خدایا کفر نمیگویم ...

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. 

 

 

[ ۱۳٩۱/٧/۱٧ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کوروش کبیر

 

متن ادامه مطلب رو از یه جایی برداشتم . دیرم شده باید برم نمیتونم منبع رو ذکر کنم .

یه مستندی دیدم خوشم اومد در مورد کوروش کبیر بود ولی خدایی آرامگاهش جایی باحالیه .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۱٧ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
همیشه تلخی
----


----

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟

[ ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
پاییز بارانی ترین فصل خدا

 

ای آتش باریده در خونم!

هر بار از لب‌های تو ممنون بارانم

هر بار از باران لب‌های تو ممنونم.

::

ببار بر من ازین بیش

که من توقع رنگین کمان شدن دارم.

::

تو اینجا نیستی و من

برای نیمکت‌ها قصه می‌گویم.

::

تمام سرزمین‌های من اشغال است

دلم آواره طرز نگاه توست

مرا آزاد کن ای عشق!

::
ابر از پنجره‌های می‌گذرد

یاد لب‌های مِه آلود تو

                          در موسم پاییز بخیر!

::

گریبان را که بگشایی

اجابت می‌شود دستم.

هوای چیرن ماه است در باران پاییزی.

::

از کوه پایین می‌روم کم کم

بر قله، ابری گرم نجوا بود.

از جیب‌هایم بوی باران تو می‌آید.

::

خلوتی کجاست

تا کنار گوش تو

شعر و بوسه‌ام یکی شود.

::

هر صبح، آفتاب

هر صبح، یاد تو...

::

یاس‌ها امروز

خیس باران سحرگاهی؛

گونه‌های نازکت را سخت دلتنگم.

 




ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سگها و گرگ ها
هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»
«کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »
«وز آن ته مانده های سفره خوردن»
«و گر آن هم نباشد استخوانی »
«چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی »
«ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست »
«بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم »

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است »
«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما »
«نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی »
«نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه »
«و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت »
«بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست »
«درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد »

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پاییز زیباست ..

 

واقعا پاییز بهترین فصل خداست . خیلی زیباست . برای دیدن چند تا از زیبایی هاش یه سر به اداه مطلب بزنید .

ممنون .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
به بهانه سالمرگ استیو جابز

امروز 5 اکتبر 2012، یا به عبارت دیگر 14 مهر 1391 ، و باز هم به عبارت دیگر،

اولین سالگرد درگذشت یکی از بزرگترین نوابغ عصر ما، استیو جابز هست.

هیچوقت نگاه خیره و لبخند پنهانش را فراموش نخواهیم کرد.

روحش شاد.

[ ۱۳٩۱/٧/۱٤ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
غرور

[ ۱۳٩۱/٧/۱٢ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
امنیت

نقل قول از(رودابه) :

     یه روز داشتم تو خیابون راه میرفتم که یه پسری داد زد : فرار کنید . این آرپیجی داره .

     یه نگا به پسره کردم . یه نگا به مردم و بالاخره یه نگاه به خودم .

      وقتی چشمم افتاد به آرشیو استوانه ای که تو دستم بود . تازه فهمیدم چی شد .

      تا خود خونه نیشم تا بنا گوش باز بود و عین دیوونه ها میخندیدم .

 

نمدونم چرا اینو نوشتم اما خب میخواستم یه جوری شروع کنم .

خب تا حالا به نوع حرکت خر بزرگ (اتوبوس های شرکت واحد) توجه کردید ؟

این ابهت میدونید چند تن میشه ؟

با اون همه آدم که سوارش شدن .

موتورش باید خیلی قوی باشه ها .

ولی از نظر امنیتی که در حد صفر . یهو چپ کنه مملکت نصف میشه .

در عوض سرنشین عقب تاکسی ها که کمربند نبندن جریمه میشن .

اصلاحات کی میخواد انجام بشه خدا عالمه .

..

..

..

مراقب خوبی هاتون باشید . یا علی

[ ۱۳٩۱/٧/۱٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پی وست . هوست معتکف خانه خمارم کرد .

هوست معتکف خانهٔ خمارم کرد

عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد

خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد

لب لعل تو به یک عشوه، که در کارم کرد

شورها در سر و با خلق نمی‌یارم گفت

زخمها بر دل و فریاد نمی‌یارم کرد

می‌شنیدم که: شود نیک به شربت بیمار

شربتی داد خیال تو، که بیمارم کرد

من ندانم سبب گرم و گدازی که مراست

تا چه زورست و تعدی که چنین زارم کرد؟

سایه‌ای بودم و عکس تو بپوشید مرا

ذره‌ای بودم و نور تو پدیدارم کرد

دیده تا باز گشودم بتو، اندیشه ببست

در بر وی همه و روی به دیوارم کرد

آنکه اندر عقب من به تعبد کوشید

بعد ازین حال ندانست که انکارم کرد

مرده بودم، به سخن‌های تو گشتم زنده

خفته بودم، صفت حسن تو بیدارم کرد

بادهٔ هر که چشیدم سبب مستی بود

اوحدی زان قدحی داد، که هشیارم کرد

[ ۱۳٩۱/٧/۸ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
چه فکر کردی ؟

چه فکر کردی ؟ که دنیا مال توست ؟          غافل از این فکر که اجل دنبال توست

 

1: دارم سعی میکنم این گوگل عزیزو باز کنم که یه عکس برا این مطلب پیدا کنم . باز نمیشه . فک کنم بابت اون دوسه روز باهامون قهر کرده .

2. یه مدت نبودم اومدم دیدم هیچ کدوم از نظرات تایید نشده . به خودم گفتم مثلا این یه وبلاگ گروهیه .

3. به قول اون پست طلسم شده ی زمستون : هوست معتکف خانه ی خمارم کرد .

4. به یقیین رسیدم که اگه تا چند وقت دیگه عجلم سر نرسه خودم تمومش میکم . دیگه هم مهم نیست . نمیخوام بمیرم فقط میخوام تموم بشه .

5. دیروز بعد از کلی وقت رفتم باشگاه . مبارزه ی خوبی کردم با این که حالم خیلی خوش نبود . استاد میگفت کارت خوبه . با رقیبت داری هم پا میای اما اگه برسه به راند چهارم بخاطر عقب روی هات امتیازو میدن به رقیب . چه کنم دیگه . روحیات لطیفم اجازه ی حمله رو بهم نمیدن .

6. هوای اینجا کاملا پاییزی شده . بارونی میباره که لنگه نداره . من یکی که عاشقشم .

7. ببخشید اگه زیاد حرف زدم . مراقب خوبی هاتون باشید . یا علی .

[ ۱۳٩۱/٧/٧ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سید ابراهیم نبوی

اصلاحات از یک میز عسلی شروع شد

                                                            

سالها دور در یک سرزمین دور یک آقای سنتی بود که با همسر مدرنش زندگی می کرد . همسر مدرن آقای سنتی که از اساس با امور کلاسیک مخالف بود , درست سه ساعت بعد از ازدواج فکر کرد که دچار بحران هویت شده و فهمید در این تضاد سنت و مدرنیسم موجود در خانه ی آقای سنتی احتمالا دچار یک شیزوفرنیای حسابی خواهد شد . به تابلو ها ی کوبلن و مبلهای استیل و میز های کنده کاری شده و آباژور منگوله دار و لاله و شمعدانی خانه , نگاه می کرد و حرص می خورد . با خودش می گفت : بعد از یک عمر « مارکز » و « پاز » و « روبلس » خواندن شدیم شمس الملوک .

سرانجام در یک صبح درخشان پاییزی , ساعت 8 صبح که آقای سنتی سنگک داغ و چای قند پهلو را خورده بود , ولی هنوزسر کار نرفته بود , خانم مدرننه گذاشت و نه ورداشت و گفت :

« آقا ! من دیگه تحمل این میز عسلی چوبی رو ندارم , لکه ی چایی می مونه روش .»

آقای سنتی بهش برخورد , کلی استدلال کرد که هویت فرهنگی خیلی مهم است , اما خانممدرن به قضایای کاربردی مربوطه به لکه ی چایی فکر می کرد . سرانجام عصر سه شنبه و در یک غروب غم انگیز ساعت 6 بعد از ظهر آقای سنتی یک میز عسلی شیشه ای آورد و گذاشت توی اتاق پذیرایی , بعد خانم که دیده بود آباژور منگوله دار به میز شیشه ای نمی آید گفت که آباژور را عوض کنند و بعد دیدند که آباژور مدر طرح « وازرلی » به مبل کلاسیک مدل لویی چهاردهم نمی خورد , دادند مبل را سمسار برد و به جاش مبل مدرن به طرح و رنگ بندی « موندریان » آوردند و بعد دیدند مبل جدید با قالی کاشان نمی خورد , قالی ها را فروختند و به جاش کف خانه را پارکت کردند و بعد دیدند که کف پارکت با پرده ی مخمل کرم و قهوه ای مدل لویی پانزدهم نمی آید , پرده ی بافت گونی به جاش آوردند و مقادیری لووردراپه سفید آویزان کردند چشت پنجره ها و سه ماه نشده بود که خانه ی آقای سنتی سابق تبدیل شد به یک خانه ی کاملا مدرن , آقای سنتی که در راستای اصلاحات جدید کلی تغییرات کرده بود یواش یواش کت و شلوار های سورمه ای را گذاشت کنار و شلوار و ژاکت تنش کرد و به جای سیگار بهمن و تیر و آزادی , پیپ و توتون کاپیتان بلاک کشید . صبح جمعه ی سه ماه بعد آقای سنتی که کاملا مدرن شده بود و چه بسا نزدیک بود پست مدر هم بشود به همسرش که برایش چای آورده بود گفت :

_ « من دیگه چایی نمی خورم , کیکمی خورم با کاپوچینو . »

 

[ ۱۳٩۱/٧/۳ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
گلابی کوچولو

گلابی کوچولو با چشم هاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

حالا او تنها گلابی اون درخت تو اون فصل سرد بود .

وقتی آدمی رو میدید برگهای دورشو کنار میزد تا دیده بشه . تا چیده بشه .

حالا فقط بلند تریم شاخه ی درخت نبود که تنهایی رو حس میکرد . لا اقل اون شاخه گاهی به نسیم سلام میکرد . اما گلابی ...

کم کم داشت دعا میکرد کرمی . کلاغی ... بیاد و اونو بخوره . اما تو این سرما نه کرمی بود و نه کلاغی .

گلابی مونده بود و تن لخت درخت .

بعد از یه روز سرد وقتی چشماشو باز کرد دید که درخت پر شده از شکوفه و گلابی های کوچولو .

به نزدیک ترین گلابی نگاه کرد و لبخند زد . اما نسیم اومد و گلابی رو روی زمین انداخت .

گلابی کوچولو با چشمهاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

 

[ ۱۳٩۱/٧/۳ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
روزیـــ ...

روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.


در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب آوردم ،
سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ‌!
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت .
جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم‌.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است‌،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او
خواهم آویخت‌.
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه
زنجره ها.
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ریخت‌.
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت‌.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت‌. نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت‌.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۳ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
توجه !

از امروز ب مدت سه روز تمام مسلمانان استفاده از گوگل و یوتیوب را متوقف میکنند  زیرا از متوقف کردن نمایش فیلم اهانت آمیز  به ساحت مقدس  پیامبر اعظم (ص) خود داری کردند.

 

این مطلبو تو وبلاگ های خودتون کپی کنید تا اطلاع رسانی بشه ...

 

 

[ ۱۳٩۱/٧/۳ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کاش می شد یک صبح ، صبح نباشد ....

یاد سهراب بخیر! آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی,باورت گر بشود گر نشود, حرفی نیست.. اما من نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست. 

....

آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

...

همیشه می دویدم
اما الان
تنها راه می روم
شاید راه زندگی دیرتر تمام شود

...

چشمانم را روزهاست بسته ام
از درد نه از شوق
تا نبینی به جای عکست ، اشک را در چشمم

...

قلبم درد می کنه
شاید حضور تو خالیست ......
پر باز کن از این پیله تنهایی ای عشق

...

خدایا این پائین زمین خسته کننده است
از بالا چطور
شاید وقتش باشد که قیامت کنی !!!!


...

 

سلامتی مگس که بهم یا داد وقتی زیاد دوره کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت

...

چیه ؟
ذل نزن به من
ذل نزنم ؟؟؟
آخه دلم برات تنگ می شه
چرا اینقدر دلم برات تنگ می شه
شازده خانوم
به چشام نگا کن
چی میبینی
دکمه های سیاه مشکی یا شازده ی چکمه پوش
کاش منو قد گلای قالی مادربزرگ دوست داشتی
چرا منو دوست نداری ؟؟؟؟
چرا ؟
بابا من که برات می میرم
من که همش به یادتم
من که رفیق راهتم
یکم منو محل بزار
دستاتو تو دستام بزار
بیا بریم با هم بهشت
صفا کنیم توی بهشت
رها نکن دست منو
صدا بکن قلب منو ....

...

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم،
تا در شبی بارانی ،آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم،نوش کنیم

...

یادش بخیر . حسین پناهی رو میگم . حرفاش شیرینن و به دل میشینن . خدایش بیامرزد .

 

 

[ ۱۳٩۱/٧/۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
بـــ ... آآآآ ... بــــ .... آآآآآ

 

ما , ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم , چرا که شنا کردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم ...

 

دیگر نمیــ گویم گشتم نبــــود نگرد نیستـــ


بگذار صادقانه بگویمـــ گشتیم اتفاقا بود فقط مال ما نبود!!!


شما بگردید لابد مال شماستـــــ


حسین پناهی

 



ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات