1- برنامه نویسی؟ آسان است!

این اولین قسمت آموزش برنامه نویسی ویژوال بیسیک هست. به شدت تاکید میکنم که اگه واقعا قصد یاد گرفتن دارید عملی کار کنید و تمرین تئوری رو کنار بذارید که زیاد به کارتون نمیاد. دلیل هم دارم. مثلا توی تئوری به شما میگن که متغیر از نوع Currency هست، 8 بایت فضا اشغال میکنه، ولی خب، این اطلاعات تقریبا هیچوقت به کار شما نمیاد! مگر موقع تست کنکور!

پس، با فرض اینکه ویژوال بیسیک 6 به درستی نصب شده کار رو شروع میکنیم:

ویژوال بیسیک رو اجرا کنید. به فرم زیر برخورد میکنید:

روی Standard EXE کلیک کنید و بسم الله! به طور خودکار یک پروژه و یک فرم برای شما ساخته میشه. بعدا میتونید فرم های بیشتری به برنامتون اضافه کنید.

از نوار سمت چپ، روی Command Button که توی این عکس هست کلیک کنید. به این نوار، جعبه ابزار میگن.

قسمت اعظم کار های شما با ویژوال بیسیک با همین دکمه ها انجام میشه.

بعد از اینکه روی Command Button کلیک کردید، طوری که انگار میخوایید روی فرم یک مستطیل بکشید، عمل کنید!

میبینید که یک دکمه به اندازه مستطیلی که رسم میکنید ساخته میشه.

روی اون دکمه  دابل کلیک کنید.

پنجره ای که باز میشه، بهش میگن "پنجره کد". چون همه کدهای فرم شما اونجا نوشته میشه.

به طور خود کار، واسه هر دکمه 2 خط کد نوشته میشه، به شکل زیر:

Private Sub Command1_Click()

End Sub

قسمت قرمز رنگ، نشون دهنده اسم دکمه شما هست. میتونید کدها و دستورات مورد نظرتون رو در "بین این دو خط موجود" بنویسید. به طور مثال، کد رو به شکل زیر تغییر بدین:

Private Sub Command1_Click()
    Dim a As String
    a = "www.zti.ir"
    Print a
End Sub

خط دوم؛ یک متغیر با نام a و از نوع String تعریف کرده است.

خط سوم؛ یک مقدار در متغیر قرار میدهد. این مقدار، باید در جفت کوتیشن " " قرار گیرد

خط چهارم؛ میگوید مقدار a را روی فرم چاپ کن!

فعلا کافیه. وقتشه که نتیجه کارتون رو ببینید. برای اینکه تست کنید، برنامه شما چکار میکنه، روی دکمه Run کلیک کنید تا کدی که نوشته اید، اجرا شود.

میبینید که، با هربار کلیک روی دکمه، کلمه www.zti.ir روی فرم چاپ میشود.

دستور Print برای نوشتن متن یا اعداد روی فرم استفاده میشود.

برای کمی کار کردن، با MsgBox هم تمرین کنید. میتوانید این کد را وارد کنید:

Msgbox "in yek kadre payam hast"

درباره ی این کادر های پیام در قسمت بعدی توضیح میدم. ولی خودتون هم تستش کنید.

اگر خواستید، پروژه خودتون رو ذخیره کنید که برای دفعات بعد استفاده کنید، از منوی فایل، Save Project as رو کلیک کنید و فایل هایی که داده میشود را ذخیره کنید.

[ ۱۳٩۱/۳/۳۱ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
...
[ ۱۳٩۱/۳/٢٩ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
کجایی سهراب؟

کجایی سهراب؟
آب را گل کردند، چشم ها را بستند!
وه ... چه با دل کردند...!
وای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند!
... خون به چشمان شقایق کردند!
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی،عشق را دار زدند،همه جا سایه دیوار زدند!
وای سهراب کجایی که ببینی حالا ...
دل خوش مثقالیست...!
آرزو پوشالیست...
صبر کن سهراب!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت!!
قایقت جا دارد؟؟؟؟
من هم از همهمه و بی کسی اهل زمین دلگیرم...

[ ۱۳٩۱/۳/٢٦ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
گلستان/سعدی

شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان

 

وامش مده آنکه بی نمازست

گر چه دهنش زفاقه بازست

کو فرض خدا نمی‌گزارد

از قرض تو نیز غم ندارد

[ ۱۳٩۱/۳/٢٦ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
این چه وضعشه!
 
ما ایرانی ها وقتی میخوایم از کسی تعریف کنیم :
عجب نقاشیه نکبت…
چه دست فرمونی داره مرتیکه…
چقدر خوب میخونه بد مصب…
چه گیتاری میزنه ناکس…
... ... استاده کامپیوتره لامصصصب…
موی کوتاه به طرف میاد :چه عوضی شدی…
عجب گلی زد بی وجدان…
بی شرف خیلی کارش درسته…
دوستت دارم وحشتناک…!
... کثافت

اما وقتی میخوایم فحش بدیم:
برو شازده…
چی میگی مهندس…
آخه آدم حسابی…
دکتر برو دکتر…
چطوری آی کیو؟
به به! استاد معظم!
کجایی با مرام؟
یعنـــی عــــــاشقتم
باز گلواژه صادر فرمودی؟
 
[ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
ز چه، اینچــــنین شدیم!!

 

 

انسان ها چوبی اند...

با دماغ عشقی درازتر از دروغ!

نهنگ خیانت هردم...

ژپتوی وجدانشان را میبلعد!


دیگر ته هیچ قصه ای


پینـــــــوکیو آدم نمی شود!

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
جشن میلادت مبارک!

یکی بود که مثل هیچکس نبود ! ... جزیره ای بود تک و تنها میون یک دریای طوفانی ! توی این جزیره یه باغ بود ، باغی پر از گلای پونه و محبوبه های شب ! باغی همیشه بارون زده ... دور تا دور این باغ رو دیوارهایی سنگی گرفته بود و گلها و پرنده های قفسی ساکن اون باغ ، طلوع های کم سو و غروب های چشم انتظاری خودشون رو در کنار هم و به امید خورشیدی که سالها پشت دیوارهای اون باغ نشسته بود می گذروندند ! خورشیدی که پشتوانه ی گلها و پرنده های اون باغ بود ! ... توی این باغِ سابقا سرسبز که این روزها فصلی پاییزی رو سپری می کرد یک پنجره بود و روی سکوی کنار اون پنجره همیشه چند ورق کاغذ و یک دونه قلم ! قلمی که دردهای یک عمر درخت بودن رو زمزمه می کرد ، حسرت دوری از جنگل رو ! ... قلمی که یادگاری بود از یک عمر زندگی اون مهربون درخت عاشق ، درختی که قلم شده بود تا به تمام کسانی که زیر سایه ش لحظاتی رو آرمیده بودند یاد بده باید خورشید شد و ...
امروز اون درخت ، اون قلم ، برای 67 مین بار به جوونه زدن خودش فکر می کرد ... به روی خاک آمدنش ... به ... در کنار شما نازنینان جشن میگیریم 67 مین سالروز میلاد سیاوش قمیشی رو و کلاه از سر بر میداریم به حرمت 53 سال خلق آثار هنری ... 53 سال "رفیق راه" بودن ...

 

سیاوش عزیزم، جشن میلادت مبارک!!

پ.ن:

میدونم تکراری شد! قبلی رو پاک میکنم، اینو مینویسم، این قشنگ تره!

[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
خیام
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم   یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم   اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

 

هر یک چندی یکی برآید که منم   با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی   ناگه اجل از کمین برآید که منم
[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
وارونه

 

تویی که مرا در سقوط میبینـــی

تا به حال اندیشیده ای که شاید

تو خود وارونه ایستــــــــــاده ای !

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
چتر بازی

http://www.2daypic.com/2011/the-peak-of-excitement-with-free-fall-parachuting-and

 

یه سر به این آدرس بزنید !

تصاویرش فوق العاده است .

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
عشق چیست؟

چرا به دوست داشتن زیادی میگن عشق؟

اصلا، عشق یعنی چی؟

کلمه عشق را از اسم گیاه عشقه گرفتن.  عشقه یه جور علف هرزه. دقیقا در زیر درخت رشد میکنه، با درخت رو در آغوش میکشه و خودش رو دور درخت میپیچونه...
میپیچونه و میپیچونه... تا جایی که دیگه درخت جایی برای نفس کشیدن نداشته باشه، آب به درخت نرسه، درخت خشک بشه و مرگش سر برسه...
شاید عشق هم با آدم چنین کاری میکنه. نمیدونم. نظر شما چیه؟

 

عشق رو تعریف کنید...  (2 نمره)

[ ۱۳٩۱/۳/۱۸ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
گستاخی

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می‌کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن‌ها درخواست کمک کرد. درویش بی‌درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند. در همین هنگام زاهد که ساعت‌ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت: "دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی."
درویش با خونسردی و با حالت بی‌تفاوتی پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده‌ای و رهایش نمی‌کنی."


[ ۱۳٩۱/۳/۱۸ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
خیلی...

 

 

شده تا به حال مدام بهتون بگن

 " خیلی مهربونی ، خیلی مهربونی "

 بعدش شما احساس کنید دارن میگن

 " خیلی خری ، خیلی خری " ؟!!!

 

 

 



[ ۱۳٩۱/۳/۱۸ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
دوست داشتن


دوست داشتن را می شناختم.

شاید نیز فکر می کردم که می شناسم، آره فکر میکردم که دوست داشتن را می شناسم، ولی من حتی نوشتن آن را نیز بلد نبودم!

من نمیدانستم. دوست داشتن را باید جور دیگر نوشت. دوست داشتن را باید با "دال" دوست نوشت. باید در آن از "واو" واحد بودن استفاده کرد. من نمیدانستم که "سین" سرنوشت در آن به کار رفته. من "ت" تحمل را هنوز یاد نگرفته بودم. من نمیدانستم "دال" دیگری به نام "دال" دنیا نیز وجود دارد. من هنوز به درس "الف" التماس نرسیده بودم. من "شین" شادی را با "شین" شک اشتباه گرفته بودم. من "ت" را در تنهایی خلاصه میکردم و تنها چیزی که از "نون" بلد بودم ؛ ناز کردن بود.

آره... شما هم میدونستین دوست داشتن یعنی چی؟

[ ۱۳٩۱/۳/۱٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
خیام
این کهنه رباط را که عالم نام است   و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است  

قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

 

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است   گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین   آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٦ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
امروز، 15 خرداد.

امروز خیلی کار دارم. سرم خیلی شلوغه. فقط اومدم اینجا که بگم، امروز دو شنبه، 15 خرداد 1391 هست. یعنی سالروز قیام 15 خرداد!

نه. اصلا، بحث، چیز دیگه ای هست.

خواستم بگم که... امروز 13 ماه رجب هست. یعنی، سالروز تولد حضرت علی و روز پدر. نه... ای بابا... اصلا مگه شما خودتون نمیدونستید و مگه من ساعت گو هستم؟

نه! خواستم بگم که... چنین روزی بود که دیوار کعبه باز شد، فاطمه بنت اسد جلوی چشم متعجب مردم، به داخل کعبه رفت و دیوار بسته شد، که آثار باز شدن دیوار هنوز هم روی ضلع جنوبی  کعبه هست.

نه! موضوع چیز دیگریست. خواستم بگم که... حضرت علی بزرگمرد عادلی بود که دو فرزند بزرگ تربیت کرد، که هردو در دو جهت نمونه بودند... حسن مظهر صبر و حسین مظهر قیام. نه! اصلا موضوع صحبت این هم نیست!

نه! موضوع چیز دیگریست. خواستم بگم که پدر، همانیست که وقتی مادر شبو روز پرستار ما بود، کنار مادر بود، تامین کننده مادر بود، مظهر عشق و محبت به مادر بود، امید بخش مادر بود ...

نه! موضوع اصلا این هم نیست! خواستم بگم که از پدر خودم صحبت کنم. نه. از پدر تو. اصلا باز هم نه، از همه بابا های دنیا. چقدر بچه هاشون رو دوست دارن... هر سختی رو به جون خریدن که لحظه ای نباشه که به کام فرزندانشون نباشه. اونایی که پیر شدند... هر دونه موی سفیدشون نشان از سختی و تجربه است. کدوم موی آنها به راحتی و همینجوری سفید شده؟ سختی اونا، چی بود؟

نه. چجوری باید بگم؟ خواستم بگم که پدر...    پدر... پدر... (چی میتونم بگم؟ مگه چیزی هم میتونم بگم؟ مگه قابل وصفه؟) پدر...

خواستم بگم،

پدر جان، روزت مبارک.

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
دریای پارس

[ ۱۳٩۱/۳/۱٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
خلیج پارس

عرب های گستاخ.
جهالت را به اوج رسانده اید.
ایران، ایران کهن، ایران قدرت، ایران جاودان...
وای... وای بر شما!
شما هرگز بر ما پیروز نشدید. شما یک مشت برده های جاهلید.
خیال نکنید که خسرو پرویز را شما در هم شکستید، نه.
این اراده ملت عظیم و حق گرای ایران بود.
ما به شما کمک کردیم که خسروپرویز، پادشاه نادرستمان را سرنگون کنیم و زیر سایه اسلام باشیم. اگر اراده ما نبود و کنار پادشاه میماندیم، شما عرب های جاهل حتی نمیتوانستید به مرز های ما روان شوید.
اکنون، کدام اسلام؟ مگر شما هم میدانید اسلام چیست؟ اسلام همان است که اکنون مردم شما خواستار آن شده اند ولی به سرکوب آنان پرداخته اید.
آیا زمان برای ما ایرانیان نرسیده است؟
آیا نباید مانند زمان پیشین شما، به دفاع از مردم بپردایم و شما را برکنار کنیم؟
به هوش باشید ای عرب ها!
دیری نمیگذرد که آرزو کنید ای کاش لال بودید و نام مجعول خلیج ع-ر-ب را نمی آوردید. ای کاش پایتان میشکست و به ایران نمی آمدید. ای کاش از خواری، مانند گدایی بر سر راه مینشستید ولی بر مسند قدرت کشورتان نبودید که مغرور شوید.
ای عرب!
آگاه باش که حکومت پارسی هرگاه اراده کند، میتواند شما را سرکوب کند، اما لطف رهبر است که شما را فرصت جبران داده است.
آگاه باش که ایران مسلمان، هیچگاه حتی به تهدید های شما فکر نخواهد کرد.
اکنون زمان آن رسیده است که جبران اشتباهات کنید. قبل از آنکه فرصت شما به پایان برسد.

__________________________________________________________________

 هر خشمی از اعراب دارید، اینجا خالی کنید:

http://www.vivapersiangulf.com

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱٤ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
باید همسفر شد با سهراب

اینجا عشق ها پوشالی یست، خانه ها مقوای یست ...

بایستی رفت، بایستی دور شد از این دیار

شاید با سهراب رفتم ماندن جایز نیست باید که رفت

دور شد ،دور تر از دور

باید رفت از این سرزمین که مردمانش غم هایشان همه گیر ست و شادی هاشان به تنهای یست

باید دور شد از این شهر خیال انگیز تو خالی

باید که گذر کرد از این روز های تاریک

یک نفس باید دوید تا شب های روشن  ،مهتابی

باشد که شب ابدی آرامشی باشد بر این ویرانه دنیا

باید گریخت ،گریزان شد .....

[ ۱۳٩۱/۳/۱٤ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ غریبه ] [ نظرات () ]
عاشقت خواهم ماند.

عاشقت خواهم ماند.
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت،
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت،
بی هیچ گمانی گوش خواهم داد،
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست،
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد، بی هیچ حراراتی...
اینگونه شاید احساسم نمیرد...

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱۳ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
خوبیش نیرزد

گویند رها کنش که یاری بدخوست

خوبیش نیرزد به درشتی که دروست

بالله بگذارید میان من و دوست

نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

سعدی

[ ۱۳٩۱/۳/۱۳ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
من قاشقم را با تو سهیم می شوم

روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند >مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' >هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ یاس کبود ] [ نظرات () ]
لبخندش...

عاشقونه

بارون می اومد.

دستاشو مشت کرده بود.

پرسیدم توی مشتت چیه؟

گفت: خودت نگاه کن.

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...

توی دستاش چیزی نبود!

گفتم، چیزی نیست که...

دستامو که توی دستاش بود فشرد.

گفت: نبود، ولی حالا هست.

دستام گرم شد...

و لبخندش...

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
حافظ
با شاهد شوخ و شنگ و با بربط و نی   گنجی و فراغتی و یک شیشه می‌
چون گرم شود زباده ما را رگ و پی   منت نبریم یک جو از حاتم طی
[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
سقــراطــــــ

 

 

 

سقراط گفته یونانی ها دروغگو هستند، ولی خود سقراط هم یونانیه! پس دروغ میگه که

یونانی ها دروغ میگن! پس یونانیها راستگو هستند و سقراط هم که یک یونانیه پس

راستگوست؛ پس راست میگه که یونانیها دروغگو هستند!!!

پس........... آخر یونانیها دروغگواند یا راستگو.....؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱٠ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
آموزش کریستال ریپورت - Crystal Report Learning

امیدوارم به کار بیاد بخوره، اینا رو توی آرشیوم پیدا کردم، اون که ورد هستش، خیلی جامع تر هست

دانلود 2 کتاب های آموزشی

از این لینک هم بهتر پیدا نمیشه

مستقیم از msdn مایکروسافت هست

[ ۱۳٩۱/۳/٩ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
بنی آدم اعضای یکدیگرند! سر لقمه نانی به هم میپرند!

 

همه آدم ها با هم برابرند...اما پولدارها محترمترند.!!!
همه آدم ها با هـــم برابرند...اما دخترها پرطرفدارترند.!!!
همه آدم ها با هم برابرند. امـــــــا بچه ها واجب ترند.!!!
همه آدم ها با هم برابرند. اما خانم ها مقدم ترند.!!!
همه آدم هــا با هم برابرند .امــا سیاه ها بدبخـت ترند و سفیدها برترند.!!!
تبعیضی در کار نیست در کل همه آدم ها با هم برابرند اما بعضی ها برابرتر اند !!!

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/٩ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
توجه: هشدار مهم مخابراتی

در صورتی که با تلفن همرا شما تماس گرفته شد و در آن، شخص یا اشخاصی ادعا کردند که مهندسین مخابرات هستند، و قصد چک کردن خط شما را دارند، و از شما تقاضا کردند که هر کد یا عددی را شماره گیری کنید، بدون هیچ شماره گیری، تماس را قطع کرده و و هیچ کدی را شماره گیری نکنید.

چون شرکتی جعلی از طریق آن به خط تلفن و سیم کارت شما دسترسی خواهد یافت و از طریق خط شما، توانایی برقراری تماس هاس تلفنی و سواستفاده خواهد داشت.

توجه داشته باشید،

 هشدار مهم مخابراتی :

اگر با موبایل شما تماسی برقرار شد که در نمایشگر مخاطب، نام (**XALAN**) نمایش داده شد، به هیچ وجه به آن پاسخ ندهید و برای اطمینان بیشتر، تا ساعتی بعد گوشی خود را خاموش کنید. زیرا در صورت پاسخ دادن به تماس، گوشی شما به وسیله ویروسی (که تا کنون ناشناخته است) هک خواهد شد.

این ویروس مخابراتی، اطلاعات  ***IMEI*** (شماره سریال)  و ***IMSI***  (شناسه بین المللی مشترک موبایل) از روی گوشی شما پاک خواهد شد و در این صورت، گوشی و سیم کارت شما عملا غیر قابل استفاده خواهد شد. و مجبور به خرید یک تلفن همراه و سیم کارت جدید خواهید شد.

البته گوشی شما قابل تعمیر خواهد بود، ولی به خاطر هزینه بالای تعویض قطعه، دیگر مقرون به صرفه نخواهد بود.

________________________________________________________

پ.ن: این مطلب رو از روی سایت خودم کپی کردم، ولی چون خیلی مهم بود، خواستم بدونید!

پ.ن 2: یک گوشی نوکیا c7 ، مال یکی از دوستام، به همین خاطر به فنا رفت!

[ ۱۳٩۱/۳/٩ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
ق ل ب

 

 چرا بغل کردن حس خوبی به آدم میده؟

 

 

 

چون در سمت راست بدن قلب وجود نداره و اونجا خالیه

 

ولی وقتی کسی رو که دوستداری بغلش میکنی

 

قلبش اون جای خالی رو پر میکنه

 

 و انگار که تو صاحب دوتا قلب شدی.

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
جواب مسئله دل...!

میخوام جواب "یاس کبود" رو بدم... ولی میخوام بقیه هم بخونن!

امان از حواس پرت!
مگه اون پرانتز رو نمیبینی؟ خودت بگو، -(-2) چند میشه؟؟ میشه قرینه منفی 2، ماااااادر جان!
وقتی کسی اونو ببینه، هنگ میکنه و قیدشو میزنه و حتی دیگه به √-1 نگاه نمیکنه و گیر میزنه و سوتی میده!
ببین، رادیکال منفی هست، دقت کن:
سینوس 45 درجه، و کسینوس 45 درجه، هر دو میشن رادیکال √2/2
خب؟
حالا به توان 2 برسون؟
خب؟
شد 1/2 ، صحیح؟
حالا سینوس و کسینوس (که حساب کردی و هردو 1/2 شدن) رو با هم جمع کن. خب؟
شد 1، صحیح؟
خب، حالا قرینه کن!
شد چی؟
شد منفی یک!

حالا، تو خط بعدی، ساده شده اش شده √-1

که باید ازش جذر گرفته بشه، و چون منفی جذر نداره،میشه یک مساله حل نشدنی و غیر ممکن! پس ناگهان داستان عوض میشه!
میگه 4 i ، کمتر از  i to u
یعنی، برای من، کمتر از من برای تو!
یعنی به تو نمیرسم و از این کمتر هستم!
_____________________________________________________

شما اصلا فکر نکردی متغیر i از کجا اومد؟؟

حالا درست، یا غلط، من اینجوری حل کردم و تا احتمال 95% مطمئنم که روشم درسته!

_____________________________________________________

راستی! توان 1/2 رو، اینطور ترجمه کن: 1  (i) یعنی منتقسیم رو، مگه "یک به روی دو" نمیگیم؟ میشه : i to 2 | تقسیم بر 2، یعنی دو تیکه شدن (جدا شدن!)

_____________________________________________________

پ.ن: هر کی منظورم رو فهمیده نظر بده!

[ ۱۳٩۱/۳/۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
زمستان ها !

نقل است که وقتی نادر شاه در یکی از جنگ ها شکست خورده بود، هنگام فرار، به خیمه پیرزنی ازعشایر ایرانی رسید.

 

پیرزن ،کاسه ای آش برای شام نادرآورد.آش داغ بودوبدون توجه، قاشق رادروسط ظرف فرو برده وبه دهان گذاردودهانش سوخت وچشمانش اشک آلود شد.پیرزن خنده اش گرفت وسرزنش کنان گفت :توهم اشتباه نادر شاه را مرتکب شدی؟

 نادرشاه گفت :مگرنادرشاه چه اشتباهی کرده؟ وپیرزن گفت :اوهم به جای آن که ذره ذره از چب وراست به سپاه دشمن حمله کند.یک باره خود را قلب سپاه زدوشکست خورد،تو هم به جای آن که اندک اندک از کنار کاسه ی آش بخوری وبعد به میان آن وارد شوی ، یک باره به وسط رفتی ودهانت سوخت.  وحالا داستان زندگی مانوجوانان وجوانان امروزی با بزرگترها همان داستان جنگ وآش خوردن نادر است.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می*رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می*خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….
نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می*زند می*گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی*کند.
می*گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می*داد یک سکه نمی*داد. زیاد می*داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

پ ن:بچه  زرنگ!

[ ۱۳٩۱/۳/٦ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
دلیل اصلی ترافیک

 آورده اند روزی مریدی از شیخ دلیل ترافیک و ازدیاد خودروها را جویا همی شد.

 شیخ همی فرمود: «دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره» .

مریدان انگشت در دهان، شیخ را ندا دادند : «یا شیخ! چگونه است ؟»

 شیخ فرمود : «بیست درصد خودروها به دنبال داف همی گردند، بیست درصد دگر داف را یافته به دنبال جا همی گردند و بیست درصد باقی، برادران بسیج اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند.»
 

و این چنین شد که مریدان رم کردند و یقه ها دریدند و اشک ها ریختند و سر به بیابان گذاردند!!

[ ۱۳٩۱/۳/٦ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
تهمورس

 


 

 

پادشاهى تهمورس دیو بند سى سال بود

 

 

هوشنگ را پسرى هوشمند بود به نام تهمورس«1»دیو بند که پس از پدر، بر تخت بنشست«2»و کمر به شاهى ببست. پس موبدان را از میان لشگر بخواند و ایشان را گفت: امروز که من به شاهى رسیده‏ام، برآنم تا گیتى را از بدیها بشویم و دست دیوان را از هر جا کوتاه سازم و خود بر سراسر گیتى، شاه باشم و هر چه که در

گیتى سودمند است، بر مردم آشکار گردانم. پس از پشت میش و بره، پشم و مو بُرید و بفرمود تا مردم، آن را بریسند. آنگاه از آن، جامه و زیرانداز فراهم آورد. سپس خوراک جانوران تیز رو را سبزه و کاه و جو بکرد.

از آن پس از میان ددان، سیاه گوش«1»و یوز را برگزید و به چاره، آنها را از دشت و کوه به میان مردم آورد و بند کرد. از میان مرغان تیز پرواز، آنان که چون باز و شاهین، سازش پذیر و دمساز بودند بیآورد و آنها را دست‏آموز بکرد و بفرمود تا مردم نیز آنها را به گرمى بنوازند. چون اینها همه کرده شده، مرغ و خروس را نیز به میان مردم آورد«2».

آنگاه مردمان را گفت: پروردگار آفریننده گیهان را نیایش و ستایش کنید، چه او بود که ما را بر ددان چیره ساخت و ما را راه بنمود. تهمورس را دستورى نیک‏اندیش به نام شیداسپ بود که همیشه روز را به روزه و شب را به نیایش پروردگار مى‏گذرانید و نماز شب و روزه، آیین اوست و همواره در پیش شاه، کمر به فرمان او بسته و پیوسته او را به راه راست رهنمون بود.«3»و بدین سان، چنان تهمورس از بدى پالوده گشت که فرّه ایزدى ازو تابیدن گرفت. پس برفت و به افسون، اهریمن را گرفتار کرد و زین بر او نهاد و بنشست و گِرد گیتى تاختن گرفت.«4»

چون دیوان، کردار او را بدیدند، سر از گفتار او برتافتند و بسیارى از ایشان انجمن بکردند تا او را از میان بردارند. چون تهمورس از کار ایشان آگه شد، برآشفت و به فرّ پروردگار گیهاندار، کمر را ببست و گرز گران برداشت. از آن سوى نیز نرّه دیوان و افسونگران و جادوگران سپاهى«1»با دیو سیاه که پیشاپیش ایشان روان بود، به جنگ تهمورس شدند و فریاد ایشان به هوا خاست.

 جنگ در گرفت و تهمورس بزودى توانست دو گروه از ایشان را به افسون بند کند و دیگران را نیز به گرز گران نابود بساخت. و بدین سان تهمورس بر گروه دیوان پیروز گشت و دیوان را در بند، به خوارى و زارى بکشیدند.

دیوان که چنین دیدند، به جان خود زینهار خواستند و تهمورس را گفتند: ما را مکُش تا تو را هنرى نو بیآموزیم که به کارَت آید. تهمورس ایشان را آزاد ساخت و آن دیوان، نوشتنِ نزدیک به سى زبان چون رومى و پارسى و سغدى و چینى و پهلوى را به تهمورس بیآموختند«3»و دلش را به فروغ دانش روشن‏

ساختند. سى سال پس از آن، که تهمورس آن همه هنرها پدید آورد، روزگارش بسر آمد.«1»

برفت و سرآمد برو روزگار همه رنج او ماند ازو یادگار

جهانا مپرور چو خواهى درود چو میبد روى پروریدن چه سود

برآرى یکى را به چرخ بلند سپاریش ناگه به خاک نژند

[ ۱۳٩۱/۳/٥ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
مسئله دل !

اونی که میگفت ریاضی رو بلده، این مساله رو بخونه و بفهمه...

که حرف دلم توشه...

[ ۱۳٩۱/۳/۳ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
دل...

اینجا زمین انسانه،

ولی ساعت به وقت انسانیت خوابه!

دل، عجب موجود سخت جانی است!

هزار باز تنگ میشه، میسوزه، میشکنه، میمیره...

ولی باز هم به یادت میتپه...

برای سایت بزرگ عکس، کلیک کنید

 

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره، دل من چه رنگیه

[ ۱۳٩۱/۳/۳ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
وقتی ترمز ها جیغ میکشند !

 

( آقایون راننده ها ، لطفا کنار ماشینشون باشن ، به نوبت وارد پیست بشین ، آقا برو کنار ماشینت ... )

 

------------------------------------------------------------

مربوط به گزارشی از مسابقات اتوموبیل رانی نمایشی در پیست آزادی بود . برام جالب جلوه کرد !

بهش میگم : دریفت .

[ ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
4u

 

مــیــرم تـــره . نـــوگــــو چــــره

...!...

 

---------------------------------------------------------------------

هه هه هه

کی میدونه من چی نوشتم ؟

بعضی وقتها نگاه به این لهجه ها و این که من میدونم چی نوشتم و شاید شما با خوندنش متوجه چیزی نشید خیلی عجیبه !

مثلا کی میدونه : اوی لوغ آشو . یعنی چی ؟!

اصلا یهش میاد که معنیش این باشه : زمین اونجا نسشت کرده !

 

 

انسان

بدرود

یا علی

[ ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
یکی بود یکی نبود

یکـــــــی بــــــود

یکــــــی نبــــــود

غیــــــر از خــــدا

هیچکی نبـــــود

و خـــــــــــــــــدا

قــادر و تــوانا بود

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
اسامی phone book

 

تاحالا دقت کردین به منوی phone book گوشی پسرا و دخترا که چه فرقی باهم دارن؟؟

خب البته الان همه واسه phone book گوشیشون رمز میذارن ولی خب بعضی

گوشیها هم مال زمان هیتلره و از این سیستما نداره ...

حالا بذارین براتون از طریقه اسم گذاری phone book پسرا و دخترا و فرق فاحشی 

که بین این دو جنس وجود داره بگم.

پدر من دبیر ریاضی دبیرستانه تا حالا چند دفعه گوشی پسرا رو سر کلاس ازشون گرفته

وقتی برامون گفت که پسرا اسم دوستها و کسایی که شماره هاشونو تو گوشیشون

سیو کردن چیا میذارن از تعجب شاخ درآوردیم!!!

 

بی شرف  _  آشغال  _ افغانی  _ داغون  _ بی پدر  _  سیا بی کله!  _  سعید بی

دندون _ امیر خطر  _  علی سوسول و چیزای دیگه ای که اصلا نمیشه گفت و در شان

من نیست به زبون بیارم و بنویسم!!!تعجب

 

حالا اسمهایی که دختر خانومای دبیرستانی سیو میکنن تو گوشی هاشونو داشته

باشین...

 

نرگس جوووون  _  مهسا جیگر _ نفسی  _  عزیزم _  عشقم _  زندگیم _  و از این دری

وری های دیگه !ابله

 

 

واقعا انقدر فرق بین دختر و پسر شاهکاره طبیعته!!!

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات