آری ، از پشت کوه آمده ام ...
آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!


"محمد بهمن بیگی"
[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
امید

این که هر روز نوزادی متولد می شود ، یعنی خداوند هنوز به آینده انسان امیدوار است -

رابیندرات تاگور           لبخندخیال باطلفرشتهچشمک

 

»

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]
جرج برنارد شاو

 آشنایی مختصر با نویسنده شوخ طبع ایرلندی

 

 

 

 

جورج برناردشاو نویسنده شوخ طبع ایرلندی انگلیسی تنها کسی است که هم نوبل گرفته و هم

 اسکار (به خاطر فیلمنامه پیگمالیون , 1938) .او در 1925 از پذیرش نوبل امتناع کرد و گفت "

 من هر سال کتاب می نوشتم و کسی جایزه ای نمی داد .امسال که چیزی ننوشته ام به من نوبل

می دهند, یعنی اینقدر بد می نویسم ؟"

آخر سر هم جایزه را به اصرار زنش پذیرفت ولی پولش را نگرفت و خواست تا برای ترجمه

کتابهای سوئدی به انگلیسی خرج شود!  

 

از بین هزاران حرف با مزه ای که شاو زده چندتایش اینها هستند: 

 کسی که می تواند ،عمل می کند   کسی که نمی تواند، پند می دهد...

در زندگی قرار نیست خودتان را کشف کنید ; قرار است خودتان را بسازید.

بزرگترین تنبیه برای دروغگو , بی اعتمادی همه به او نیست ; بی اعتمادی او به همه است.

تنها کسی که با من درست رفتار می کند خیاطم است که هر بار که مرا می بیند , اندازه های

 جدیدم را می گیرد ; بقیه به همان اندازه ای قبلی چسبیده اند و توقع دارند من خودم را با آنها

جور کنم.

بهترین جا برای آزمودن تربیت یک آدم , وسط دعواست.

تنها دوره ای که آموزش من متوقف شد دوران مدرسه بود.

هیچ کس نمی تواند تمام عمر , خوشی را تحمل کند ; در این صورت دنیا جهنم می شد

یک بچه مدرسه ای که با کتاب هومر بر سر همکلاسی اش می زند , احتمالا ایمن ترین و منطقی ترین استفاده از اساطیر را کرده است.

در زندگی 2 تراژدی هست: اینکه به آنچه قلبت می خواهد نرسی و اینکه برسی.

2 آدم گرسنه 2 برابر یک آدم گرسنه خطر ندارد; اما 2 آدم رذل 10 برابر خطرناک می شوند.

دروغ های خوشبینانه چنان قدرت درمانی بالایی دارند که اگر پزشکی نتواند آنها را به صورت

متقاعد کننده ای به زبان بیاورد , به درد این شغل نمی خورد.

صمیمی بودن خطرناک است ; مگر اینکه احمق هم باشید.

از کسی که به کار بد شما پاسخی نمی دهد بترسید ; او نه شما را می بخشد , نه می گذارد خودتان

 را ببخشید...     

 


 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خسته شدم ...

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

 

اینم ایتا شئر شمس الدین شین که بگم هنو اونه یادم .

امرو خواستیم یه چی جی بنویسم مره یادأ شو !

من تی رافا ایسم !!

لالائی لالائی بخوس بخوس پیش پیش !!

من تره خوائم تو مره نخوائی ! چره نئایی می ویجا ! دانی چیسه ؟ می دیل اونه ویجا هنو ایسه !

چی بوکونم دئ !

ندانم چی بوکونم !

خسته بوستم ! افسوس

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
دگر باره بشوریدم ...

دگر باره بشوریدم
بدان سانم به جان تو
که هر بنده که بر بندی
بدرانم به جان تو
من آن دیوانه ی بندم
که دیوان را همی بندم
زبان مرغ میدانم
سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را
تویی عمر عزیزه من
نخواهم جان بران را
تویی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من
همه تاریکی وکفرم
چو تو پیدا شوی بر من
مسلمانم به جان تو
دگر باره بشوریدم
بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی
بدرانم به جان تو

من یکی از این لباس ها میخوام .

بپوشم و هی بچرخم .

بچرخم

بچرخم

بچرخم

......

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
نه مرادم ، نه مریدم ...
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...

مولانا جلال‌الدین رومی

 

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...


یکی به من بگه این شعر دقیقا مال کیه ؟

مولانا ؟

فریدون حلمی ؟

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
برون شوی غم از سینه ....

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید
برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید
روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید
در و دیوار این سینه همی‌درد ز انبوهی
که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید

خودم تازه دارم دانلود میکنمش .

با صدای شاملو .

اسم غزل رو هم نمیدونم چیه .

برای دانلود روی عکس کلیک کنید .

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کلک زدن ، اونم به خدا ....


کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو - بابی


بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی


اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی


بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


نامه شماره چهار


سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
تست ادبی

تو این دو تا شعر با توجه به معنی اشعار اسم دو تا پیغمبر پنهان شده. دقت کنید.

..
..

خم چو نگون گشت و یکی قطره ریخت / هوش ز مدهوش محبت گریخت

ایوب یتیم را بیاور بنشان / در نزد مسافری که بیمار بود

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
کنکور نزدیک است !

 

از پشت پنجره دخترک می نگرد!    درس بخوان!   کنکور نزدیک است!

مدادم خیره به من مانده مغز ندارم فشارم بده!    کنکور نزدیک است!

چراغم کتاب میخواند!    خط بکش  مهم است!      کنکور نزدیک است!

دفترت را بنویس!   درس بخوان!                       کنکور نزدیک است!

ساعتم تیک تاک میکند!     درس بخوان!               کنکور نزدیک است!

وقت گذشت!   تیره شده!  شب شده !              کنکور نزدیک است!

اصل بودن ترد شده !زندگی پرت شده ! من و تو در سیاهی ترک شدیم !     درس بخوان!        کنکور نزدیک است!

رز من پژمرده است ! روی صندلی اسوده است !  زندگی کنکور است !    درس بخوان! کنکور نزدیک است!

 تختخواب چیه؟خواب چیه؟وقت می گذرد!   درس بخوان! کنکور نزدیک است!

آسمان آبی شده  بی ابر شده  خورشید در امده  باران باریده

من ازادم؟؟؟  کنکور دور شده ؟؟؟نه  محفلت در دور دست هاست   دانشگاه در همین دوری هاست!!!!!!!!!!!

ساعت از ساعت بودن تو در دنیا گذشت...

بنگر به آینه جوانی ات گذشت !  پیری نزدیک است !باز درس بخوان کنکور نزدیک است!....

ساعتم خیره به من مانده....گم شده ام !!کجایی؟؟؟توی کنکور

آدمی خل شده است ! دل ها کج شده است !  مال خودت باش و درس بخوان!!

                             این بار کنکور گم شده است

 

انسان نوشت : من با حذف کنکور بطور قطع موافقم . به این نتیجه رسیده ام که ورود به دانشگاه باید آسون باشه اما خروج ازش باید کار حضرت فیل باشه !

این متن هم از یه جایی برداشتم با عرض پوزش حوصله ی گذاشتن آدرسش رو ندارم . شرمنده .

[ ۱۳٩۱/۱۱/٧ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
زندگی زیباست ...

 

 

 

زندگی زیباست چشمی باز کن          گردشی در کوچه باغ راز کن

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱۱/٧ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
....

چیه ؟!!!

شما رو هم میخورما !!!

 ....

 ....

[ ۱۳٩۱/۱۱/٤ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
خلقت زن ...

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:



"قدر خودش را نمی داند . . ."

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
 

حس میکنم روح گمشده ام بهم برگشته ! چشمک

از جلوی سیستمم پا شدم ؛ این لب تاپو برداشتم اومدم روبروی پنجره . اینجا یکم نور بیشتره . یکم هم سرده اما هر چی که هست باعث شده یکم روحیم عوض شده .

دارم رو زبانم کار میکنم . یه آهنگ خارجکی هم گذاشتم باهاش میخونم . خیلی شاده ، از ریتمشم خوشم میاد ؛

این پست رو گداشتم که فقط بگم خیلی خوشحالم . هورا

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
پر پرواز ندارم اما ...

پرپرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
ادم برفی
مگر اینکه برفی بیاید و بتوانیم " آدم " بسازیم !

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات