یلدا مبارک ...

برایت چه بخواهم ز خدا؟
بهتر از اینکه خودش پنجره ی باز اتاقت باشد، عشق، محتاج نگاهت باشد، خلق، لبریز دعایت باشد و دلت تا به ابد وصل خدایی باشد، که همین نزدیکیست من بهترین یلداها را برایت آرزو می کنم.

\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\//\\//\\//\\//

درود بر شما

ادامه ی مطلب رو از دست ندید .

یلدا هم به همه ی شما مبارک .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٢٩ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پسر کوچکی در ....

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما زیبا خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آنخانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
آورده اند ...

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می‌کرد. روزی در هنگام سفر به قبیله‌ای رسید و به خانه‌ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت. زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد.

زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت: آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید.

پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت: برخیز و در آن صندوق رو. مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد.

چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید.

به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد و بساط عشق بازی بسط کرد و کار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می‌جوشید و می‌خروشید و آن بی چاره در صندوق از خوف می‌گداخت و روح را وداع می‌کرد.

پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند (جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی‌باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . *

مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت و گفت: " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی؟

گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
من زنمــ



مـטּ زنـَمــــ ـ ـــ :

نـگاه بـﮧ صـבا و بـבטּ ضریفـــمـ نڪـטּ

اگر بخــواهمـ

تمامـ هویـت مــرבانـﮧ ات را

بـﮧ آتش خواهــمـ ڪشـ ـیـב


 

[ ۱۳٩۱/٩/٢٥ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
باران برفی

دیر زمانیست منتظر بارانیم ، تا بشوید نیستی ها را

 

تشکر نوشت : با سپاس از آقا داداش ، که این مطلب رو بدون اجازه ی بنده منتشر کرده بود ، و تشکر از آقا میلاد که ایرادشو گرفت و بهم گفت !

بازار نوشت : امروز بعد از مدتی رفتم بازرا خرید ؛ چتر ، پوتین ، دو تا مقنعه !!!!

درس نوشت: بچه ها برام دعا کنید ؛ دوشنبه امتحان زبان دارم ؛ از کل کتاب هیچی بلد نیستم ، تو زبان خنگ نیستم اما چه کنیم دیگه ، محتاجیم به دعا !

هوا نوشت : اینجا بارونیه ، اونجا چطوره ؟ برف هم که خبری نیست ؛ ایشالله زمستون !

تاخیر نوشت: متاسفانه احتمالا تا مدتی نمیتونم بیام و به وبهاتون نظر بذارم ، اما حتما نظراتتون رو تاید میکنم ؛ از همین جا از همه عذر خواهی میکنم ؛ امیدوارم این مدت که درست نیستم بی معرفتی نکنید !

بدورد نوشت : خداوندگار نگاهدارتان باد ! بدرود . یا علی !

[ ۱۳٩۱/٩/٢٥ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
نظرت چیه ؟

خب ؛ بحث ما در رابطه با این مسئله نا بو د ی د نیا ست !

جدیدا فـیـس بـوکـ سر زدید ؟

نمیدونم ماها رو سرکار گذاشتن یا خودشون رو ! واللا !

مملکت دارن خوش میگذروننا !

چند تا متن جالبی که در رابطه جاهای زیادی دیدم اینا بودن :

« نه مهندس شدیم ،

 نه آیفون خریدیم ،

نه پورشه خریدیم ،

دنیا هم که داره نابود میشه ؛

اصن یه وضعی ...!!! »

یا این یکی :

«دختر خانم های عزیز آیا ،

برای واقعه .... (دیدم همه جا فیلتره گفتم اسمشو ننویسم) لباس مناسب خریدید ؟؟»

..

..

اگه بشه میرم الان یه نظر سنجی میذارم ببینم چند نفر راضی به نا بو دی د نیا هستند !!!

حتما شرکت کنید تا یه آماری داشته باشیم !

واللا !

منم تا دیروز که کلی نا امید بودم بدم نمومد همه چیز تموم بشه اما راستش دیشب یه فیلمی دیدم یه ایده جالب اومد تو ذهنم .

برای اتاق خواب رها کوچولو !

میخوام سفارش بدم با سنگ های شب نما ستاره های کوچولو درست کنن و بعد به دیوار اتاقش بزنم ؛ اینجوری شب که میشه دیوار اتاقش مث آسمون پر ستاره میشه ؛

اگه همونی بشه که تصور میکنم واقعا جالب میشه !

..

خب . دوستان عزیز این چند روز باقی مونده (البته اگه واقعا اتفاق بیافته) رو خوش بگذرونید ؛ خوش باشید و بخندید و سعی کنید برای یه بار هم شده بدون استثنا همه ی آدم های رو ی زمین رو دوست داشته باشید !

مراقب خوبی هاتون باشید .

یا علی .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٢٤ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
مادر یعنی این ...

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما بخوری متوجه خواهی شد

اما

مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت باران لعنتی!

 

- این است معنی مادر

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
اطلاعیه فوری

در پی ورود به مرحله دوم طرح هدفمند سازی یارانه ها و افزایش قیمت حامل های انرژی از این پس ...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خسته ام از این کویر
 شعر زیبای زنده یاد قیصر امین پور در وصف دکتر علی شریعتی :

از وبلاگ ستاره های پنهان ربودم ، بی اجازه ! نگران

خسته ام از این کویر
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
... ابرهای سربه راه ، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
 ای همواره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح , سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این توئی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
 با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
21 آذر

تولد احمد شاملو را گرامی میداریم .

[ ۱۳٩۱/٩/٢۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
حالم بده !

الان از اون حس هایی دارم که میخوام دنیا نباشه !

چند روزه میخوام یه مطلب بذارم اما نمیدونم چی !!

این اجالتا(ن) اینجا بمونه تا ببینم فردا میتونم یه چیزی پیدا کنم !!

دارم با یکی از دوستام چت میکنم ؛ یه لحظه دلم برای خودم سوخت وقتی قیافه ی خودمو با این شکلک خنده مقایسه کردم !

این که ناراحت باشی و سعی کنی تظاهر کنی که شادی کار آسونی نیست !

مثل اینه که با این کار سر دیگران رو گول بمالی !

در حال حاضر فقط دلم میخواد بخوابم ؛ یه دوسه ماهی ، تمام روزها و شباشو بخوابم و بیدار نشم !

عجیب داغونم ، اینجا هم که دوباره سوت و کور شد !

افسوس

[ ۱۳٩۱/٩/٢٠ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
داوری نکنید

روزی یک کشیش اسپانیایی به جزیره ای رفت تا در آن جزیره به تبلیغ انجیل بپردازد که به سه ماهیگیر برخورد می کند .

کشیش از سه ماهیگیر پرسید : " چگونه دعا می کنید ؟"

یکی از آنها پاسخ داد :"ما فقط یه دعا داریم . می گوییم: خدایا تو سه تا هستی ما هم سه تا .از ما مراقب کن "

کشیش میگوید :دعای شما اشتباه است و خدا آن را نمی پذیرد .

کشیش روش دعا کردن را به آنها می آموزد و سپس راه خود را پی می گیرد .

 بعد ازظهرسه ماهیگیر وقتی کارشان به پایان میرسد  آماده می شوند تا دعا کنند اما هر چه فکر می کنند دعای کشیش را به یاد نمی آورند بنابراین به دنبال او می روند همچنان که به کشتی نزدیک می شدند یکی از آنها فریاد می زند: "پدر ! پدر ! آن دعایی را که مقبول خداست دو باره به ما یاد بده ،چون فراموشش کرده ایم"   کشیش از دیدن آنها که روی آب می دویدند شگفت زده می شود و مات و مبهوت  می گوید :"مهم نیست همانطور که قبلا دعا می کردید ، دعا کنید ."

 

این مرتبط ترین عکس ممکن بود !

به حسب ظاهر داوری مکنید بلکه به راستی داوری کنید.

[ ۱۳٩۱/٩/۱٧ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
در انتظار بیداری !

 

ساعت ها منتظر می مانم

اما هیچ

شاید چون منتظرم – همه هیچ است

آرزویی در دل

آرزوی لحظه های شوق و اشتیاق

لحظه ها همین جاست – اما من نیستم .

شاید لحظه ها انتظار مرا می کشند .

مطمئن نیستم – فقط می دانم.

دانستنم با باورم برابری نمی کند .

باوری ندارم

همه اش ترس است

می دانم – اما دانستن آنچه که می خواستند بدانم .

 

راحله کاظمی


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱٧ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
فرزند خورشید
بین خواب وبیداری صدای موذن را گاه وبیگاه می شنید، اما وقتی اذان تمام شد کاملا" خوابید، خوابی سخت وعمیق . کم کم هوا داشت روشن میشد اما هنوز خورشید کاملا" بالا نیامده بود و مرد سنگین وسخت خوابیده بود. صورتش بطرف پنجره بود . بالاخره خورشید کاملا" بالا آمد . از پنجره بدرون می تابید . مرد تکانی به خود داد ، پشتش را بطرف پنجره برگرداند وهمانطور سنگین وعمیق خوابید. خورشید چندبار با انگشت به پنجره زد،اما مرد نشنید، چند ضربه دیگرهم زد. باز مرد نشنید،خورشید دستش را دراز کرد وصورت مرد را نوازش کرد ، مرد احساس گرما کرد،خوابش کمی سبکتر شد، خورشید باز صورتش را نوازش کردومرد دیگرنتوانست بخوابد وبیدار شد،خمیازه ای کشید ،دستانش را بهم قلاب کرد وتا انجا که می توانست آنها را از خود دور کرد، چند بار اینکار را کرد وبالاخره خواب از سرش پرید. کاملا بیدار شد ، بطرف پنجره برگشت . خورشید را دید. نشست ودرسکوت اورا تماشا کرد.شاید برای اولین باری بود که آنگونه محو تماشای خورشید شده بود. شاید به این فکر میکرد که خورشید چه قدر تنهاست،حتی تنهاتر ازخود او. شایددلش بحالش می سوخت وشاید شیفته او شده بود .دلش خواست پیش خورشید باشد.نزدیک نزدیک،خورشید هم اینرا فهمید، دستانش را دراز کرد وباانها راهی برای مرد ساخت . مرد مات ومبهوت وشیفته ، پا روی دستان خورشید گذاشت ، از پنجره بیرون آمد وبطرف بالا رفت . هرچه بالاتر می رفت شیفته تر میشد وهرچه شیفته تر میشد بالاتر می رفت وهمانطور می رفت ومی رفت...

مرد بسیار بالا رفته است، عرق از سرورویش می ریزد،اما نه عرق نیست انگارخودش دارد آب میشود. بسیار گرمش شده،اما حال خود را نمی فهمد وبازهم بالاتر میرود. هرچه بالاتر میرود بیشتر گرمش میشود،آب میشود،ذوب میشودوبخار میشود،بازهم بالاتر میرود. کاملا " به خورشید نزدیک شده است،اما دیگر چیز زیادی از او باقی نمانده است . بالاخره به خورشید میرسد ودرست درهمان موقع کاملا " میسوزد ومحو میشود ودیده نمیشود وتنها خورشید است که میماند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱٥ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
من و داداشمو کامپیوتر

داستان ادامه مطلب رو به دل نگیرید ، فقط خعلی باحال بود .قهقهه

//\\//\\//\\//\\//\\//\\//\\

من و داداشم وقتی مامان بابا هستن و همه چی ارومه

..

..

..

..

..

..

..

من و داداشم وقنی مامان نیست و خرابکاری مبکنیم
کامپیوتر میگه بوووووووووووووووم و اتیش میگیره


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱٥ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
zal13

[ ۱۳٩۱/٩/۱٥ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
شایسته آغوش

 

 

یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو

با مدعیان گشته هم آغوش ، تویی تو


 

صد بار بنالم من و آن یار که یک بار

بر ناله ی زارم نکند گوش ، تویی تو


 

در کوی غمت خوار منم ، زار منم من

در چشم دلم نیش توی ، نوش تویی تو


 

ما رند خرابیم و تویی پیر خرابات

ما اهل خطاییم و خطا پوش تویی تو


 

مدهوشی و مستی نه گناه دل زار است

چون هوش ربایی دل مدهوش تویی تو


 

خون می خوری و لب به شکایت نگشایی

همدرد من ای غنچه خاموش تویی تو


 

صیدی که تو را گشته گرفتار منم من

یاری که مرا کرده فراموش تویی تو


 

آغوش رهی بهر تو خالی چو هلال است

باز آی که شایسته آغوش تویی تو

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱٥ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
next

در این صفحه باید نام آن ایمیج و توضیحاتی در مورد اون ایمیج بنویسیم و به مرحله بعد برویم ، ما هم در قسمت نام مینویسیم Deploy image  و در قسمت شرح هم مینویسیم  deployment image – don’t select for capture  و next  رو میزنیم در ادامه آدرس و نام ایمیجمون رو مشاهده میکنیم و گروهمون هم مورد تایید است پس next  را میزنیم .

 

خواستم دو صفحه تحقیق بنویسم تا الان انقد این next  بیچاره رو زدم که داره حالم از خودم بهم میخوره ، یه مدته در رابطه با این next دست بزن پیدا کردم !

باید برم دکتر هم خودم برم هم next  رو ببرم آخه فک کنم حالش خوب نباشه ، تا اینجا که خیلی کتک خورده ! خودمم برم پیش یه روان پزشک یه مدت خیلی خشونت پیدا کردم !

[ ۱۳٩۱/٩/۱٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
خبر فوری

شنیدید ایرانسل رو هک کردن ؟

کافیه یه پیام خالی به 81112 بدید تا 5000 ریال به شارژتون اضافه بشه !

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱۳ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کتابی برای خواندن(چنین گفت زرتشت)

دی شـیخ بـا چـراغ هـمی گشت گرد شهر

کـز دیـو و دد مــلولم و انســـــانم آرزواست

گـفتم که یــافت مـی نشود جسته ایــم مــا

گـفت آن که یــافت مـی نشود آنـم ارزواست

 

تا همه شما مرا انکار نکنید من به سوی شما باز نخواهم گشت.

ای برادران، به راستی آن گاه با چشمانی دیگر گمشدگان خود را خواهیم جست و با عشقی دیگر شما را دوست خواهیم داشت....

 

زرتشت که به مردم نگاه می کرد، متحیر ماند. آن وقت چنین گفت:

بشر طنابی است که بین وحوش و زبر مرد قرار دارد. طنابی است بر روی یک پرتگاه،عبور از روی آن خطرناک است،راه آن خطرناک و نگاه کردن به عقب آن خطرناک است و هر گونه لغزش و توقفی در راه خطر دارد.

عظمت بشر در آن است که پلی است نه مقصد ،بشر را از این نظر می توان دوست داشت که یک مرحله تحول و یک دور گذران است.

من ان هایی را دوست دارم که تنها برای نزول،زیست می کنند زیرا آن ها بالاروندگان اند.

من انهای را دوست دارم که به سختی ،هر چیزی را به باد تمسخر می گیرند زیر آن ها هم بزرگ ترین پرستندگان هستند . ان ها تیر های اشتیاق به سوی ساحل مقابل اند.

من انهای را دوست دارم که ماورای ستارگان به جست و جوی علت نابودی و خدای خود نمی گردند بلکه خود را فدای زمین می کنند،باشد که زمین بعد ها متعلق به زبر مرد گردد.

من کسی رو دوست دارم که زندگی می کند تا دانش اندوزد و همواره جویای دانش است تا زبر مرد بتواند بعد ها زندگی کند زیرا او هبوط و نزول خود را بدین طریق خواهان است.

من کسی رو دوست دارم که کار می کند و تهیه می بیند تا بتواند خانه ای برای زبر مرد به پا کند و زمین و وحوش و نباتات را برای او مهیا سازد. زیرا او نزول خود را بدین نحو خواهان است.....

(نوشته های بالا قسمتی از کتاب چنین گفت زرتشت نوشته فردریک نیچه است)

دانلود کتاب صوتی چنین گفت زرتشت

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غریبه ] [ نظرات () ]
کفشهایم ...

ترجیح میدهم باکفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجد بنشینم وبه کفشهایم

برای انسان های بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد زیرا بر این باورند که یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت.

 

اگر……
اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

 

ادامه مطلب خالی از لطف نیست .

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
حرفهای دلتنگی

گرگها همیشه زوزه نمیکشند ...

گاهی هم می گویند :

دوستت دارم ...


و زودتر از آنکه بفهمی بره ای ...

میدرند خاطراتت را ...

و تو میمانی با تنی که بوی گرگ گرفته ... !!!

ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
در جنگل انسانها ، گرگم آرزوست ... !!

به منظور رعایت قانون کپی رایت برای خوندن متن روی عکی کلیک کنید تا برسید که منبع !

[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
در سینه ات نهنگی می تپد .

این که مدام در سینه ات می کوبد قلب نیست !

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود .

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس .

اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد !

 

 

( یه روز که خیلی گریه کرده بودم . مامان بهم گفت : بسته دختر . انقدر آب غوره نگیر .

از اون روز به بعد دیگه آب غوره نگرفتم . حالا تو دل من یه نهنگ نیست . دلم پر شده از آب غوره . دیگه واسه یه نهنگ جا ندارم .)

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
استادان علیه تقلب

اول ای جان دفع شر موش کـن

وانگه اندر جمع گندم جوش کن

به‌نام خداوند هستی و هم راستی

 

این بلاگ به همت تعدادی از استادان

دانشگاه‌های کشور ایجاد شده است

و هدف آن مبارزه با تخلف و تقلب

علمی در دانشگاه‌ها چه از سوی

دانش‌جویان و چه از سوی اعضای

هیات علمی است. متاسفانه ما

شاهد گسترش حرکت‌های غیر اخلاقی

در فضای علمی کشور هستیم که با

انگیزه‌هایی چون اخذ مدرک، پذیرش

یا ارتقای مرتبه‌ی دانشگاهی صورت

می‌گیرتد.

ما با هرگونه تقلب مخالفیم و سکوت

در برابر آن‌را هم جایز نمی‌دانیم. در

این بلاگ قصد داریم برخی موارد و

روش‌های تقلب‌ را بیان و ضمن آموزش

به دانش‌جویان و تلاش برای اشاعه‌ی

اخلاق و آداب حرفه‌ای در جمع خودمان‌

، مسولان را وادار کنیم تا به مشکل

تقلب و ریشه‌های آن واکنش جدی

نشان دهند

برای ورود به استادان علیه تقلب روی عکس کلیک کنید .

[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
این است زندگی

بوی کباب

یک پیاله شراب

یک آرزوی ناب

و

این است زندگی فقط حباب

فقط حباب

[ ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
تــصــوفــ ...

ادامه مطلب بخشی از مقاله ی تصوف در ویکیپدیاست،برای خوندن اصل مقاله روی عکس کلیک کنید .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
مبارکـــ

خب !

با روزهای معمولی فرقی نمیکنه ، فقط یه اسم داره و این که گاهی بعضیا بهت میگن : تولدت مبارک ؛

از دیروز هر کسی بهم اینو گفت من در جواب گفتم : ممنون ، تولد تو هم مبارک !

اولین تبریک و از مورچه شنیدم ، دومی رو از علی ، سومی عاطفه ؛صبح هم مامان و بابا و هانی ؛ اقا رضا هم اس داد و تبریک گفت !

خب همینا دیگه ، آخه ما دوست زیاد نداریم !

از کادو هم به لطف خدا خبری نیست ؛ آخه نا سلامتی نوزده سالم شدها ، کادو چیه ، اون مال بچهاست !

...

بزرگداشت شیخ مفید هم مبارک ...

[ ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
جشن آذرگان

 

 

 

 

روز نهم هر ماه «آذر» یا «اَتر»(Atar) نام دارد؛ آذر ایزد ویژه­ ی همه­ ی آتش­هاست و از احترام ویژه­ای نسبت به سایر آخشیج­ها (عناصر) برخوردار می­باشد و «جشن آذرگان» جشنی دیگر از جشن­های آتش است در گرامیداشت این آخشیج و ایزد منسوب به آن.
ابوریحان بیرونی در صفحه ۲۵۶ ترجمه­ی آثارالباقیه درباره­ی این جشن می­آورد :
« ... روز نهم آذر عیدی است که به مناسبت توافق دو نام آذرجشن می­گویند و در این روز به افروختن آتش نیازمند می­باشند و این روز جشن آتش است و بنام فرشته­ای که به همه­ی آتش­ها موکل است نامیده شده، زرتشت امر کرده در این روز آتشکده­ها را زیارت کنند و در کارهای جهان مشورت نمایند ... »
در «فرهنگ جهانگیری»، «برهان قاطع»، «مروج الذهب مسعودی» و «المدخل فی صناعة احکام النجوم» از کیا کوشیار ابن لبان با شهری جیلی، این جشن را «آذرخش» نوشته ­اند.
در جشن­های آتش مردم روی بام­ خانه­ ها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و پایکوبی و نیایش و فرآوری خوراک­های ویژه و «آفرینگان خوانی» جشن می­گیرند. نزد ایرانیان، جشن آذرگان از اهمیت ویژه­ای برخوردار بوده و همچون نوروز و مهرگان بر آن ارج می­نهاده­ اند.
در این روز آتشکده­ ها را آراسته و آذین بندی می­کردند و در آن جایگاه مقدس مراسم ویژه­ای برای جشن برگزار می­کردند. نظافت و پاکیزگی، از جمله ستردن موی و چیدن ناخن در این روز نیک بود و معتقد بودند در این روز مشاوره و رایزنی درباره­ی امور و دشواری­ها به نتیجه­ی مطلوب می­انجامد.
آتش به طور عموم از روزگاران بسیار کهن تا به امروز مورد توجه همه­ی اقوام روی زمین بوده و هر قوم و طایفه­ای به شکلی آن را ستوده­اند.
دانشمند آلمانی «شفتلویتز»(Sheftelwitz) در کتاب خود «آیین قدیم ایران و یهودیت» نوشتار بسیار مفیدی در این­باره دارد و نشان می­دهد که چگونه همه­ی ملل جهان از هر نژاد آتش را می­ستایند و از متمدن­ترین کشورها در اروپا تا وحشی­ترین قبایل آفریقایی در ستودن این عنصر درخشان با یکدیگر شریک هستند.
در نزد هندوان، «آگنی»(Agni) اسم آتش و نام پروردگار آن است و در «ریگ ودا»ی هندوان و اوستای ایرانیان اسم پیشوای دینی هر دو دسته از آریایی­ها، «اَتره­ون»(Athravan) می­باشد که به مانک آذربان و آن کسی که از برای پاسبانی آتش گماشته می­شود است.
همچنان در «وستالیس»(Westalis) در رم قدیم دختری پاکدامن و دانا از خاندانی شریف به نگهبانی و زنده نگه داشتن آتش مقدس در معبد «وستا»(Westa) موظف بوده است و در مدت خدمتش که 30 سال بوده، می­بایست با کمال پاکی و پرهیزگاری و تقدس به سر برد و نگذارد آتش مقدسی که پشتیبان دولت رم تصور می­شد خاموش گردد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
قسمتی از کتاب زهیر + دانلود

دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
اشتباه کردید، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می گوید :حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم

 

برای دانلود کتاب به ادامه مطلب مراجعه کنید .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۸ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کتابی برای خواندن (زهیر)

کسانی که با ما فرق دارند،خطرنا کند، اهل قبیله ی دیگر ی اند،آمده اند تا زمین ها و زن های ما را بگیرند.

باید ازدواج کنیم، فرزند بیاوریم ، تولید نسل کنیم.

عشق کوچک است،فقط برای یک نفر جا دارد، و مراقب باش ... نفرین و کفر است اگر بخواهی بگویی  گنجایش قلب بیش از  این است.

بعد ازدواج،اجازه داریم مالک جسم و روح همسر خود بشویم.

باید شغلی را برگزینیم که از آن متنفریم ، چرا که جامعه ی ما سازمان دهی شده و ما بخشی از انیم. اگر  هر کس کاری را بکند  که دلش می خواهد ، کار دنیا پیش نمی رود.

باید جواهرات بخریم ...جواهرات ما را به قبیله مان می شناساند، همان طور که سوراخ های صورت،کارت شناسایی قبیله ای دیگر است.

باید بامزه باشیم و با طعنه و طنز با کسانی برخورد کنیم که احساساتشان را نشان نمی دهند. اگر یکی از اعضا ی قبیله احساساتش را بروز بدهد، برای  تمام قبیله خطرناک است. باید حتی الامکان نگوییم نه ! چرا که مردم بیش تر دوست دارند بگوییم بله... بله...

گفتن به ما اجازه می دهد در این دنیای پر خصومت ، بقا بیابیم.

نظر و فکر دیگران از احساس ما مهم تر است ....

 هر گز نباید رسوایی به پا کنیم ، مبادا توجه یک قبیله ی دشمن  را جلب کنیم.

اگر رفتار متفاوتی نشان بدهید، از قبیله طرد می شوید، چرا که ممکن است بیماری تان به دیگران سرایت کند، و باعث از هم پاشیدن چیزی شوید که سازمان دهی اش این  قدر دشوار بوده.

همیشه باید توجه کنیم که در غارها ی مدرن خودمان چطور زندگی کنیم. اگر هم درست ندانیم ،  از یک دکوراتور می خواهیم که تلاشش را بکند تا به دیگران نشان دهد که ما خوش سلیقه ایم .

باید در روز سه وعده غذا بخوریم ، باید با یا بدون میل ، عشق بازی کنیم ، باید به نام جنگ و دفاع ، آدم بکشیم ، باید بخواهیم که  زمان زود تر بگذرد و بازنشستگی زودتر برسد. باید در انتخابات و برگزیدن سیاستمدار ها شرکت کنیم ، باید از هزینه های زندگی شکایت نکنیم ، باید ارایش مویمان را تغییر بدهیم ، باید اشخاص متفاوت را نفرین کنیم ،باید بسته به دینمان ، یکشنبه ها ، شنبه ها ، یا جمعه ها ، مراسم مذهبی  به جا بیاوریم ، باید بخاطر گناهانمان طلب مغفرت کنیم ، باید به خودمان ببالیم که حقیقت را می دانیم ، و قبیله دیگر را تکفیر کنیم که خدایی دروغین را می پرستند.

فرزندانمان باید راه  ما را دنبال کنند ، چرا که ما بزرگ تریم و دنیا را  می شناسیم همیشه باید یک مدرک دانشگاهی داشته باشیم ، حتی اگر هرگز در رشته ی تحصیلی ای که مامجبور به انتخاب آن کرده اند ، کاری نیابیم

باید درسهایی را بخوانیم که هرگز به کارمان نمی آیند ، اما میگویند دانستنش ، جبر ، مثلثات ، یا قانون حمورابی

هرگز نباید باعث ناراحتی پدر و مادرمان بشویم ، حتی اگر به خاطرش لازم باشد ، تمام شادی زندگیمان را پس بزنیم

 باید با صدای کم موسیقی گوش بدهیم ، باید آهسته حرف بزنیم ، باید در نهان گریه کنیم ، چرا که منم زهیر ، قادر متعال ، دیکته کننده قواعد بازی ، تعیین کننده فاصله بین

ریل های قطار

و معنای موفقیت و شیوه ی عشق ورزیدن و اهمیت پاداش و مجازات

 
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٦ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ غریبه ] [ نظرات () ]
تو از هیچ هم هیچ تری

دنیای بزرگی که ثلث کف دست آدمی را در برگه ی کاغذ جای گرفته ، و حال خود را در این کاغذ بنگرید ؛ ما در این تصویر جز هیچ نیستیم ؛ کهکشانی پر از منظومه ها ،  منظومه هایی پر از سیارات ، و تمام انیها پر از ستارگان رنگ به رنگ؛

از بین این سیارات اگر بنگریم ، زمین است ؛ و زمین پر از کشور ها ؛ کشور ها پر از شهر ها ؛ و شهر ها پر از خانه ها ؛

از میان این همه خانه ، یکی خانه من ، یکی خانه تو ؛ در خانه من ، من ! و در خانه ی تو ، تو !

حال به کف دستت بنگر ، خط ، خط ، خط ، کوچک ترین خط را نشان بگیر ، عمیق تر بنگر ، به درون ؛ پوست ، گوشت ، خون ؛

خون ؛ گلبول سفید ، گلبول قرمز ! کوچکتر و کوچکتر ؛

حال باز گرد ؛ « گلبول سفید و قرمز ؛ خون ؛ گوشت ؛ پوست ؛ من ، تو ؛ خانه من ؛ خانه تو ؛ شهر ؛ کشور ؛ زمین ؛ منظومه ؛ کهکشان ؛ »

از گلبول سفید تا کهکشان ، فاصله کم نیست ؛

وجب بگیر ، متر بزن ، با قدم بشمار ، با سرعت نور اندازه بگیر ؛ از وقتی به دنیا امدی شروع کن ، وجب بگیر ؛ قدم بزن ، گوسپند بشمار ؛

نوزاد ، کودک ، نوجوان ف جوان ، میان سال ، پیر ، مردی ؟ زنده شو ، کودک شو ، نوجواتن شو ، جوان شو ، میان سال شو ، پیر شو ،اما همچنان وجب بگیر ، قدم هایت ررا بشمار ، از سر این کهکشان تا سر آن کهکشان ، از خانه تا آخرین ستاره ، تا اخرین سیاره ؛ قد نمدهد ، نه عمر من ، نه عمر تو ؛ هیچ کدام قد نمیدهد . مگر یاد بگیری هزار بار سریع تر از سریع ترین ها حرکت کنی ؛

حال مقایسه کن ، این در مقابل بزرگی پروردگارت هیچ هم نیست ، وقتی این بزگ هیچ نیست ، تو از هیچ هم هیچ تری !


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/٥ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
روزانه ها ، دلنوشته ها ; بدون اجازه ی صاحب دل

یه مطلب مخصوصه !

به یاد نویسنده ی وبمون سایه (ملیحه جون) !

برای خوندن برید به ادامه مطلب !


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۳ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
درخت انار عاشق شد ...

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد....!!!
[ ۱۳٩۱/٩/۳ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
یا ابا عبد الله

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه


 ادامه مطلب = ترجمه ی فارسی زیارت عاشورا

برای دانلود فایل صوتی کلیک کنید .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٩/۳ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها

سرشار می کنــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد

یک پنجره برای من کافیــســـت

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
سکوت در برابر مسئولیت،مسئولیت در برابر سکوت

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
من میدانم ...

من میدانم

اگر تمام مدینه

و مکه

و کوفه

و همه ی مردم شهر ها

یزید را محکوم میکردند

یا طومار امضا میکردند

یا در اعتراض به کشتار فرزندان رسول خدا (ص)

یک دقیقه سکوت میکردند ...

آب از آب تکان نمیخورد ...

خدا هم هیچ کاری نمیکرد

باز هم همین میشد که شد ...

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات