تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳٠ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ
اندوه که از حد بگذرد
جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !
دیـــگـر مـهـم نـیـســت :
بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛
دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...
آنـچه اهـمـیـت دارد
کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است
که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی
و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه ...


تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۸ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

لالالا گل پونه
گدا امد در خونه
یه نان دادم بدش اومد
دونان دادم خوشش اومد
خودش رفت و سگش اومد

لالالا گل خشخاش
بابا رفته خدا همراش
لالالا گل فندق
مامان رفته سر صندوق
لالالا گل زیره چرا خوابت نمی گیره
بخواب ای نازنین من مامان قربون تو میره



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۸ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

دوش می‏آمد و رخساره برافروخته بود ♦ تا کجا باز دل غمزده‏ای سوخته بود
رسم عاشق‏کشی و شیوه‏ء شهرآشوبی ♦ جامه‏ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‏دانست ♦ وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
کفر زلفش ره دین می‏زد و آن سنگین‏دل ♦ در پی‏اش مشعلی از چهره برافروخته بود
گر چه می‏گفت که زارت بکشم می‏دیدم ♦ که نهانش نظری با من دلسوخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت ♦ الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد ♦  آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت: برو خرقه بسوزان حافظ ♦ یارب این قلب‏شناسی ز که آموخته بود




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ◘ گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم‏
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بـ خشم ◘ دوستان از راست می‏رنجد نگارم چون کنم‏
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار ◘ عشوه‏ای فرمای تا من طبع را موزون کنم‏
زرد روئی می‏کشم زان طبع نازک بیگناه ◘ ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کن‏
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا بـ کی ◘ ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم‏
من که ره بردم بـ گنج حسن بی‏پایان دوست ◘ صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم‏
ای مه صاحبقران از بنده حافظ یاد کن ◘ تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم‏




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

همش حس اون قسمت از فیلمو دارم ک روی سن افتاد زمین ، بعد بغقضظزذ کرده بود !

حس جالب نیست !



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۱ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

ز دست جور تو گفتم : ( ز شهر خواهم رفت )

به خنده گفت که :

                ( حافظ برو که پای تو بست ؟ )

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

ماکسیموس: من ماکسیموس دسیموس مریدیوس، فرماندهء ارتش شمال، رهبر لژیون فلیکس، خدمتگذار وفادار امپراطور، پدر ِ پسری که به قتل رسیده و همسر ِ زنی که کشته شده، انتقامم را خواهم گرفت، چه در این دنیا، چه در دنیای پس از مرگ.



گلادیاتور
محصول 2000
ریدلی اسکات
------------------
لینک دانلود
http://top.tinymoviez.org/tt0172495



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

 

گیش سیاه که به شاه‌ماهی عظیم نیز مشهور است، برای شکار ماهی‌های ساردین ابتدا مدتی در نزدیکی آنها شنا می‎‌کند تا ماهی‎های کوچک به او عادت کنند و بعد در حرکتی ناگهانی، آنها را شکار می کند.



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم ،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد ...
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند ،
به تن لحظه ی خود ،
جامه ی اندوه مپوشان ... هرگـز ...




تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٠ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود.

با کاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد، تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت.

زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد.

دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند.

شیخ ...
.
.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.

شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به ز آنکه هفتاد بار زیارت آن بنا کنم.



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٧ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: «کاش کسی از این حوالی بگذرد تا من خنکای سایه ام را نثارش کنم و خستگی را از تنش بیرون کنم. کاش پرنده ای، چهارپایی، انسانی …»

ناگهان در دوردست چشمش به موجودی افتاد که آرام آرام به او نزدیک می شد.

باورش نمی شد.

خیلی وقت بود کسی از آن حوالی عبور نکرده بود.

از خوشحالی نزدیک بود بال دربیاورد.

با هیجان فریاد زد: «یک انسان!»

و آهسته ادامه داد: «حتماً در این آفتاب خیلی خسته شده است. باید با سایه ای خنک از او پذیرایی کنم»

… مرد به درخت رسید.

با خود گفت: «چه درخت تنومندی! … این هم از هیزم زمستان»



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست

خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست

گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او

گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا

گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور

دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست

ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٩ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ
هر شب ما به رختخواب میرویم،‌ ما هیچ اطمینانی نداریم که فردا صبح زنده بر می خزیزیم،

با این حال ساعت را برای فردا کوک می کنیم.

« این یعنی اُمید»

ـ کودکی یکساله ای را تصور کنید، زمانی که شما او را به هوا پرتاب می کنید، او می خندد،

چرا که او می داند که شما او را خواهید گرفت.

«این یعنی اعتماد»

ـ روزی،‌ تمام روستایی ها تصمیم گرفتند، تا برای بارش باران دعا کنند،

در روزی که برای دعا همگی دور هم جمع شدند،تنها یک پسر بچه با خود چتری داشت.

«این یعنی ایمان»


تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۸ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٦ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نـاهـی دِ

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!

 

 

نکته :

جهل امریست ذاتی که با هیچ صراطی راهش تغییر نمیکند!



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات