،تصمیم گرفت از زندان قصرش بازدید کند و

شکایت های زندانیان را بشنود.

زندانی متهم به قتلی گفت:« من بی گناهم .مرا به این جا آورده اند،چون فقط قصد

داشتم همسرم را بکشم.اما قتلی مرتکب نشدم.»

دیگری گفت:« مرا به رشوه گیری متهم کرده اند.اما  من فقط هدیه ای را پذیرفتم که به

من داده اند.»

همه زندانیان در برابر شاه ونگ ادعای بی گناهی کردنداما یکی از آن ها،جوانی تقریبا

20 ساله،گفت:«

-« من گناهکارم .برادرم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم.این جا می توانم به

عواقب کار زشتم فکر کنم.»

شاه ونگ فریاد زد:«بی درنگ این جنایت کار را از زندان اخراج کنید!این همه آدم بی گناه

این جاست، این آدم همه را فاسد می کند!»

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٤ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.

دوستش علت را جویا شد ..

او گفت:

این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.

مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..

لباس بهتر بپوشم،

قماربازی نکنم،

در سهام سرمایه‌گذاری کنم و

حتی ...

مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!

دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!

مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٤ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺭﻭﺯﻱ " ﮔﺎﻧﺪﻱ " ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻮﺩ ...

ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺑﻲ ﺗﻮﺟﻬﻲ ، ﻳﻚ ﻟﻨﮕﻪ ﺍﺯ ﻛﻔﺶ ﻫﺎﻱ ﻧﻮ ﺍﻭ ، ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﺯﮔﻲ ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﺗﺄﺳﻒ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ، ﻭﻟﻲ ﮔﺎﻧﺪﻱ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ !

ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ ...

ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﺑﺨﺶ ﮔﻔﺖ :

 ﻳﻚ ﻟﻨﮕﻪ ﻛﻔﺶ ﻧﻮ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺑﻲ ﻣﺼﺮﻑ ﺍﺳﺖ ، ﻭﻟﻲ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﻳﻚ ﺟﻔﺖ ﻛﻔﺶ ﻧﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٤ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

ملانصرالدین به خانه ی مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا

صدقه ای از او بگیرد.

کلفت پیری در را باز کرد.

ملا گفت:بگو ملانصرالدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند.

کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.

«اربابم در خانه نیست.»

«پس با این که به فقرا کمک نمی کند،توصیه ای برایش دارم:

به او بگو دفعه ی بعدی که درخانه نیست،

سرش را پشت پنجره جا نگذارد-آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید.»

 

برگرفته از کتاب پائلوکوئلیواز خود راضی



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۳ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ
تـو زندگـی ، یه جایی هست ، بعـد از کلی دویدن ، یهـو وایمیستی ، سرتو میندازی پایین و آروم میگی :

" دیگه زورم نمی رســـه " !

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

روز پزشکا و دانشجویان پزشکی مبارکنیشخندروز منم مبارکنیشخند

 



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات