پیدا کردن خود کار سختی است ...

در دوردست خودم تنها نشسته ام

 برگها روی احساسم می لغزند...

[ ۱۳٩۱/۸/٢٩ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
در به در در جست و جوی لبویی ...

دیشب به لطف خدا رفته بودیم آستانه ی اشرفیه . هم شام اونجا بودیم و هم کمی از مراسمات شب ها ی محرمشونو از نزدیک دیدیم .

اما این به محرم ربطی نداره .

با پاپسی رفته بودیم بازار (به قول عقیل) یه تابی بخوریم در مسیر برگشت چشمم افتاد به یه لبو فروش . یه لحظه دلم عجیب هوس لبو کرد . آخه بوش همه ی بازارو پر کرده بود .

یه ربع بعد از این که برگشتیم مامان و بابا که داشتن میرفتن تاب بخورن بهشون گفتم اگه تونستید یکم لبو بخرید و بیارید . آخه از سرم بیرون نمیرفت .

چند دقیقه بعد برگشتن . دست از پا دراز تر !

که لبویی نبود !

از من اصرار و از اونا انکار !

ددی دستمونو گرفت و با هم رفتیم دنبالش .

چشمتون روز بد نبینه !

از این خیابون به اون خیابون . از این کوچه به اون کوچه !

هر جایی که میشد و دنبالش گشتیم !

انگار آب شده رفته تو زمین !

دیگه نا امید شده بودیم و تصمیم داشتیم که برگردیم !

سرمو بالا گرفتم مثلا نا امیدی در ما اثر نداره که ناگهانی یه چیزی دیدم !

بعله بحله ، جناب لبویی بود ! همونی که کل بازارو دنبالش گشتیم !

...

...

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت دلتون هر چی خواست دنبالش نرید . اما اگه رفتید یادتون باشه خواستن توانستن است ، با تلاش و پشت کار به هر چیزی دست پیدا میکنید ولو در چین باشه !

..

..

ادامه مطلب خالی از لطف نیست !

یا حسین .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/٢٩ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
یا رقیه دستم بگیر

سلام به دوستان عزیز

یه ایملی تو اسپم هام دیدم . مسابقه ی بزرگ اینترنتی . جالب بود . اگه تونستید حتما شرکت کنید .

اگه آدرسشو خواستید بگید تا بهتون بدم .

[ ۱۳٩۱/۸/٢٧ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خواب دیدم خواب این که مرده ام...

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
ما که ماموران حق داوریم
نک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نور پیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه بگوش
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سرچشمه آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی از گیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده
گویی بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا به خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در قیامت عطر و بویش میدهم
پیش مردم آبرویش میدهم
باز بالاتر بروز سرنوشت
میشود همسایه من در بهشت
آری آری هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است

 

[ ۱۳٩۱/۸/٢٦ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
این شب است تعبیر من...

 

با شب..

این مقدّس حرام زاده..

این یادگار از بدعتِ تو با سپیده..

          شِکوِه می گویم تا نپندارد که تنها، این منم

                                                                                مانده بر جای از عبور خاطرات تو

 

با ماه..

آن روشن دل شاهِدت..

خوار گشته، پلک ها بر هم آرمیده...

          می نشینم پای صد دیوارِ خِشتی

          قصّه خوانم چون اذانِ نو' زَده در شرقِ شب 

                                                                                      بی تأمّل، بی درنگ

 

شهرزادم من..

زاده ی شهرِ دلِ تو..

                            بی گُدارَم...نیست پروایی مرا

 چشم ها در سوگِ آوای سحر

                                         هستی ام را می دوند....

 

خوابِ شیرینم..

کاینچنین با شورِ صد مستی

 خیره در رنگ و لعابِ آفتابِ لَوَندش

                                         رو زِمن گردانده صبح

                                                                                 اندیشه ها می پرورد در سر

 

با زمین..

این مبارک..این قدمگه.. مادرم..

پیشگوی روزگارِ خوش، طراوت، زندگی...

زایشِ همچون تویی... بی ردّ پایی...کورسوی نگاهی....

                                                                              شاعرِ پایانِ خود گردیده ام....

آری اکنون...

شمع جانم با لبی خاموش

 شامگاهان می دَمَد از نو، سرآغازِ مرا

                                         شعله ی یادِ مسیحاییِ تو

                                                                                 چون هزاران دشنه بر تاریکِ شب

 

هر صبحدم...

با سقوطّ اوّلین شبنم...

 

دم فرو می بندد این.. 

                           خونین دلِ نازک تَرَک برچیده و بی جانِ من

 

 

                                صبحِ زهرآگین

                                                  هویدا می شود.....

[ ۱۳٩۱/۸/٢٤ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
قطار درون شهری

امروز من در شهرداری این شکلی بودم : تعجب

این آخریا کلی این مسئله رو رواج دادم که این مملکت نمیتونن اینجا مترو بزنن . اما باز جای شکر داره که تا تابستون سال دیگه کار قطار تموم میشه .

حالا تو شهرداری سر میچرخوندم بنر میدیدم .

قطار درون شهری !!

فک کن . اونم اینجا . باز دمشون داغ تو این هوای سرد .

شهردار رشت از اتمام طرح مطالعات جامع ترافیک و حمل و نقل ریلی در رشت خبر داد و گفت: رشت سومین شهری است که طرح جامع قطار درون شهری در آن آغاز شده است.

 

 

عکس ادامه مطلب رو از دست ندید

یا حسین


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/٢٢ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
دوست من دیدنش اسان نبود

دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره اش رو به خیابان نبود

دوست من منظره بسته اش
طارمی پرگل ایوان نبود

چهره گشایی که به چاه محاق
چهره گریهاش نمایان نبود

طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت
او فقط اینگونه هراسان نبود

من پی دریوزه ی اسمم اگر
او پی درویزگی جان نبود

دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود

بدخبران آنچه ز آن گفته اند
با دل خوش باورمان آن نبود

دوست من با دل طوفانیش
جز پی آرامش طوفان نبود

دوست من نکته ی آغازهاست
دوست من نقطه ی پایان نبود

با چه دریغی بسرایم از او
او که از خویش پشیمان نبود

[ ۱۳٩۱/۸/٢٢ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
  • هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
  • هم رونق زمان شما نیز بگذرد
  • وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
  • بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
  • باد خزان نکبت ایام ناگهان
  • بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
  • آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
  • بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
  • ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
  • این تیزی سنان شما نیز بگذرد
  • چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
  • بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
  • در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
  • این عوعو سگان شما نیز بگذرد
  • آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
  • گرد سم خران شما نیز بگذرد
  • بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
  • هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
  • زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
  • ناچار کاروان شما نیز بگذرد
  • ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
  • تأثیر اختران شما نیز بگذرد
  • این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
  • نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
  • بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
  • بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
  • بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
  • تا سختی کمان شما نیز بگذرد
  • در باغ دولت دگران بود مدتی
  • این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
  • آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
  • این آب ناروان شما نیز بگذرد
  • ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
  • این گرگی شبان شما نیز بگذرد
  • پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
  • هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
  • ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
  • یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


[ ۱۳٩۱/۸/٢۱ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
این نیز بگذرد .


 بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت :یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد
دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من ،کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد!

 

 

یافتم . شعری که میخوام روی سنگ قبرم نبشته بشه . البته فک کنم . خیلی دلم میخواد برای این مهم یه شعر از خودم داشته باشم .

 

 

 

 

 

 

هم موسم بهار طرب خیز بگــــــذرد.....................................


هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــذرد......................................


گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــا.......................................


خود را مساز رنجه که این نیز بگـذرد ......................................

 

 

 

چند روز آینده . شاید همین فردا . اما امشب نه . حال و هوای اینجا رو عاشورایی میکنم . البته چیزاییه که از دستم بر میاد .

مراقب خوبی هاتون باشید . یا علی .

 

[ ۱۳٩۱/۸/٢۱ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
مبارکــــ

خبر خوش

البته بدون اجازه ی صاحبش دارم اینجا مینویسم .

مربوط میشه به یکی از نویسنده های وب که مدتیه بهمون سر نمیزنه .

.

دو روز پیش به لطف زمستون و ایرانسل بهشون یه پیام دادم و جویای احوالاتش شدم و خبر بسیار خوشی رو بهم داد .

خبر خوشی که امیدوارو هر چه زود تر از شما هم بشنوم . خبر خوشبختی . خبر عروسی .

همینجا میگم :

 ثریا جان . از خبر خوبی که بهم دادی خیلی خوشحال شدم . امیدوارم به پای هم پیر بشین و صد سال با خوبی و خوشی زندگی کنید .

[ ۱۳٩۱/۸/٢۱ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پرواز

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ! یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گریست

حالا ببینم کارمون به کجا رسیده .

بالهای آهنی !

زمستانا دمت یخ !

داشتم تو وبت میگشتم و داستاناشو میربوییدم . هم زمان از گوگل چندتا عکس پیدا میکردم .

ناگهان زد به سرم پروازو جستوجو کنم . همون لحظه چشمم افتاد به یکی از داستانات .

همینی که این بالا نوشتم . پرواز .

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٩ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
...ملاقات خدا

روزی پسر کوچکی تصمیم گرفت به ملا قات خدا برود و چون می دونست راه درازی در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد .
هنوز راه درازی نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که روی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد . پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد . می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیرزن شد و کلوچه ای به او داد . پیرزن با حس سرشار از قدر شناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد . لبخندش آن قدر زیبا بود که پسرک خواست برای دیدن دوباره آن مقداری نوشیدنی نیز به او بدهد . لبخندهای پیرزن پسرک را غرق در لذت کرد . آن دو تمام بعداز ظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آنکه که کلمهای بین آنها رد وبدل شوند .
با تاریک شدن هوا پسرک متوجه شد که چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا برخاست . اما هنوز چند قدمی بر نداشته بود که با سرعت به طرف پیرزن بازگشت و او را در آغوش کشید و بار دیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیرزن شد .
مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد علت شادی او را جویا شد . پسرک نیز در پاسخ گفت : من امروز با خدا ناهار خوردم و قبل از اینکه مادر چیزی بگوید اضافه کرد : و لبخند او زیباترین لبخندی بود که تا به حال دیده ام.
پیرزن نیز سرشار از شادی به خانه بر گشت و در پاسخ پسرش که از حالات عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت : * امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم . او بسیار جوان تر از آن است که انتظار داشتم.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱٩ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
راز زندگی

 

 

 

 

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»
مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی»

 

دو قطره روغن یا دو استکان چایی . حواستون به زندگی باشه .

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٩ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
نقشه جهان

پدر روزنامه می خواند .اما پسر کوچکش مدام مزاحش می شد.و حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم .ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"
پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱٩ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
دلدار

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست

[ ۱۳٩۱/۸/۱٩ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
خواب دیدم چیکار کنم خوابو نمی شه که ندید

خواب دیدم بازم داریم شهرو چراغون می کنیم

چراغ خونمونو نذر خیابون می کنیم

روی این سقف سیا کاغذ آبی می کشیم

آسمونو پر خورشیدای الوون می کنیم

خواب دیدم چیکار کنم خوابو نمی شه که ندید

خواب دیدم ما هم داریم کاری کارسون می کنیم

توی خواب خیلی چیزا رو می شه دید حیفه که ما

این همه دیدنی رو از دیده پنهون می کنیم

خواب دیدم به هم می گیم فتح طلسما با ماهاس

یه روز این دیو غمو از سینه بیرون می کنیم

قلعه سنگبارونم اگر که سنگرش باشه

امیر ارسلام می شیم قلعه رو داغون می کنیم

هفتا خوان چیزی که نیس بیشتر ازینم که باشه

ما همون کاری که کرد رستم دستون می کنیم

حالا که این کلکا خنجر و از پشت می زنن

ما چرا پشتمونو به تیغ برون می کنیم

آخ چقدر خوابا خوبن کاشکی بازم خواب می دیدم

می دیدم کلید داریم تو قفل زندون می کنیم

اثر :محمد علی بهمنی


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱۸ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پرنده دلقک !

وضعیت حفاظتی گونه : در آستانه انقراض

[ ۱۳٩۱/۸/۱٧ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
فراخوان گرافیم معاصر ایران
[ ۱۳٩۱/۸/۱٧ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
ساعت شش و هفده دقیقه

[ ۱۳٩۱/۸/۱٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سلامتی بروبکس !


شیراز و میگن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِن میزنه به هم تیرشه ی تِنگِش

بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل میخونه
شعروی ترِحافظ میچکه از سرِ چِنگِش

عطر گل یاسم و نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خونوی واز وِلِنگِش

این جان که اگر چِش تو چِشای هیکی بودوزی
درد دِلشو میشنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش

اینجان که با فوتِ کاسه گری، امرو و فردو
تام پات میسره دنبال دختروی زبرو زِرِنگِش

اَگ دختر همسایه ی دیوار به دیوار،
لیم لیم دیوارک زد تو بدو بزن پلنگِش!!

قلبای پیزِری نیس تو سینه ی مردم شیراز
تو بیخودی ریشمیز بزنه تو درز و دِنگِش

دنیا رو تی پس میگشت سمندر
از شهر چه خبر! قربون اون آفتاب جِنگِش.

 

 

زمستان ن1: این پستا به سلامتی بروبکس و رفقا و هم کلاسی ها و کلا بروبکس زمستونی   گذاشتم تا ناراحتی که از  من تو دلشونه درارم.

زمستان ن 2: آخه راستش به نمایندگیه بروبکس رفتم کشتی بگیریم با یه سری بچه پررو , اونم کجا وسط باغ! یه هو پاچه ی شلوارم رفت بین انگشت پام با صورت اومدم زمین خلاصه هم من ضایع شدم هم بروبکسناراحت

خب تخسیر من نبود. هفتاد درصد تخسیره شلوارم بود(امپر انسان میدونه کدوم شلوارا میگم!نیشخند)

سی درصد دیگه هم تخسیر شاه اسماعیل شدنیشخند یهو چشم اوفتاد به چشش که داشت منا تشویق میکرد  و .....خجالتنیشخند بحله دیگه بحله ...خجالت

هی روزگار

[ ۱۳٩۱/۸/۱٥ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
رقص هزار پا و لاک پشت

یکی بود یکی نبود

هزارپائی بود که با وجود آن همه پا٬ عجیب خوب می رقصید.این هزارپا

هروقت به رقص میپرداخت جانوران جنگل همه برای تماشا گرد می

آمدند٬ و همه محو زیبائی رقص او می شدند.- همه بجز لاک پشت که

رقص اورا دوست نداشت

احتمالاً حسودی اش میشد

لاک پشت پیش خود فکر کرد٬ چطور می توانم جلو رقصیدن هزارپا را

بگیرم؟>نمی توانست صاف و ساده بگوید که رقص او را دوست ندارد.در

ضمن نمیتوانست بگوید خودش هم بهتر می رقصد٬ و اگر می گفت مگر

کسی باور می کرد؟پس دست به تمهیدی شیطانی زد

نشست و نامه ای به هزارپا نوشت.گفت:<ای هزارپای بی همتا!

من یکی از ستایشگران جان نثار رقص شما هستم دلم می خواهد

بدانم شما هنگام رقصیدن چه فوت و فنی بکار میبرید؟ آیا اول پای چپ

شماره ۲۸ خود را بر میدارید . بعد پای راست شماره شماره۳۹ را؟ یا

اینکه ابتدا با پای راست شماره ۱۷ شروع می کنید و پای چپ

شماره ۹۴۴ را بدنبال آن می آورید؟ چشم به راه پاسخ شما با بی

صبری تمام: ارادتمند واقعی٬ لاک پشت.

-چه بدجنس

هزارپا نامه را که خواند بی درنگ به فکر فرو رفت واقعا موقع رقص چه

میکند؟ کدام پا را ابتدا بر میدارد؟ و کدام پا را بعد؟ می دانی آخر سر چه

شد؟ 

-هزارپا هیچ وقت دیگر نرقصید؟

دقیقاً.

تخیل که به بند عقل درآید نتیجه همیشه چنین است.

از کتاب دنیای سوفی  -یوستن گردو -ترجمه حسن کامشاد

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٥ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
قایقی خواهم ساخت ...

تو چه گفتی سهراب؟

قایقی خواهم ساخت ...

با کدوم عمر دراز؟

نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند

با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٥ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
نمیدونم این داستان حقیقت داره یا نه

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای

تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق

نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ،

پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته

بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ،

پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. 

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.
نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری
هست که فلمینگ نجاتش داد. 
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم،
شما زندگی پسرم را نجات دادید. 

کشاورز اسکاتلندی گفت:
برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. 

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد.
نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.”
من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد. 

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد. 

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٥ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
مینیاتور

بماند سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذره خاک افتاده جایی
غرض نقشی است کز ما بازماند
که هستی را نمی‌بینم بقایی
مگر صاحبدلی از روی رحمت
کند بر حال درویشان دعایی

 

----------------

عکس ادامه مطلب رو حیفم اومد نذارم .

استاد سبحانی امروز از دوستش میگفت . که یه کار مینیاتور 50 در 70 رو با منبت اجرا کرده بود . تک تک موهای کار رو با اره درست کرده بود .بعد روش موم ریخته و با سوهان تراش داده بود و....

نقاشیه کارهای مینیاتور در این ابعاد حدود 5 . 6 میلیون قیمت دارن  و این کار که هزار بار سخت تر اوناست قیمتش یه دنیاست . چون یه عمر به پاش ریخته شده .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱٤ ] [ ٧:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
تولوز لوترک

ما در دنیای هنر و گرافیک و پوستر و کاریکاتور به این شخص ارادت داریم .

با دیدن عکس متوجه میشید که ایشون از پا معلول هستن . و اگه بیشتر در عمق نگاهش برید متوجه میشید که حاصل یه زندگیه چند ساله و بعد طلاقه . نمیدونم درست گفتم یا نه خب به زبون خودمون بچه ی طلاقه .

دلم میخواست چند تا از نمونه کارهاشو اینجا بذارم اما گاهی نمیشه بعضی چیزال رو از فیلتر رد کرد .

خودتون میتونید در گولگ جست و جو کنید . کافیه بنویسید لوترک . بین عکسهایی که میبینید اون پوستری که یه آقایی با شال قرمز داره تنها کار این آقاست که در کتب درسی ذکر شده .

ممنون از این که اینو مطالعه کردین .

[ ۱۳٩۱/۸/۱٤ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
گرگ

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود

او تنها بود

واز ترس تنهایی فریاد گرگ گرگ سر می داد

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد

و همه در پی گرگ بودند!!!

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست...

[ ۱۳٩۱/۸/۱۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
میخ نعل اسب فرمانده

میخ نعل اسب فرمانده پوسیده بود
اسب از پای در آمد
فرمانده از پای در آمد
لشکر بدون فرمانده از پای در آمد
سرزمین به دست اقوام مهاجم غارت شد


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پیر مرد مهربان

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد

که از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱۱ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کم حرفی

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.

شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛

 

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،

آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.

روز چهارم، هیچ نگفت.

شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته‏ها بخواند.

پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،

آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى .

 


امام علی(ع) هم می فرماید:

:کسی که سکوت اختیار کند نجات یابد

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱۱ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
 
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! با هم قدم میزنیم با هم میخوابیـم دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد و بر گونه هایم بوسه میزند اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! ” تنهاییـــــم را ”
[ ۱۳٩۱/۸/۱۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
داستان کوتاه 3

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!»

مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٠ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱٠ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
داستان کوتاه 2

مرد جوانی مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

[ ۱۳٩۱/۸/۱٠ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
داستان کوتاه

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »

[ ۱۳٩۱/۸/۱٠ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خیال روی تو
خیالِ رویِ تو در هر طریق همره ماست   نسیمِ مویِ تو پیوندِ جان‌آگه ماست
به رَغم مُدعیانیِ که منع عشق کنند   جمال چهره‌ی تو حُجَّت مُوجّه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید:   «هزار یوسُفِ مصری فُتاده در چَهِ ماست»
اگر به زلفِ درازِ تو دست ما نرسد   گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتَهِ ماست
به حاجبِ درِ خلوتِ سرایِ خاص بگو:   «فلان زِ گوشهِ نشینانِ خاکِ درگهِ ماست
به صورت، از نظرِ ما اگر چه محجوب است   همیشه در نظرِ خاطرِ مُرَفَّه ماست
اگر به سالی، حافظ، دری زَنَد، بِگُشای   که سال‌هاست که مُشتاقِ روی چون مهِ ماست»
[ ۱۳٩۱/۸/۸ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
قسمتی از شعر ناقوس نیما

 

ناقوسِ دلنواز

جا بُرده گرم در دلِ سردِ سحر به ناز

آوایِ او به هر طرفی راه می بَرد.

سویِ هر آن فراز که دانی،

اندر هر آن نشیب که خوانی،

در رخنه های تیره ی ویرانه های ما،

در چشمه های روشنی خانه های ما،

در هر کجا که مرده به داغی ست،

یا دل فسرده به چراغی ست،

تاثیر می کند.

او روز و روزگارِ بهی را

-گمگشته در سرشتِ شبی سرد-

تفسیر می کند.

وز هر رگ اش ز هوش برفته

هر نغمه کان به درآید،

با لذت از زمانی شادی پرورد

آن نغمه می سراید.

 

او با نوایِ گرم اش دارد

حرفی که می دهد همه را با همه نشان.

تا با هم آورد

دل های خسته را،

دل برده است و هوش ز مردم کِشان کِشان

او در نهادِ آنان

جان می دمد به قوتِ جانِ نوایِ خود

تا بی خبر ننمایند،

بر یأسِ بی ثمر نفزایند،

در تار و پودِ بافته ی خلق می دود

با هر نوایِ نغزش رازی نهفته را

تعبیر می کند.

از هر نواش

این نکته گشته فاش

کاین کهنه دستگاه

تغییر می کند.

 

دینگ دانگ!... دم به دم

راهی به زندگی ست

از مطلعِ وجود

تا مطرحِ عدم.

...

 

[ ۱۳٩۱/۸/٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
گاهی ...

 

گاهی دلم برای زندگی تنگ میشه .

اما گوگل هم نمیتونه دردی برای این دلتنگی من باشه .

اینم عکسایی از زندگی !

فقط به چشماشون نگاه کنید .

موج میزنه .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/٥ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
انجمن انسانم آرزوست

انجمن انسانم آرزوست

قابل توجه همه ی دوستانی که به وبلاگ ما سر میزنن .

دیشب در یک عملیات بسیار دشوار و طاقت فرسا موفق شدم برای وبلاگمون یه انجمن را بندازم .

البته هنوز خیلی سرپا نشده اما خوشحال میشم به انجمن بیاید و اگه خوشتون اومد عضو بشید .

ممنون . یا علی .

[ ۱۳٩۱/۸/٥ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
عیدتون مبارک

عیدتون مبارک .

یه سر برید ادامه مطلب تا دیر نشده .

این عکسه نه به ادامه مطلب ربطی داره نه به عید . فقط ازش خوشم اومد .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/٤ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خدایا ...

یارو نوشابه میخوره، گازشو میگیره میره شمال

1: سلام . ببخشید این مدت نبودم!

2:شما استاد آماده رو میشناسید ؟ افشینو میگم . تازه امروز کشف کردم چه آدم جالبیه!

3: یه استاد جوونی تو دانشگاهمون ژیدا شده همه ی دانشگاهو بهم ریخته . کلا همه عاشقش شدن . وقتی راه میره عین تو دونگ ئی بیست نفر دنبالشن !

4: یه مسابقه کیوروگی در پیش داریم . برام دعا کنید !

5: نشد این دونگ ئی بمیره ما به آرزومون برسیم !

6: تو این مدت با یکی دوست شدم و دو نفرو به هم رسوندم . این چند هفته خیلی ژرکار بودم !

7: حسش نیست برم و این ژ ها رو به پ تبدیل کنم . شما خودتون پ بخونیدشون !

8: ببخشید این ژست صرفا جهت اعلام حضوره . معنی و مفهوم نداره ژس به بزرگی خودتون ببخشید !

9 : فردا صبح میخوام برم ژارک . قراره بعد از مدتها عکاسی کنم . ولی خیلی دلم میخواست صبح یکم بخوابم . الانشم انقد خسته ام که نگو !

10 : ماهی از بی آبی نمیمیرد ! بالا و ژایین ژریدنش را بنگر . بخاطر دوری از آب خودش را میکشد !

11:یه مدته بخاطر یه گناه بزرگی که مرتکب شدم خجالت میکشم خدا رو صدا بزنم . برام دعا کنید شاید خدا بخشدم .

12: من دیگه برم  . شب بخیر . یا علی !

[ ۱۳٩۱/۸/۳ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات