تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
گرگها همیشه زوزه نمیکشند...!!!!!
گاهی هم می گویند:
دوستت دارم..
و زودتر از آنکه بفهمی بره ای،
میدرند خاطراتت را
و تو میمانی با تنی که بوی گرگ گرفته.....!!!!


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢۸ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

بـنجامین روگیــِرو (Al Pacino) : بنظرم اونایی که خودکشی میکنن آدمایه ضعیفی نیستن ، فقط از بین دو تا جهنم ؛ جهنم اونوری رو انتخاب کردن !!!



نام فیلم : Donnie Brasco
کارگردان : Mike Newell



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢۸ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام !

چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید ؟

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند ، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند : پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید مُرده !

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید .

گفتند : این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است .

چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد .

پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد ، حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند .

حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد .

این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم ، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست !!

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٧ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

هر کسی تو زندگیش یکی رو داره که نداره.

Mary and Max - 2009 Director: Adam Elliot



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٥ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٥ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم   ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان   تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده‌ام که رهزنم بر سر گنج شه زنم   آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن   گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم   اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند   پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود   تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد   و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام  

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

 

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من   گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺳﺮ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﭘﺎﺭﻩ ﯼ ﮐﺎﺭﮔﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﻧﺨﻨﺪ

ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ ﻧﺨﻨﺪ

ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻌﻄﻠﺖ ﮐﻨﺪ. ﻧﺨﻨﺪ

ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﻋﯿﻨﮑﺶ ﮔﭽﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﻧﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﮐﺴﯽ ﻧﺨﻨﺪ

ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﺨﻨﺪ

ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭘﺪﺭﺕ،

ﺑﻪ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ،

ﺑﻪ ﭘﺎﺭِﮔﯽ ﺭﯾﺰ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺴﯽ،

ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺩﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ،

ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ،

ﺑﻪ ﻫﻮﻝ ﺷﺪﻥ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﺍﺕ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ،

ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﻧﮏ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﮐﻨﯽ،

ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻟﻔﻈﯽ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﻧﻤﺎﯾﺸﯽ،

ﻧﺨﻨﺪ

ﻧﺨﻨﺪ ،

ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ ﻧﺎﺑﺠﺎﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺩﺳﺮﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺗﻘﻼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ، ﮐﻬﻨﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻨﺪ، ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ،.……

ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

سلطان قلبها

یه دل میگه برم برم

یه دلم میگه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم

بی تو چه کنم

 

پیش عشق ای زیبا زیبا

خیلی کوچیکه دنیا دنیا

بایاد تو ام هر جا هرجا

ترکت نکنم

 

سلطان قلبم

تو هستی تو هستی

دروازه های دلم را شکستی

پیمان یاری به قلبم تو بستی

با من پیوستی

 

اکنون اگر از تو دورم به هرجا

بر یار دیگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو و تمنا

ای یار زیبا

 

یه دل میگه برم برم

یه دلم میگه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم

بی تو چه کنم

 

پیش عشق ای زیبا زیبا

خیلی کوچیکه دنیا دنیا

بایاد تو ام هر جا هرجا

ترکت نکنم

 

سلطان قلبم

تو هستی تو هستی

دروازه های دلم را شکستی

پیمان یاری به قلبم تو بستی

با من پیوستی

 

اکنون اگر از تو دورم به هرجا

بر یار دیگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو و تمنا

ای یار زیبا

 

+اینو اون وبم گذاشته بودم ولی الان اینجام گذاشتم چون اونجا فرق داشت!نیشخند

+اب نداره حالا دوبار ببینیدش!زبان

+موفق باشیدافسوس

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : موشی

تاب تاب عباسی،خدا منو نندازی

می خوام پناهم باشی،تا آخر این بازی

 

خدای دلتنگیام،خدای مهربونم

تو حرفامو می شنوی،بدکردم و می دونم

 

می دونم از تو دورم،دای سوت و کورم

من گمشدم تو راهه،خوب و بد عبورم

 

من و ببخش که گاهی، شک کردم وشکستم

به این که نزدیکمی،چشامو ساده بستم

 

منو ببخش که گاهی،کم میارم،می بازم

یادم میره تو هستی،من که پر از نیازم

 

تو دستامو می گیری،هنوز دلم روشنه

هنز نبض ترانم ،بخاطرت می زنه

 

هنوز هوامو داری، به داده من می رسی

قشنگ ترین آرامش ، جز تو ندارم کسی

 

تاب تاب عباسی ،خدا منو نندازی

می خوام پناهم باشی،تا آخر این بازی

 

+چیزی ندارم بگم واقن!جز اینکه یادش بخیر!

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه ی انگوری به او داد و گفت :
اگر تو خدا هستی ،پس این خوشه را به طلا تبدیل کن !

فرعون یک روز از او مهلت خواست .
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بی اندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا درآورد .
فرعون پرسید : کیستی ؟
ناگهان دید ...
.
.
که شیطان وارد شد .
شیطان گفت :خاک بر سرخدایی که نمیداند پشت درکیست !
پس وِردی بر خوشه ی انگور خواند و خوشه ی انگور طلا شد .
بعد خطاب به فرعون گفت : من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم ،آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی ..؟!

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت : چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی ؟
شیطان پاسخ داد : زیرا می دانستم که از نسل او همانند تویی به وجود می آید !



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

همه چیز از رنگ وُ رو رفته
مو های پدر
عکس ها
تخم مرغ ها!
حتی تنهایی هم
مثل سابق
مزه نمی دهد .



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻪ ﻛﻠﻤﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺻﻒ ﺣﺎﻟﻢ ﻛﺎﻓﯿﺴﺖ !

ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ ...




تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا

دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر

تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی

بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی

یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان

بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی

ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو

گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون

پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو

ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا

ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا

مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو

شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان

چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۸ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ قالب هاﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ و ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ.
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ ...
.
.
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ.


ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٧ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

می دونی....

ادما یه حریم خصوصی دارن....

یه حریمه خصوصی که دلشون نمی خواد کسی واردش بشه...

خو به قوله یکی اگه قرار باشه همه بدونن و برن که دیگه حریم خصوصی نیست....

مهم اون حریمه و حرفایه توش نیست....

مهم احترامشه

مهم اینه که وقتی می گن حریم خصوصی ینی نباید واردش بشی نه اجبارا!یه نوع خواهشه....

یه نوعه خواهشی که بستگی به شعور عقلی داره....

این یه مخاطبه خاص داشت...

نمی دونم می فهمه کیه یا نه؟!!!!!

ولی هرکی که اینکارو کرده می فهمه!

هرکی که منو بشناسه می دونه دختره باهوشیمو می فهمم کی و چه زمانی گند زده....

می دونه....

مهم نی که الان فهمیده یا نه مهم اینه که حدقل به دوستت احترام بذار....

یه دوست....

حتی اگه دشمنتم باشه....



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٧ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

قضیه چیه؟

آها الان یادم اومد که چیه!

بچه ها شما می دونستید امروز عیده؟!

به من گفتن که امروز عیده باید تبریک بگید بهم!

مام گفتیم باشه!

عیده بچه ها!!!!! عیده!

عیدتوووووووووووووووون مبارررررررررررررررک!

+خواننده یا نویسنده یا دوستان فرق نداره!

+عید عیده دیگهنیشخند

+تفلد عید شما مبارک(به قوله کلا قرمزی!)از خود راضی

+موفق باشید.زبان

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٦ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

درد دل من دواش می‌دانی تو

سوز دل من سزاش می‌دانی تو

من غرق گنه پردهٔ عصیان در پیش

پنهان چه کنم که فاش می‌دانی تو

 


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٦ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ


جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکه جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده و خوندنش سرگرم‌کننده است...

پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است یا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟

اکثر دانشجویان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بویل-ماریوت متوسل شده بودند که می‌گوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. یا به عبارت ساده‌تر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقیم دارند.
اما یکی از آنها چنین نوشت:

اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر می‌کند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند.

پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر.

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان می‌کنیم. بعضی از این ادیان می‌گویند اگر کسی از پیروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیده‌ای را ترویج می‌کند، و هیچکس به بیشتر از یک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند.

با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه می‌شویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیشتر می‌شود. حالا می‌توانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم: طبق قانون بویل-ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد. اینجا دو موقعیت ممکن وجود دارد:

1) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.

2) اگر جهنم سریعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند.

اما راه‌حل نهایی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا یافت که می‌گوید: «مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم!» از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظریهء شمارهء 2 اشتباه است: جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است.

تنها جوابی که نمرهء کامل را دریافت کرد، همین بود.



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

در 4 سالگی موفقیت یعنی : خیس نکردن شلوار...
در 12 سالگی موفقیت یعنی: پیدا کردن دوست...
در 18 سالگی موفقیت یعنی : داشتن گواهینامه...
در 25 سالگی موفقیت یعنی :ازدواج ...
در 28 سالگی موفقیت یعنی : بچه سالم بدنیا آوردن
در 30 سالگی موفقیت یعنی:داشتن پول...
در 50 سالگی موفقیت یعنی :ثروتمند بودن...
در 70 سالگی موفقیت یعنی :سالم بودن...
در 80 سالگی موفقیت یعنی خیس نکردن شلوار...!!



این یعنی دور باطل ! یعنی دنبال همه چی هستم غیر از اون چیزی که باشیم



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٤ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند

قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند

فردای قیامت به گناه ایشان را

شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند

سعدی



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ
زندگی را باید از " گـُـــرگ " آموخت و بَس !!!

گرگ با همنوعانش شکار میکند !
خو میگیرد ، زندگی میکند !
ولی چنان به آنان بی اعتماد است که شب هنگام خواب با یک چشم باز میخوابد !!!
شاید گرگ معنی رفاقت را خوب درک کرده است....!!!!!


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

نمیدونم چجوری باید شروعش کنم !

بعضی وقتا پیش میاد وقتی یکی داره با هواپیماش روی یه اقیانوس مث اقیانوس آرام پرواز میکنه ، به نقطه ای میرسه ک هیچ چیزی وجود نداره ، همش آب و آسمون !

مث یه جور خلا میمونه ، رنگ آسمون و دریا یکی میشه !

یکم هحواس پرتی کافیه تا دوتاشون با هم قاطی کنی ! ندونی اینی ک بالای سرت هست دریاست یا آسمون !!

گاهی اتفاق میافته ، خلبان توی همچین وضعیتی ، ک متوجه نیستی کاملا وارونه هستی ، فکر میکنی ک داری اوج میگیری ولی در واقه داری سقوط میکنی !

...

یه همچین چیزی ممکنه برای یه قواص هم اتفاق بیافته ، توی یه عمقی از آب هستی ک شفافیتش باعث شده نتونی درست ببینیش ، ندونی داری به سمت سطح میری یا کف !

بعضی وقتا پیش میاد ، فکر میکنی داری میری بالا ، اما در واقع داری وارد جاهای عمیق تر میشی !

همیشه امکان این اتفاقا هست ، وقتی اتفاق بیافته برگشت ناپذیره ، همه ی خرج این اتفاق یه حهواس پرتیه ساده است !

غرق میشی و سقوط میکنی ! وقتی تموم شد دیگه تموم شده !

•••

پ ن : نمیدونم چرا اینو نوشتم اما خب چند روزه همش توی ذهنمه !!



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ


ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ. ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺭﻭﺯﯼ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ، ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺮﺯﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ﻣﻦ ﺯﺭ ﻭ ﺯﯾﻮﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ! ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺑﺮﻭ ﻫﺮ ﺟﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ! ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﻨﺪﻩ! ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ . ﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺏ ! ﺷﻬﺮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟ ﺭﻓﺘﯽ؟ ﮔﺸﺘﯽ؟ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ . ﺯﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻭ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽ ﭼﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ! ﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﺳﻌﯽ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻡ، ﻣﮕﺮ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻡ...



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٢ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای

بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو

خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی

بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم مست می وفاستم

با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام

او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو

گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای

چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد

ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو

گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو

کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا

گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو

باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو

چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

به یاد :مولانا جلال الدین محمدبن بهاءالدین محمدبن حسین الخطیبی.افسوسافسوس

 
 


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٢ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : موشی



لحظه قشنگیه


وقتی اونی که عاشقشی


از پشت بغلت میکنه


دستاشو حلقه میکنه دورتو


نفسای گرمش میخوره به گردنتو



آروم زیره گوشت زمزمه می کنه ... 



" دوستت دارم "



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۱ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

وقتی من شطرنج بازی می کنم...نیشخند

 

 

وقتی که  می خوام تنها باشم می ترسمنیشخند

"برید کنار دست از سرم برداری دیگه!"افسوس

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۱ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یه لیوان از تو اون کابینته بردار.
+ خب.
- پرتش کن زمین.
+ خب.
- شکست؟
+ آره.
- حالا ازش عذرخواهی کن.
+ ببخشید لیوان. منظوری نداشتم.
- دوباره درست شد؟
+ نه...
- متوجه شدی؟




تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۱ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۱ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : موشی



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اُردی



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 

 

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز

دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست

از لب خود به شفاخانه تریاک انداز

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی از جگر جام در املاک انداز

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراک انداز

چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ

وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : موشی

دنیا آن قدر بزرگ نیست

که تورا در آن گم کنم

یا نتوانم خودم را در آن پیدا کنم

نمی دانم از دنیا چه می خواهم

اما می دانم دنیا مرا بی تو نمی خواهد

....

+یکی اینو باید به خودمم بگه!نیشخند

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٩ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

تو را نمی شود بخاطه آن چه که بین ما گذشته است

دوست داشت

تو را دوست دارم

بخاطره آن چه که بین ما می گذرد

اگر می خواهی به من بگویی دوستت دارم 

از من نپرس دوستم داری؟

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۸ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

در داستانهای قدیمی آورده اند که، روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن.
فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم میزند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بسیار بزرگ میخواهم. ماشینی بزرگ و مقدار زیادی پول. آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد… خواسته مرد مستجاب شد.
فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو. و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد… خواسته زن مستجاب شد.
فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای ایران فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود. تنها و بی کس. پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟ مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم. فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضی ام و چیزی نمیخواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد. فرشته ناامیدانه پرگشود. اما در آخرین لحظات مرد گفت: برگرد. صبر کن! فرشته خوشحال شد و گفت: آرزویی به خاطرت آمد؟ گفت: بله!
کمی آن طرف تر، پیرمردی دیگر است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم، سر راهت آن بز را خفه کن

——————–



از غرور و فرهنگ هزارساله تنها ادعا و خیال برای ما باقی مانده، در شرایطی که هر روز اوضاع زندگی بر ما سختر می شود به جای آنکه به دنبال مرهم گذاشتن بر درد هم وطنی باشیم به فکر تلافی کردن ناحقی های روا شده بر خودمان هستیم و ما را باکی نیست و شاید حتی لذتی هم باشد که مسبب بدبختی دیگری باشیم. عقده های فروخورده را با بدخواهی می گشاییم.
ایرانی بودن اینگونه نبوده و نشاید که باشد.



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ارسطو میگوید:

"عصبانی شدن آسان است – همه می توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخصِ مناسب، به میزان مناسب، در زمان مناسب، به دلیل مناسب و به روش مناسب – آسان نیست!"



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : موشی

امروز روزه دوست داشتنه....

خیلی از ماها کسایی رو داریم که می تونیم بهشون عشق بورزیم!

خیلیام  کسیو نداریم!نیشخند

خیلیا به عشقمون این روزو تبریک می گیم! خیلیامونم به دوستامون!

خیلیا به دوستایه مجزی می گیم خیلیام به واقعی!

کلن ازین خیلیا زیاده...!نیشخند

به هرحال من این جا ، درست همین جا! دوتا آدمه دوس داشتنیه که

تخسه بد اخلاقه ، عصبی دیوونه، داریم!

که هردوشونم دوس داشتنی ترین آدما تو زندگیه من هستن،

که جاشونو کسی نمی گیره!افسوس

 

که من دوسشون دارم تو این مجازی در مجازی! کسیم حق توهین بهشون رو نداره وگرنه با من طرفه پسساکت

اونارو نمی دونم ولی من دورادور به فکرشونم به فکره سلامتیشون و موفقیتشون!

دورادور براشون دعا می کنم....

هرکس به نوبه خوش...

نظره اونارم نمی دونم در مورد من! مهم هم نیست!

تو فکر و ذهنم بودن اونا از ارزششون کم نمی کنه...

برعکس واقعیتیو نشون می ده که همه ی ما نمی تونیم ببینیم!

به هر حال!می خواستم ازشون تشکر کنم...

تشکر کنم که یه تکیه گاه بودن برام گاهی اوقات.

تشکر کنم که کمکم می کردن و می کنن!

دوست داشتنی دوستایه من  روزتون  مبارررک!گاوچران

...................................................

+اینو دادم به دونفری که خودشون می دونن کیه!

+کسایی هستن که دوسشون دارم تو این وب ولی این دو نفر سرتیترن متاسفانه!افسوس

+به نوبه ی خودم به کسایه دیگه این روز رو تبریک می گم.از خود راضی

+کسایی که تو وبم لینکن آدمایه خاصی هستن به اونام تبریک می گم!(تو وبه خودم)

+تو این وب نوشتم ناهد جونم ببخشید آخه  بهتر بودمژه



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

Typing Test

Visit the Typing Test and try!



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

گرگ ها هرگز گریه نمیکنند

اما

گاهی چنان بی قرار میشوند

که بر فراز بلند ترین قله ی کوه

درد ناکترین زوزه ها را میکشند ....

ابر ها به آسمان تکیه میکنند

درختان به زمین

و انسانها به مهربانی ...



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٥ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

یکی بیاد منو بکشه گریه

خسته شدم !!!!!!!!!!!!!!



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٥ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

آیا می‌دانستید همان طور که بعضی از ماها راست‌دست هستیم و بعضی‌ها هم چپ‌دست، یکی از چشم‌های ما هم چشم غالب است و چپ‌چشمی و راست‌چشمی هم وجود دارد؟
تقریبا در دو سوم افراد چشم راست غالب است و در یک سوم افراد چشم چپ.
به علاوه هیچ ربطی بین راست‌دست بودن و راست‌چشم بودن وجود ندارد و بنابراین یک فرد راست‌دست می‌تواند، چشم چپش غالب باشد.
حالا سؤال این است که چگونه می‌توان فهمید که کدام چشم ما، چشم غالب است؟
خیلی ساده! مطابق عکس زیر، دست‌هایتان را دراز کنید و با کف دست‌ها یک مثلث کوچک بسازید، حالا از این مثلث به چیزی که مثلا می‌تواند دستگیره در باشد، نگاه کنید. دستگیره را در مرکز مثلث قرار بدهید.
حالا به نوبت چشم راست و چشم چپتان را ببندید، چشمی که در هنگام باز بودنش، دستگیره همچنان در مرکز مثلث باقی می‌ماند، چشم غالب شماست.

 

پ.ن : ما خودمان چشممان چپ بودی .



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اصلا می دانی چیست؟

بیا بی خیال تمام غمهایمان شویم

برویم پای همان سپیدار لب رودخانه

کنار ماهی ها

بنشینیم و بخندیم

من هنوز فکر می کنم که اشک ماهی هاست

که هر سال رودخانه پر آب تر می شود

بیا کمی نان و شادی ببریم

تقیسمش کنیم با ماهی ها

بیخیال دنیا و بی وفائی هایش

بیا برویم نازنین

ماهی ها منتظرند



سهراب کریمی



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٤ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

کوین اسپیسی استاد مسلم بازیگری.
زادروزش بر طرفدارانش مبارک!

درخشش او با فیلم هفت ساخته دیوید فینچر در نقش یک قاتل قتل های زنجیره ای آغاز شد.
سپس بازی خیره کننده اش در فیلم مظنونین همیشگی برایان سینگر، او را تبدیل به یک ستاره تمام عیار کرد.
بازی او در فیلم مظنونین همیشگی ، اسکار بهترین بازیگر نقش دوم را برایش به همراه آورد.
چهار سال بعد نیز برای ایفای نقش لستر برتهام در فیلم زیبایی آمریکایی اسکار بهترین بازیگر مرد را ربود.و نام خود را جاودانه کرد



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

با رفتن تو
آب از آب تکان نخورد؛
هر روز
خیابان های شهر را
پرسه می زنم
بی هیچ ریگی
در دل
بی هیچ عشقی
در کفش



دفتر شعر و نوشته های محمدمسعود




تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ناهید شکل پارسی امروزی از نام «آناهید» [Anāhid] در پارسی میانه و «آناهیتا» [An-āhita] از پارسی باستان است. این نام از پیشوند نفی «-an»، یعنی «نا-» و واژهٔ اوستایی «-āhita»، یعنی «آلوده» پدید آمده و معنی آن «نا آلوده»، یعنی پاک و بی گناه، است.[۱] واژهٔ پارسی «آهو» به معنی «عیب و گناه» نیز از همین ریشه است.

در فرهنگ ایران باستان آناهیتا ایزدبانوی آب‌ها است.

همچنین در منظومهٔ شمسی، ناهید یکی از نامهای سیارهٔ دوم از خورشید است. نام دیگر این سیاره زهره (مأخوذ از زبان عربی) و نام اروپایی آن «ونوس» (Venus) (برگرفته از ایزدبانوی رومی، ونوس) است.

«ناهید»، «آناهید» و «آناهیتا» به عنوان نام دختر در میان ایرانیان، تاجیکان، ارمنیان[نیازمند منبع] و برخی دیگر از اقوام پیرامون ایران رایج است. در اصل <<ناهید>> یا <<آناهیتا>> مادر تمام سرزمین ایران است.



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات