ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

 

وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق

 

 

برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی

 

 

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

 

 

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

 

 

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

 

 

طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

 

 

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بچه ها جان ، عیدوتون یه عـــالمه مبارک . قلب

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
نخوندی هم نخوندی !

نه دیگر فروغ تردیدم را می افزاید و نه سهراب امید را به من ارزانی میکند

ای کاش تا ته شب بیدار می ماندم و خداوند را می دیدم

مسیح می گفت:خداوند شبان همه است اما من در حجم تاریخ شبانی را ندیده ام که رمه اش را تنها

بگذارد

خدای من در تصویر نا معلوم سنگ خفته است و نبض مرگ مرا می گیرد.....!

 

♥♥♥♥♥♥

تقدیم به تمامی آنانی که هنوزهم تکه ای از آسمان در چشــمانشان جرعـه ای از دریا در دستانشان و تجسمی زیبا از خاطره ایثار گلهای سرخ در معبد ارغوانی دلهــایشان به یادگارمانده است

چند خطیست از نوشته های دل تنهای من

برای تو دل سپرده

اینه رسم روزگار

دارم میرم از این دیار

چی میمونه یادگار

دو سه خطی از بهار

☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻

دیروز آخرین جمعه ی سال 1391 بود .

صبح رفتیم آقا سید ابراهیم ، مزار بابا بزرگ .

نوشته های رو ی سنگ داشت از بین میرفت ، بالاخره رفتیم و درستش کردیم .

یکم خسته کننده بود ، اما آخرش کار خوبی از آب در اومد !

البته اگه بخاطر مراسم بعد از ظهر قبر زیر پای جمعیت نمونه و خاکی نشه !

میدونی ؛ خاک قبرستون بیشتر از شهر بازی و پارک و این چیزا ، بهم روحیه میده !

همچین آدمو زنده میکنه !

فک کنم کمتر از یه هفته مونده به سال 1392 !

سالی که نکوست از بهارش پیداست رو میدونید دیگه ،

سال 90 خونوادمون پر بود از دعوا و ناراحتی و اشک و آه !

سال 91 پر بود از تنهایی ، امسال معنی بی کسی رو با همه ی وجودم حس کردم !

خدا بخیر بیاره 92 رو !

ولی همچین استوار موندیم که نگو ، خم به ابرو نمیاریم !

من سنم قد نمیده ؛ کسی هست که زلزله ی رودبار رو یادش باشه ؟

سراوان ما با رودبار خیلی فاصله داره اما با این وجود مامان و بابابزرگ و مادر بزرگ که تو خونه بودن میگفتن هر بار که میلرزید نزدیک یه ربع بیست دقیقه وحشتناک میلرزید !

(خدا بیامرزه همه ی اونایی که مردن )

خونه ی مادر بزرگ ، هنوزم سرپاست !

مامان میگفت همچین تکون میخورد که نگو ، اما باز اونا تو خونه بودن !

داستان ماست ، هر بار لرزه مثل سالهایی که ما داریم میگذرونیم ؛ هر بار خونه با لرزشش سعی میکنه ما رو از خودش بندازه بیرون !

اما ما همچین نشستیم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده !

(یه چیز جالب ؛ هر بار که میلرزید ؛ همسایه ی مادر بزرگینا که خونشون چند صد متری فاصله داره باهاشون داد میزدن و مامانمو صدا میزدن و میپرسیدن : زنده این ؟ نیشخند)

دقیق نمیدونم این دیالوگ کیه اما میگفت : مرگ و میر چیه ، حرف عروسی بزنین!

منم که شرو میکنم به نوشتن دیگه معلوم نیست چی میگم ! شمام الکی وقتتون رو به خوندن این چرندیات هدر یا حدر ندید !

اسم اون شخصیته هم بود (گاگالو) . داستانش این بود که اون داشته میرفته برا استخدام بعد دیر میکنه و تا بره طبقه ی مثلا 12 کلی اتفاق براش میافته ؛ اخرشم میفهمه اصلا امروز نباید میومده و روز ها ی هفته رو اشتباه گرفته ! زبان

قبل تحویل سال یه مطلب دیگه هم میذارم . غیر اون ، این دیگه آخریه !

مراقب خوبی هاتون باشید .

یا علی .

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
دل نوشت ( میدونی ک امیدمی ؟)

میدونی ؟

   گاهی وقتا انقد خوبه انتظار حضور کسی رو نداشته باشی اما باشه ، درست وقتی ک انقد از همه ی دنیا دلت گرفته ک مطمعنی هیچ چیز نیست ک بتونه یکم بهت امید بده اما اونوقت یهویی .....

   بی خیال ، میدونی ؟

                   گاهی اوقات برای دیدن بعضی ها همچون حسی رو میخوام ، از همه ی دنیا نا امید بشم !

اما اون بعضی ها هم همیشه جزو گروهی هستن که بودنشون چند برابر نبودنشون درده !

دلم برای یکی تنگ شده اما هنوز انقد نبریدم که ببینمش ، نمیدونم فقط میدونم تا انقد بی خودی نشم ک فراموشش کنم نمیاد !

هر بار هم ک میاد دلتنگ تر میشم و شوق دیدنش هزار بار منو از این ور شوت میکنه اونور !

خب هر زندگیی باید یه مشکلاتی داشته باشه ؛ مال من گفتن هم نداره ، تعریف کنم میشید یه چیزی بین این دوتا شکلک ( قهقهه خنثی )

یه دوستی دارم ، همه ی مشکلات زندگی رو در درس و مدرسه و قبولی دانشگاه و این چیزا میبینه ؛ همیشه بهم میگه تو دیگه از زندگی چی میخوای ! رشته ی مورد علاقت ، دانشگاه دولتی ، شهر خودت !

یادمه یه بار که اینو بهم گفت خیلی ناراحت شدم و در جواب بهش گفتم : خب من همه ی اینا رو دارم دیگه ، حالا برم بمیرم !!! )

خنده

ولی فک کنم از حرفم ناراحت شد !

بگذریم !

یه چیز دیگه هم هست که زندگیمو توام با رنج و دشواری و عذاب و این چیزا کرده ! اون همه ناگفتنی ها ی زندگیمه !

چند باری سعی کردم بگم ، اما دنیا همچین با لطافت زد در گوشم ک فهمیدم ناگفتنی یعنی ناگفتنی ، معنیش همراهشه یعنی نباید بگی !

بهش چی میگن ؟ محرمانه ؟ فوق محرمانه ؟ سرری ؟ خیلی خیلی سری ؟

محرمانه ک نمیتونه باشه ، آخه بعضی وقتا ک بابا نامه ی محرمانه با خودش میاره خونه و میخونم میبینم همچین هم محرمانه نیست !

نیشخند

من یکم موضوع داره از دستم در میره ، یادم نمیاد از چی دارم مینویسم !

آها ؛ راستی ؛ از خود راضی یه مسابقه ای بود ، آبجی کوچیکه تو مدرسه میخواست شرکت کنه ، داستان نویسی بود ؛ خب زحمتشم گردم منه بی چاره ، نوشتیم و ارسال کردیم , خبر رسیده ک داستان محترم بنده رتبه ی دوم رو کسب کرده ! از خود راضی

هه هه

اگه تونستید حدس بزنید اسم شخصیت اصلی داستان چی بود !! قهقهه

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
...

دیشب در خواب دیدم که آزمایش خون دادم !

وقتی نمونه ی خون را زیر دستگاهی گذاشتند ٬ من می توانستم تصویر خونم را در  LCD  ببینم .

در خونم ٬ حیوانات وحشی له له می زدند ٬ حمله می کردند و  ذره ذره از یکدیگر می خوردند ! بیشتر می شدند ٬ بزرگتر ٬ وحشی تر ...

این خونی بود که در تمام وجودم جریان داشت !!! و مرا زندگانی می داد حتما  !!!!!!

 

* حیوان بوده ام یا قرار است بشوم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سه هزار و سیصد و سی و سومین نظر

 

مچ گیری :

یه بابا داریم ، بقول بچه ها مُخبر !

داشتن از این میوه فروشای کنار خیابون میوه میخریدن ، میبینن یه ماشین پلیس میاد و دو کیلو میوه میخره و پول نداده میره ، از فروشنده میپرسه چی شد ؟

اونم میگه اینا میان میوه میخرن بهشون ندی جریمت میکنن !

ده تومن میوه بهشون بدی بهتره تا 100 تومن جریمه بشی !

بابا ی ماهم نه میذاره نه بر میداره شماره ی ماشینه رو مینویسه !

دیروز هم زنگ زد اون پلیس نمیدونم چی چی همچین گزارشی بهشون داد که بی چاره اون ماشین پلیسهه !

همچین با خاک همسطح میکننشون !

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سکوت کن !

در لابه لای سکوت

پنهان می کنی

مبادا زبانت

شرمسار شود!


سکوت کن!


امّا نه برای گفتنی هایت

برای آنچه که

برای نگفتن داری

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
برخیز که می آید بهار
برخیز که می‌رود زمستان   بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه   منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار   زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز   در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق   در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند   در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز   و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار   بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست   آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست   بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست   سهلست جفای بوستانبان

 

هوووووورا هورا

دیگه همتون فلسفه ی سفره ی هفت سین دانشگاهو میدونید دیگه !

با زبون بی زبونی دارن میگن از هفته ی دیگه نیاید دانشگاه ! خیال باطل

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
....

قرعه را چرا زدی به نام  من؟؟

خب چرا شدی شبی به کام من؟؟

مثل ایدز آمدی و لا علاج...

ذره ذره درد میکند تمام  من!!!

 

شاید شعر ربطی نداشته باشه !

میخوام زحمت یه فاتحه رو بندازم گردنتون !

هم بازی بچگیامون به رحمت خدا رفت !

دو روزه ! همسایه ی دیوار به دیوارمونن !

روز و شب کار مادرش شده گریه کردن !

بعضی وقتا صداشون میشنوم ، انقد که گریه کرده حسابی صداش گرفته !

آدم دلش کباب میشه !

کی باور میکرد آخه !

همش 20 ، 21 سالش بود !تصادف کرد !

مامان الان خونشونه ، دارن حلوا درست میکنن !

بوی حلواشون نمیاد اما صدای گریه هاشون آدمو دیوونه میکنه !

نمیدونم چه حکمتیه که هر سال یکی از جوونای محل داره میره !

اون سال محمد که رفت ! الانم  امید !

خدا همشونو بیامرزه ! افسوس

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
تـــ و لـــ د

 

 

 

 

آنقدر از زندگی لبریز شده ام که این بار

از روی شمع کیک تولدم خواهم پرید ...

سقوطی به اندازه تمام سال هایی که فوت کرده ام
...
.

.

میتوانی از این سقوط تا میتوانی عکس بگیری!

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
دو خرمالو و سه هزار هایکو
گنجشکی می‌پرد
کلاغی می‌پرد
باران شروع می‌شد

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
او دزد ماهری بود ...

او دزدى ماهر بود و باچند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.

روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر
و کار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ،

بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.

آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است ، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت وما نمک گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمکش را چشیدم ، دیگر نمى شود
مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و...
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب ، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و...
بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى
کنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم .

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد وبه آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم
چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى .

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت . سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت :

حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را برعهده بگیرى ، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.



آرى او یعقوب لیث بود و چند سالى حکمرانى کرد و

سلسله صفاریان را تاءسیس نمود.

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
گرگ هاری شده ام

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار

گرگ هاری شده ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خزامی به برم

آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی
 پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جاوید شده ی غار سیاه
پشت آن قله ی پوشیده ز برف
نیست چیزی، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
در دم این نیست ولی
در دم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت

منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
گرگ هم که باشی ....

گـُــرگ هم که باشی ....

روزی عاشق بره ای خواهی شد...

که تو را به علف خوردن وا می دارد،

و رسالت عشق این است: . . .

" شدن ِ آنچه که نیستی " ...!

افسوس

[ ۱۳٩۱/۱٢/٦ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
وصیت میکنم

دور دنیا در هشتاد روز
دور خودم یک عمر..

 

میخوام وصیت کنم .

وصیت میکنم وقتی مردم ، سنگ قبرمو هیچی روش ننویسید ، اسم هم نمیخوام ، تاریخ تولد و وفات و اینا هم نباشه بهتره .

اردی ، تو که میدونی ناهید پسند چیه ؛ بگو ببینم گل مورد علاقه ی ناهید چیه ؟ این کار با توئه ، یه گلخونه میخوام ، نزدیک قبرم باشه که بوی گل هم بهم برسه دیگه ، همش هم گل مورد علاقم .

از دار دنیا هیچی ندارم ، اونو بین وراث تقسیم کنید !

راضی به شب هفت و چهل و سال و یاد بود و لوح و مجسمه وسط میدون و اسم خیابون و این چیزا با اسم من نیستم .

پولشو بلیط اتوبوس بخرید رایگان بین دانشگاه های دولتی پخش کنید ، به دانشگاه آزادی ها ندید ف اونا واسه خودشون برن بلیط بخرن !

همچین دلم نمیاد موهام رو با خودم ببرم اون دنیا ، خیلی خوشگل و مرتب ارسالش کنید موزه لوور ، بگید ما هنرمندیه که از انگشت های پاش هم هنر میریخت اما همش میرفت به فنا !

در عوض موهام یه کلاه پشمی بذارید سرم ، به نظر اونجا یکم سرد میاد ! محض احتیاط دیگه !

اطلا هم خوم نمیاد تو قبرم سوسک باشه ها غ مورچه هم بود از این مورچه کوچوولو ها باشه ، بقیه بیان میزدم دمار از روزگارشون در میارم .

این وبلاگ هم که مال من نیست که بخوام بگم مال کی باشه ، فقط اگه بود میگفتم برسه به دست راحله کاظمی ؛ زمستون باید بشنادش ! همانا انسان !

یه خانمی بود دوران دبیرستان صح ها که داشتم میرفتم مدرسه میدیدمش و به خودم میگفتم امروز هم دیر شد ؛ بگردید و پیدا کنید ؛ صبح ها کمین بشینید ؛ حدود هفت و چهل دقیقه ؛ از سمت سرچشمه میاد به ظرف 7 آذر ، با نشون یه چادر که تو دستش میگرفت و وسط راه میذاشت سرش ؛ حتما باید تو مراسم تشیع جنازه ام شرکت کنه . من نمیدونم هر جور شده پیداش کنید !

دلم میخواد همه ی اونایی که اسمشون داخل گوشیم سیو هست ، آشنا و غریبه ؛ هم باشن . حتی اون مزاحمه که شمارشو ذخیره کردم که وقتی زنگ زد جواب ندم .

خو ما اگه خدا بخواد بچه مسلمونیم دیگه ، آقا نماز قضا کم ندارم که زیاد هم هست ، همشو باید الف بخونه ، میدونی چیه میخوام یه ثوابی هم بشه آخه طفلک از من نسبت به نماز دور تره ؛ اینجوری اونم نماز خون میشه و ....

دو نفر  ، یکی عاطفه اون یکی هم بابا ی فاطمه ن ! میدونی ، خودمو کشتم انقد بهشون گفتم دارین میرین کربلا یه کفنی برام بخرین ؛ پولشم بهتون میدم ؛ اما هیچ کدوم ، اصلا انگار نه انگار بهشون سفارش کرده بودم .حالا لطف میکنن شب مرگم به همه خاکشیر میدن ، اصن ندن من ازشون راضی نیستم ؛ خاکشیر نخورده هم نباید تو مجلس باشه !

بازم باید بگم ؟ چیز دیگه ای هم هست ؟

[ ۱۳٩۱/۱٢/٥ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
دل تنگ خانه

سشوار را روی شقیقه اش گذاشت .
ماشه را کشید ..
آب شد .


آدم برفی بیچاره ،‌
دلش برای خانه تنگ شده بود .

 

 

امروز تو اتوبوس ، از جلو دانشگا آزاد رد میشدیم .

چشمم افتاد به یه ماشین پرایدو بود .

رانندش نسبتن میان سال بود و اونجا قیافش میخورد یا یه پدر باشه یا استادی رئیس دانشگاهی !

خب ما به راهمون ادامه دادیم .

دو تا ایستگا جلوتر ، سرمو چرخوندم دیدم بعله خود ماشینه بود .

همینجوری با سرعت که رد شد چشمم افتاد به چرخی که پشت ماشین بود .

از این لاستیک زاپاس ها !

هه هه هه

خنده

روش یه چیزایی نوشته بود .

اما من فقط کلمه ی اولشو تونستم بخونم .

قهقهه

نوشته بود : ( استاد جووون .....)

خنثی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ....

[ ۱۳٩۱/۱٢/٥ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
مردی ....

مردی با فراغ بال صبحانه میخورد. اما ناگهان موقع مالیدن کره، نان از دستش بر زمین افتاد.

مرد پایین را نگاه کرد و در کمال تعجب دید آن طرف نان که بر روی آن کره مالیده است، رو به بالا است!

فکر کرد حتما معجزه شده است.

با هیجان نزد دوستانش رفت و ماجرا را برای آنان تعریف کرد. همه تعجب کردند، چون نان و کره هروقت بر زمین می افتد سمت کره دار به طرف پایین قرار میگیرد و کثیف میشود!

یکی از دوستانش گفت:" حتما تو قدیسی هستی و این هم نشانه ای از سوی خداوندست"

خلاصه، خیلی زود همه ماجرا در آن ده کوچک پخش شد اما هیچکس نتوانست پاسخ مناسبی برای این اتفاق پیدا کند.

مردم تصمیم گرفتند سراغ استادی که بیرون از ده زندگی میکرد بروند و ماجرا را برایش تعریف کنند.

استاد از آنها یک شب وقت خواست تا دعا کند و فکر کند و از خدا بخواهد پاسخ این سوال را بر قلبش الهام کند.

روز بعد، همه بیقرار شنیدن پاسخ، آنجا جمع شدند.

استاد گفت:" خیلی ساده است! در حقیقت نان دقیقا همانطوری روی زمین می افتد که باید بیفتد؛ تقصیره کره بوده که به اشتباه، در طرف دیگر نان مالیده شده!!!!"

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
فقط امروز

فقط امروز یادم رفت ؛ با خودم چتر نبرده بودم !

 

می دیل بیگیفته !

می دوست مره بوگوت توو پاک ایسی !

سیپیدی !

ندانم ، شاید ببه از الان می زیندیگیه چکونم !

شاید ببه مره سیپید بوکونم !

شاید ببه خدا ویجا می رو سیا نبه !

ندنم چی بکونم !

کویتا کار دوروسته ، کویتا ایشتیبا !

کاش ببه یی نفر مره کومک بوکونه !

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
مراعات همسر

همسر حمید مصدق -لاله خانم - روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود:

حمید بیماری قلبی دارد . لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید .

خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار میکشید و میگفت : به احترام لاله خانم است.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
میرسونمت ...

 

یک شب که باران شدیدی میبارید

پرویز شاپور از شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟

شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم .

پرویز شاپور گفت : من میرسونمت .

شاملو پرسید : مگه ماشین داری ؟

شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
شاعر بی پول

یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت :

من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم .

اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند.

نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد .

اخوان گفت این پول چیه ؟ تو که پول نداشتی .

نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا، این خودکار هم توی پالتوت بود.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
بوف کور

مشهورترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی، رمانی کوتاه و از شاهکارهای ادبیات نه تنها ایران بلکه جهان است. بوف کور را برجسته ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران است. این کتاب تاکنون از فارسی به چندین زبان ترجمه شده‌است.این رمان به سبک سورئالیستی‌ نوشته شده و مونولوگ یا تک گویی یک راوی است که دچار توهم و پندارهای روانی است. کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود:در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. . .رمان که تماما از نظرگاه متکلم وحده تعریف می‌شود از دو بخش نسبتاً مستقل تشکیل شده‌است. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیف‌ها و اشاره‌ها به هم مربوط می‌شوند.

 

مقدمه بوف کور :

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند: زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
انتخاب وبلاگ برتر !! (بهمن ماه)
دور جدید مسابقه ی برتر بهمن ماه !

 

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

 مسابقه وبلاگ برتر ماه !

اگه دوست داشتید به وب ما رای بدید ، میتونید روی عکس بالا کلیک کنید ؛ در صفحه باز شده روی vote کلیک کنید ؛ در این صورت شما به این وبلاگ رای دادی !

این پست ثابته ؛ از سایر مطالب وب هم دیدن کنید !

با سپاس فراوان

انسان(صورتک)

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات