تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

آخــرین روزهای اسفنـــد اســـــت
از ســـرِ شــاخِ این برهنه چنـــــــار
مـــــرغکــــی با ترنّمــــی بیــــــدار
مــــــــــــــــی زنــــــد نغــــمــــــه
نیســـــــــــــــــت معلـــــــــومـــم
آخرین شِکوه از زمستـــان اســــت
یا نخستیــــن ترانــــه هـای بهـــار؟


محمدرضا شفیعى کدکنى



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

فرهنگ سازی یک قهوه چی به سبک ایتالیایی:

یک قهوه : 3 یورو
لطفاً یک قهوه : 2 یورو
صبح به خیر، لطفاً برای من یک قهوه درست کنید : 1 یورو



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.
همه اینکارو انحام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.
اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند.
همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.
دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد.
طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.
دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.
وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید
در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

روباه گفت : هیچ چیز را تا وقتی اهلی نکنی نمی توان شناخت . آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند . آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند ، اما چون هیچ کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !
شازده کوچولو پرسید اهلی کردن ینی چی؟
روباه گفت : یعنی ایجاد علاقه کردن چیزی که در بین ادم ها فراموش شده است

روباه گفت: تو برای من هنوز پسر بچه ای هستی مثل صد هزار پسر بچه دیگر . نه من نیازی به تو دارم، نه تو نیازی به من داری. من هم برای تو روباهی هستم ،مثل صد هزار روباه دیگر .

ولی اگر تو مرا اهلی کنی،اگر ایجاد علاقه کنی، هر دو به هم نیازمند خواهیم بود. تو برای من یگانه می شوی و من برای تو در همه عالم یگانه خواهم شد... من نان نمیخورم پس گندمزارها مرا به یاد چیزی نمی اندازند! ولی موهای تو طلایی است. پس وقتی مرا اهلی کنی، گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند، آن موقع من صدای پیچیدن باد در گندمزارها را دوست خواهم داشت... تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد... روباه گفت: آه ، من گریه خواهم کرد . شازده کوچولو گفت : تقصیر خودت است . من بد تو را نمی خواستم ، ولی خودت خواستی که اهلیت کنم . روباه گفت : درست است . شازده کوچولو گفت: ولی تو گریه خواهی کرد،پس چیزی برای تو نمی ماند !
روباه گفت :چرا می ماند... رنگ گندمزارها..........



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دلـت را بتـکان

غصه هایت که ریخت، تو هم، همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت

یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت

باز هم محکم تر از قبل، دلت را بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گانه هم بیفتد

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد

دلت سبک شد؟

حالا این دل، جای "عشق" است

دعوتش کن

این دل مال "عشق" است

همه چیز ریخت از دلت

همه چیز افتاد و حالا

تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "عشق"

خانه تکانی دلت مبارک




تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ


ﯾﮏ ﺯﻥ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﯾﺪ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺳﺎﻫﭙﻮﺳﺖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﻣﺸﮑﻞ ﭼﯿﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ؟ "

ﺯﻥ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﮔﻔﺖ : "ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺒﯿﻨﯽ؟ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﯼ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻫﭙﻮﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻣﺮﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯿﺪ "!
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ : "ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻟﻄﻔﺎً ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﭘﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﺎ ﻧﻪ "
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
" ﺧﺎﻧﻮﻡ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﭘﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻣﻦ ﺑﺎ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﭘﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﯾﮏ ﺩﺍﺭﯾﻢ"
ﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻥ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :

"ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ، ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺮﮐﺖ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﺪ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﯾﮏ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﺤﺎﻝ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﺍﯾﻂ، ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮏ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﻫﺴﺖ ".
ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻫﭙﻮﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

"ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺍﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﮐﯿﻒ ﺍﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﯾﮏ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺯﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ "...
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٦ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

فریدون مشیری



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٦ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
.
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
.


چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٥ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

زن شیطان نیست...
زن جلوه زیبایی بی حد خداوند است ..
میل انسان به بقا...
میل انسان به زندگی...
میل انسان به زیبا پرستی...
میل انسان به انسان...
زن شیطان نیست ...
گوشه ای از هنر آفرینش است...
زن ... عـــشق است یک سرمایه ابدی در جهان...
خلاصه تمام مهربانی های دنیا...
چشمهایت را که پاک کنی از تمام هوسها ناز یک زن را جوهر زنانگی او میبینی نه نیاز مردانگی خود...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خاک ایران یکسر از دکتر پر است ::: هرکه دکتر نیست نانش آجر است
ملک ایران سرزمین دکتران ::: این‌قدر دکتر نباشد در جهان
شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ هم::: کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ هم
عابران هر خیابان دکترند::::دانه‌های برف و باران دکترند
هم وزیران هم مدیران دکترند:::بیشتر از نصف ایران دکترند
هرکه پستی دارد اینجا دکتر است:::دیپلم ردی‌ست، اما دکتر است
هرکه شد محبوب از ما بهتران:::هرکه شد منصوب بالا دکتر است
هرکه رد شد از در دانشکده:::یا گرفته دکتری، یا دکتر است
شعر نو مدیون دکترها بُوَد:::تو ندانستی که نیما دکتر است؟
شاعر تیتراژهامان دکتر است:::مجری اخبار سیما دکتر است
در جهانی که پر است از نابغه:::دکتری چندان ندارد سابقه
بی‌سبب افسرده‌ای، غم می‌خوری:::سرزمین ماست مهد دکتری
خط‌مان وقتی شبیه میخ بود:::ای‌بسا دکتر در آن تاریخ بود
این‌همه آدم که در عالم نبود:::آدمی کم بود و دکتر کم نبود
من نگویم، شاعران فرموده‌اند:::رخش و رستم هردو دکتر بوده‌اند
گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش:::دکتری دارند ملا و خرش
شاعران از رودکی تا عنصری:::بی‌گمان دارند هریک دکتری
شعله‌های عشق چون گر می‌گرفت:::آتشی در خیل دکتر می‌گرفت
عشق با دکتر نظامی قصه‌گو:::عشق با دکتر سنایی رازجو
عارف شوریده دکتر مولوی:::نام پایان‌نامه او مثنوی
حافظ و سعدی و خواجو دکترند:::سروقدان لب جو دکترند
وحشی و اهلی و غیره دکترند:::تاجر و دهقان و کاسب دکترند
بحث‌های جعل مدرک بربری‌ست:::بهترین سرگرمی ما دکتری‌ست
عده‌ای مشغول دکترسازی‌اند:::عده‌ای سرگرم دکتر‌بازی‌ند

 

یاد اون روز افتادم که رادیو میگفت : توی دنیا هنرمندا ثروتمند ترین قشر جامعه هستن و دکتر ها جزو قشر متوسط اما توی ایران یه دکتر ثروتمند هست و یه هنرمند زیر خط فقره !!!



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

پرنده هایی که روی شاخه نشستند ،هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند...

زیرا اعتماد آنها به شاخه ها نیست بلکه به بال هایشان است...

همیشه به خودت اعتماد داشته باش ،خودت را باور کن...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ولم کنید تب نکردم

هوا زمستانی است و من پیشانی ام را

برای دست های یخ زده ی او داغ گذاشته ام . . .

افسوس

زمستان است

نیکمتی تنها در پارک نشسته است

من تنها بر نیمکت

و تو , تنها در من

می بینی ؟

چه در همیم و تنها  . . .



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات