تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

کاش می شد دست اتفاق را گرفت تا نیفتد...

 

 

افسوس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد . . .
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر . . .
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود . . .
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم . . .

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه . . .
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

به انسان بودنت شک کن اگر مستضعفی دیدی،
ولی از نان امروزت به او چیزی نبخشیدی.

به انسان بودنت شک کن اگر چادر به سر داری،
ولی از زیر آن چادر به یک دیوانه خندیدی.

به انسان بودنت شک کن اگر قاری قرآنی،
ولی در درکِ آیاتش دچارِ شک و تردیدی.

به انسان بودنت شک کن اگر گفتی خدا ترسی،
ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابیدی.

به انسان بودنت شک کن اگر هر ساله در حجّی،
ولی از حال همنوعت سوالی هم نپرسیدی.

به انسان بودنت شک کن اگر مرگِ مرا دیدی،
ولی قدرِ سَری سوزن ز جای خود نجنبیدی

 

مریم نیکوبخت



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

بعضی جاهای دنیا از سنگ ساخته نشدن، جایی که کسی نمی تونه بهش حتی دست بزنه، اون مال خودته...
- در مورد چی حرف می زنی ؟
- امید...


« رهایی از شاوشنگ »
1994 آمریکا
کارگردان: فرانک دارابونت
بازیگران: تیم رابینز، مورگان فریمن



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!!

عاری از عاطفه ها ...

تهی از موج و سراب ...

دورتر از رنگ و ریا ...

خالی از هر چه فراق !!!

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من دلم تنگ خودم گشته و بس ...!

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

بعضی چیزا رو باید  بنویسم نه برای اینکه همه  بخونن و بگن  عالیه
برای اینکه خفه نشم
همین!!!

 




تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٦ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اگر شخصی ... رفتگر نامیده میشود

 

 

باید همانگونه خیابان ها را جارو بزند که

میکل آنژ نقاشی میکرد

بتهوون سمفونی می ساخت

و شکسپیر شعر می سرود.

او باید آن گونه خیابان ها را جارو کند که تمامی موجودات آسمانی و زمینی مکثی کنند و بگویند : اینجا رفتگری کار میکرد که کارش را خوب انجام میداد.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٥ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دیوید: «یه مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»
دختر: «چطوری بود؟»
دیوید: «اولش خیلی خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولی همه‌چی تغییر کرد. دنیا بدبخت‌تر از اون بود که تصور می‌کرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی می‌دید. وقتی کور بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی می‌ترسید. شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت

Film Title: [The Passenger - 1975]
Director: [Michelangelo Antonioni]
Writer: [Mark Peploe]



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٥ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

خودت باش ٬ به اندازه کافی دیگران داریم !



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات