زندگی در ویژوال بیسیک!

قابل توجه خانوما:

               اگر زن یک برنامه نویس بشید، چی میشه؟

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

شوهر: سلام،من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟

شوهر: Bad command or File name.

زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied.

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch.

زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default.

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

شوهر: Hard Disk Full.

زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟

شوهر: Unknown Virus Detected.

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error.

زن: و رابطه تو با رئیست؟

شوهر: The only User with Write Permission.

زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters.

زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.

زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User.

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.

شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

[ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
چون سواد نداریم !

 

میگویند :

        یک وقت یک خارجی آمده بود کرج ، با یک دهاتی روبرو شد . این دهاتی خیلی جواب های نغز و پخته ای به او میداد .

       هر سوالی که میکرد خیلی عالی جواب میداد .

       بعد او گفت :که تو اینها را از کجا بلدی ؟

       گفت : ما چون سواد نداریم ، فکر میکنیم !

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

این خیلی حرف پر معنایی است . آنکه سواددارد معلوماتش را میگوید ولی من فکر میکنم ،و فکر کردن خیلی از سواد بهتر است .

 

 

شهید آیت الله مرتضی مطهری

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خیام

 

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هر چند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من است اگر برم نام بهشت  

 

************* 

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است 

 

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود  

 

************** 

 

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و به دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد  

 

************** 

 

ای دل تو باسرار معما نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

این جا به می لعل بهشتی میساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی  

 

************** 

 

چندانکه نگاه می کنم هر سویی

در باغ روان است ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی

                                                       بنشین به بهشت با بهشتی رویی

[ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
نقــــــاشــــــــــی

 

 

این نقاشی که میبینید در سن 13 سالگی کشیدم.

این نقاشیو وقتی داشتم یکی از شعرهای

حافظ رو میخوندم کشیدملبخند

 

 

 

گل در بر و می در کف و معشوق بکامست        سلطان جهانم به چنین روز غلامست

گو شمع میارید در این جمع که امشب             در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگست          چشمم همه برلعل لب و گردش جامست

در مجلس ما عطر میآمیز که ما را                هرلحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشامست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
کریم...!

 

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور .داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است   و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده    ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
برای گرافیست جوان

برای تو مینویسم

تو که تنش بوی گلهای سرخ را میدهی

برای تو که جادوی کلامت زیبا ترین لغت را قلم میزند

برای توو که قلبت به وسعت دریاست

و قایق قلب من در ان غرق شد

رفت...

و من تنها تر از تنها شدم

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ A.S ] [ نظرات () ]
پروانه

 

 

 

پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند
 
 
 
که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...
 
 
 
 
فراموشی و نادانی مشکل
 
امروز ماست!

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
دقت - تیز هوشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گویند آغا محمد خان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را شام می خورد . تصادفا یک روز عصر نصفه دیگر مرغ بریان را گربه خورد . آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصفه آن را موقع شام به حضور آغامحمد خان برد تا متوجه مطلب نشود .

آغامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمی هم به آشپز انداخته گفت : « نصفه دیگر را فردا ناهار بیاور !»
آشپز یکه خورد و عرض کرد : قربان ! نصفه اولی را امروز ناهار میل کردید . دیگر چیزی باقی نمانده است !
آغامحمدخان با عصبانیت گفت : « فضولی موقوف ! نصفه ای که امروز آوردی قسمت راست مرغ بود این نصف هم قسمت راست آن است . معلوم می شود جریانی رخ داده که مرغ دیگری خریداری کرده ای !
آشپز را فراست و تیز هوشی آغامحمدخان چنان مبهوت کرد که تا مدتی دهانش باز و چشمانش خیره مانده بود !

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
زنده یا مرده؟

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .

اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : « کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند » .
و هم او در جایی دیگر می گوید : « آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند »

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم .

[ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
هههههاااااا
حواسمون باشه ... دل آدمها شیشه نیست

              که روی آن " هــا " کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم
 
              و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم
                  رو شیشه نازک دل آدمها , اگه قلبی کشیدی

باید مردونه پاش وایسی!

 

                 

     

 

 

 

 

 

 

                      سکوتم را به حساب ضعف و کم آوردنم نزار!


             دلم به چیزهایی پای بند است که تو عمرا آنها را درک کنی...


                      نیازی به پرتاب سنگ برای شکستنم نیست!

                           با تلنگری از حرفهایت آوار میشوم

 

         تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید  

      

                      هنوز تکه ای از تو در من است که گاهی

                          لعنتی بدجور دلتنگت می شود...
 

         تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
هنر ، هنر

   امروز بعد از مدت ها رفتم باشگاه ، یکم آخرای دویدن کم آوردم ولی تا جایی که تونستم تلاش خودمو کردم .

   طناب هم که نبرده بودیم و با زانو بلند سر کردیم .

   بعدشم مبارزه ! خوب بود .

اما بحث موفقیت بچه های پومسه ی ایرانه .

فقط میتونم بهشون بگم آفرین .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
...زمستان ها!

روز مادر پیشا پیش به همه ی مادر ها تبریک میگم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اللخصوص ماما بزرگ انسان خودموننیشخند زبان

خوشت اومد مامابزرگ؟خجالت  نیشخند

اینم کلکسیون عینکاشه

پ ن:این گل ها هم تقدیم به...

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
هنر ایران
[ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
دست نویس
[ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
زمستان

 

 

 

 

 

زمستان

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

----------------------------

پ ن:از شعر نو خوشم نمیاد اما این یکی فرق میکنه.

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
persian gulf

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
مهتاب

میتراود مهتاب

میدرخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته به چند؟

خواب در چشم ترم میشکند

نگران با من استاده سحر

صبح میخواهد از من

کز مبارک دم او اوردم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفررم میشکند

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ A.S ] [ نظرات () ]
عکس ها

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
استاد نوشت

 

تو کلا نشسته بودیم که استاد صفا بخش "مدیر گروه گرافیک " وارد کلاس شد !

: شما امروز با استاد جعفری کلاس دارید ؟

: بله استاد!

: ایشون دیشب به من زنگ زدن و گفتن که امروز کلاس نمیان !

: واقعا استاد ؟

: بله . من نمیدونستم شما امروز کلاس دارید والا دیروز بهتون خبر میدادم !

: متشکر استاد !

:...

:هورا

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
3D Switch

خیلی وقته مطلبی ننوشتم، از طرفی وقتی هم واسه اینکار ندارم و خیلی هم دوست دارم فعالییییییییت !!!

(راستی، داشت یادم میرفت! سلام! نیشخند)

واسه اینکه اسپم نباشه یه نکته میگم! اونایی که ویندوز XP دارین، تا حالا از کلید های ترکیبی Alt+Tab استفاده کردین؟ میدونید که چکار میکنه؟؟ چند تا پنجره باز کنید، مثلا فایرفاکس، اینترنت اکپلورر و فتوشاپ. حالا Alt رو نگهدارید و Tab رو چند بار فشار بدید. میبینید که مانیتور بین برنامه ها سوییچ میشه.
بگذریم! نکته جالب اینجاست:

اگه از ویندوز سون استفاده میکنید، اینبار به جای Alt، دکمه ویندوز رو نگهدارین و ببینید چی میشه!!!

[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
سلام سلامتی میاره ..

امروز نمیرم یونی . اصلا هم برام مهم نیست که این درسو آخر ترم حذف کنه !

آخه دخترو چه به درس خوندن . اون موقع ها خوب بود دیگه دختراشونو زنده به گور میکردن مثل ساراگون . دربست میرفتن بهشت .

این وضع رو اصلا دوست ندارم که از بدم هم میاد . دلم نمخواد بیخیال اتفاقات بام ولی فکر بهشون دیوونه کننده است هر چند دیوونه که نمیتونه برای دومین بار دیوونه بشه !

میخوام برم خونه .

خونه در نظر من یه جای امنه . یه جا که هیچ چیز حتی یه فکر نتونه اذیتت کنه !

دیروز رفتم و رای دادم . آقاهه که تاریخ تولدمو دید اولش شک کرد که میتونم رای بدم یا نه ولی خیلی زود فهمید که با یه نخبه ی رای اولی روبرویه . از همون اولش لو رفتم که اولین باره که میخوام رای بدم .

ولی وقتی اسممو صدا زد از اسمم خوشم اومد . اول اسم فامیلمو گفت و بعد گفت فاطمه . برام معصومیت خاصی پیدا کرد . این اسمو دوست دارم .

چند روز پیش با خودم گفتم این آقاهه که سوار تاکسی شد اگه جلوی سروش پیاده نشد اسممو اینجا بذارم مامان رها . تا جواب اون سوالم این اسمم منه : مامان رها .

 

فعلا بدرود

یا علی

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
نفس

نـفــــــس

مـیکشـم

فــــــقـــط

بــــــــرای

تــــــــــــو

....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
یونی نوشت های انسان

 

 

 

افسوس

 

- دلم میخواد استاد هندسه و نقوشمونو بکشم ! ازش بدم میاد !

---------------------------------------------------------------------

- امروز کلی اندیشه خوندم . امتحان نگرفت . گفت هفته ی دیگه !

---------------------------------------------------------------------

- امروز ساعت 5 از کلاس اومدم بیرون . ساعت 6و15دقیقه موفق شدم سوار اتوبوس شم !

---------------------------------------------------------------------

- گشنمه !

---------------------------------------------------------------------

- دلم میخواد با استاد ممیز یه صحبتی داشته باشم .

---------------------------------------------------------------------

- استاد مورد علاقه ام گفته یه مجسمه از بز تاریخی ایران درست کنیم . آخه یکی نیست به این بنده ی خدا بگه درس ما تصویر سازیه . نه مجسمه سازی !

----------------------------------------------------------------------

- دلم میخواد برم و از اون آقاهه  که تو واحد اداری کار میکنه بپرسم اسمش چیه !

-----------------------------------------------------------------------

- دلم ماهی سفید میخواد !

----------------------------------------------------------------------

- رشت . میدان پاسداران . پاساژ سفیدرود . کافینت پارس . .. من که انقد میام اینجا یکم ازش تبلیغ کنم دیگه !

----------------------------------------------------------------------

- امروز بابای رها و رهام و صبا و صیام و وفا و فرزام و دیدم . قلب

----------------------------------------------------------------------

- خوابم میاد .

----------------------------------------------------------------------

- من برم دیگه .

----------------------------------------------------------------------

- خیلی نوشتم .

----------------------------------------------------------------------

- ...

----------------------------------------------------------------------

- بدرود .

----------------------------------------------------------------------

- یا علی .

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
ترک شیرازی!!!

 

 


"اگــر آن تــــرک شیــرازی بـدست آرد دل ما را"

چگونه وا کنم از سر نگین و یاس و ویدا را؟

چگونه وارهانم خود ، ز بند ساقی و ساغر؟

چگونه گیر بیارم من دلار و بنز و ویلا را؟

نمی دانم چرا آخر سه پیچی هر شب و هر روز

بکوبی در سر طاسم شب عقد ثریا را

به گوشت تا به کی خوانم؟ نیاندیشی که حافظ گفت:

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
دو کلمه درد دل.

خیلی سخته بخوای صورتتو از بقیه پنهان کنی که اشکاتو نبینن. چشمای خیستو نبینن...

خیلی سخته خودتو به خواب بزنی پشتتو بکنی بهشون و از حرف زدن امتناع کنی تا متوجه بغض تو گلوت و لرزش صدات نشن...

خیلی سخته وقتی میخوای با تمام وجودت مثل بچه ها با صدای بلند گریه کنی مجبور باشی به زور با بدبختی یه لبخند تحویل دیگران بدی تا بگی مثلا حالت خوبه...

خیلی سخته وقتی مامانت متوجه میشه چشات خیسه و ازت میپرسه گریه کردی؟؟؟ مجبور باشی دروغ تحویلش بدی و بگی نه فقط چشام میسوزه...

خیلی سخته پنهون کنی چقدر درد داری پنهون کنی همه وجودت داره از هم میپاشه....

چقدر سخته از شدت بغض به مرز خفگی برسی اونوقت به حمام پناه ببری و بدون درآوردن لباسات زیر دوش بشینی و اشکات بین قطرات آب گم بشن...

سخته... خیلی سخته وقتی داری از شدت غم ذره ذره میمیری و تمام میشی مجبور باشی تو جمع خودتو شاد نشون بدی اما خودتم میدونی نمیتونی...

چقدر سخته قلبت انقدر ترک داشته باشه که حتی با یه نسیم با یه نفس از هم بپاشه و خورد بشه و هر تیکه ش پرت بشه یه جا و اونوقت تو فقط بتونی گریه کنی... گریه کنی... و گریه کنی تا شاید زودتر بمیری و راحت بشی....

خیلی سخته با تمام وجودت بخوای داد بکشی حرفایی که تمام مدت تو دلت سنگینی میکنه رو  بریزی بیرون... گریه کنی... زار بزنی... فحش بدی... اما مجبور باشی خفه خون بگیری....

خیلی سخته ندونی باید کیو لعنت کنی؟؟ خودتو؟ اونو؟ دیگرانو؟ تقدیر و سرنوشتو؟...

خیلی سخته داغون باشی.کمرت خم باشه.شکسته باشی و نتونی پاشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چی بگم؟؟؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
خدایـــــــــــا

      خدایا !!

 

دردها از اون بالا کوچیک دیده می شن انگار

بیا مشکلات رو ؛

رو در رو حل کنیم!!!

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
عبرتها-آه
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
لیلا تو نداده ای به مجنون...!

ﺧﺮﺳـﻨﺪ ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ اﻣﺮوز
‫رﻧﮕﻲ دﮔﺮ اﺳﺖ، ﻧﻪ رﻧﮓ دﻳﺮوز
‫ﺗـﺎ ﺷـﺐ ﻧـﺸـﺪه، رﻧﮓ دﮔﺮ ﺷو
‫ﮔﻔﺘﻨﺪ از اﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ، ﻫﺰار ﻧﻜﺘﻪ ﺑﻴﺎﻣﻮز



‫ﻓﺮﻳﺎد زدﻳﻢ ﻛﻪ ﭼﺮخ ﮔﺮدون
ﻟﻴﻼ ﺗﻮ را ﻧﺪاده ای ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮن
‫ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺮ آﻣﺪ آﻧﻜﻪ، ﺧﺎﻣﻮش
ﻛﻢ داد اﮔـﺮ، ﻧـﮕﻴﺮد اﻓﺰون

 

‫ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪﻳﻢ و در ﺧﻤﻮﺷﻲ
رﻓـﺘـﻴـﻢ ﺳـﺮاغ ﻣـﻲ ﻓـﺮوﺷﻲ
‫ﻓـﺮﻳـﺎد زدﻳﻢ دوای ﻣﺎ ﻛﻮ؟
ﮔﻮﻳﻨﺪ دواﺳﺖ، ﺑﺎده ﻧﻮﺷﻲ

‫ﻫﺸﻴﺎر ﻧﺸﺪ، ﻣﮕﺮ ﻛﻪ ﻣﺪﻫﻮش
‫اﻳﻦ ﺑـﺎر ﮔﺮان ﺑﮕﻴﺮم از دوش
‫آرام ﻛـﻨـﺎر ﮔـﻮش ﻣـﺎ ﮔـﻔـﺖ
‫اﻳﻦ ﺑﺎر ﮔﺮان ﺗﻮ ﻣﻔﺖ ﻣﻔﺮوش

‫از ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺷﻮی ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎن؟
‫از ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺷﻮی ﮔـﺮﻳﺰان؟
‫ﺑـﻴـﺪاری دل ﭼـﻨﻴﻦ ﻣـﺨﻮاﺑﺎن
‫ﺳﺨﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ، ﻣـﺒـﺨـﺶ آﺳـﺎن...
 
ﻫﺸﻴﺎر ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ
‫رﻓـﺘـﻴـﻢ و درِ ﻣـﻴـﻜﺪه ﺑـﺴﺘﻴﻢ
‫ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ
ﻣـﺎ ﺑـﺎده ﻧـﺨﻮرده اﻳﻢ و ﻣﺴﺘﻴﻢ؟

‫ﻣﺴﺠﺪ، ﺳﺮ راه از آن ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ
‫ﺑﺮ روی درش ﭼـﻨﻴﻦ ﻧﻮﺷﺘﻴﻢ
در ﻣﻴﻜﺪه ﻫﻢ ﺧﺪای ﺑﻴﻨﻲ
‫ﺑﺎ ﻣـﺮد ﺧـﺪا اﮔﺮ ﻧـﺸﻴﻨﻲ

[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
آش...!
 
شاه تهماسب یکم فرزند ارشد شاه اسماعیل یکم و دومین پادشاه از دودمان صفویه برای دیدار حکیم و دانشمند تبریزی از اسب فرود آمد . حکیم به خاطرنداشتن امکانات پذیرایی مناسب پوزش خواست و گفت گاهی با خود می گویم کاش به جای حکمت سراغ بازار رفته بودم و خندید در همان حال صدایی کودکی به گوش می رسید که می گفت مادرم مرا فرستاده و می خواهم این ظرف آش را به حکیم بدهم دو سرباز مقابل در به آن کودک می گفتند برو پادشاه ایران اینجاست ... اما کودک پافشاری می کرد و می گفت من به پادشاه کاری ندارم ، مادرم مرا فرستاده و گفته حتما این را به حکیم بده ...
شاه تهماسب خنده اش گرفت و با صدای بلند به سربازان گفت بگذارید آشش را بیاورد ما نیز گرسنه ایم !!! و با صدای بلند خندید .
ساعتی بعد پادشاه وقتی با حکیم آش را می خورد به حکیم گفت کاش من هم همانند شما چنین منزلتی داشتم و مادر کودک کاسه دیگری از این آش خوشمزه برای ما نیز می فرستاند پادشاه چنان خندید که اشک در چشمانش جمع شد .
ارد بزرگ می گوید : خوش نامی بزرگترین فر و افتخار هر آدمی است .
هنوز آش خوردن شاه تهماسب و حکیم به پایان نرسیده بود که صدای کودک را باز شنیدند که به سربازان می گفت مادرم مرا فرستاده بیایم و کاسه خالی آشی را که آورده بودم را پس بگیرم . شاه تهماسب که از خنده به حد انفجار رسیده بود بلند گفت : کودک جان کاسه آشی دیگر بیاور تا این کاسه خالی را به تو دهیم اما کودک مسلسل وار می گفت مادرم مرا فرستاده گفته کاسه خالی آش را بگیر ... پادشاه هنگام رفتن با خنده به حکیم گفت در دربار هم چنین غذای گوارا و شادی نخورده بودم و سوار بر اسب شد .
[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
سعدی
وقتی دل سودایی، می‌رفت به بستان‌ها   بی‌خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها
ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها!   وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان‌ها!
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم   بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان‌ها
هر کو نظری دارد، با یار کمان‌ابرو   باید که سپر باشد، پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی، چندین سخن از عشقش   می​گویم و بعد از من، گویند به دوران‌ها
[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات