تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد ،
عاشق آن خاطراتی هستم که:

تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث لبخندم میشوند




تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا می خواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب می کند.

اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد ، دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند.

اگر آرزوست ، بر آورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی یابد.

کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هرچه را می خواهیم بر او ابلاغ کنیم اما به یک شرط ، که موقع دستور دادن این طرف و آنطرف نپریم و 68 ثانیه یکجا بایستیم و متمرکز باشیم. ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مراقبِ افکارت باش .که کلمات رو می سازند
مراقبِ کلماتت باش .که منتهی به رفتارهات می شن
مراقب رفتارهات باش که .تبدیل به عادتهات می شن
مراقب عاداتت باش چون .شخصیتت رو می سازن
مراقبِ شخصیتت باش .که سرنوشتت رو رقم می زنن


به هر چی که فکر می کنیم .همون می شیم



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !
ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍﺑﻪ
ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻤﺮﻩ
ﺻﻔﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻩ!ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !
ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ...
ﭘﺪﺭ: ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ؟
ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ . ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﮔﻔﺘﻪ :
ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻌﯿﺪﻩ ....
ﭘﺪﺭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﺳﻌﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﺪﯾﺮ :ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ !
ﭘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﺳﻌﻴﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ .ﺭﻭﯼ ﺭﺩﯾﻒ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ
ﮐﯿﻒ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ ! ﺭﻭﯼ ﮐﯿﻒ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ A4 ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﯼ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ......
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﺎﺑﺎ



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

آن کس که بداند و بداند که بداند، باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند، باید برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند، با پارتی و پول خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند، در پست ریاست تا ابد الدهر بماند



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٢ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

به خوش بینی اعتقاد ندارم . وقتی می دانید باران خواهد آمد ،خواهد آمد .



کلینت ایستوود



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

اگر در اسراییل بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد یهودی هستید
اگر در عربستان بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد مسلمانید
اگر در هند بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد هندو
اما اگر در امریکا بدنیا ماده باشید، به احتمال زیاد مسیحی هستید!

ایمان دینی شما از یک موجود الهی الهام گرفته نشده ،
حقیقتی ثابت و پایدار اینست که :

ایمان شما به زبان ساده تنها جبر جغرافیاست!



ریچارد داوکینز




تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٩ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ


یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...

مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.

یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.

رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.

در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!

 




  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات