هر چه که تو خواهی

هر چه که تو خواهی

زندگی حرکت است و صعود

زندگی تسلیم است و ایثار

کار های درست و در زمانی مناسب

شهامت آغاز، آگاهی ایمان به قد است ثانیه ها

تنها چیزی که به آن نیاز مندیم

آنگاه نو خواهی شد

که کهنه را سراسر رها کنی

نباید در همانی که بوده ای بمانی

همیشه راه دیگری به سوی آگاهی پیش رو یه توست

بروی ، ببال و دگر گون شو

نیرویی که بدان نیازمندی از ژرفا به سطح میجوشد

به خود آگاهی میپیوند و دیگر گونه ات میکند

تازگی را بجوی

به توانایی هایت تکیه کن

بی پروایی خود را نشان بده

دگر سانی را بپذیر

حق خود را باور دار

که از آن تو گردد .

[ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ A.S ] [ نظرات () ]
سر زلفش

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیکن به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه 

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان 

شاید از این میانه یکی کار گر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو 

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهرتو زر گشت روی من 

آری به لطف روی شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب 

یارب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی 

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره ی کاخ وصل راست 

سر ها بر آستانه ی او خاک در شود

حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست

دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود

[ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
دنیا

دنیاایستاد

دنیابه نظاره ایستاد

و من در آغوشت سبز شدم

و زندگی از یاد رفته را

زندگی کردم ...

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

و اندک جایی برای گریستن

... !

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ A.S ] [ نظرات () ]
خسته شدم...

خدا جون خسته شدم.

خسته شدم از گرمیِ دروغی دست آدما. از همه اونایی که تو لجن هوس پرسه میزنند و همه آدمایی که روزی فکر میکردیم فرشته بودن و عوضی روی زمین اومدن، اما حالا فهمیدیم که آره، عوضی بودن...

خسته شدم از مرد بودن! مگه چاوشی نمیگفت: "اگه که هیچ کس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش..." ؟؟ خب... خدا جون! نمیتونم دیگه!

خسته شدم از این همه تزویر ...! وقتی کسی رو میبینم، تو روی من یه چیز میگه، ولی با چشم خودم ببینم داره پشت سرم حرف میزنه! فردا، پس فردا، همه میخواییم بمیریم. هیچ کس موندنی نیست. مگه این زندگی چقدر ارزش داره که... مگه هر آدم چقدر عمر میکنه؟ راستی خدا جون؟ عمر من چقدره؟ فرصت جبران دارم؟؟

خسته شدم از زندگی یکنواخت همیشگی.

خسته شدم از دلی که تو سینمونه. به قول سیاوش، میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم.

 

آخ که شکرت ای خدا، واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی؟

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
توجه! توجه!

میخوان ثریا رو ترور کنن.

ماهم دیگه داریم رفتنی میشیم
من به فرمانده التماس نخواهم کرد بلکه خودم را میسپارم دست تقدیر
هرچه بادا بادا
.
.
برسر قبرم بنویسید
عین نخودچی های ته آجیل بود، وقتی چیز دیگه ای نبود میومدن سراغش!
____________________________________________________

 

اینم آخرین شعری که ژنرال شکوهی خدابیامرز در این وبلاگ میذاره

 

 

گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه


من نظم در چرا نکنم از که کمترم


شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه


کی باشد التفات به صید کبوترم


ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود


در سایه تو ملک فراغت میسرم


شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد


گویی که تیغ توست زبان سخنورم


بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح


نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم


بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو


دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم


مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست


من سالخورده پیر خرابات پرورم


با سیر اختر فلکم داوری بسیست


انصاف شاه باد در این قصه یاورم


شکر خدا که باز در این اوج بارگاه


طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم


نامم ز کارخانه عشاق محو باد


گر جز محبت تو بود شغل دیگرم


شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من


گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم


ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر


من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم


بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست


تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم


بر من فتاد سایه خورشید سلطنت


و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم


مقصود از این معامله بازارتیزی است


نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
گریه کن، گریه قشنگه

گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرهم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
گلستان- سعدی

حکایت 1

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر .

چه دانند مردم که در خانه کیست       نویسنده داند که در نامه چیست
صورت حال عارفان دلق است       این قدر بس چو روی در خلق است
در قژا کند مرد باید بود       بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده

 

شنیدستی که گاوی در علف خوار       بیالاید همه گاوان ده را
به یک ناتراشیده در مجلسی       برنجد دل هوشمندان بسی
اگر برکه ای پر کنند از گلاب       سگی در وی افتد کند منجلاب

 

حکایت 2

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.

اى هنرها گرفته بر کف دست عیــــب‌ها برگــرفته زیر بــغـل تا چه خواهى خریدن اى مغرور روز درمـــاندگى به سیــم دغل

 

تا چه خواهی خریدن ای معذور      

روز درماندگی به سیم دغل

حکایت 3

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای به درگاه یگانه بگذارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعى جز خویشتن را       که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند       نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش
[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
 

                

        آهای انســـان :

پشتتم تا تهش!!!!

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ A.S ] [ نظرات () ]
سلام

دست هایم برایت شعر برایت شعر مینویسد

اما تو هرگز نخواهی دید

آتش عشق در چشمانت غوطه میزند

ولی تو هرگز نخواهی دید

و من با این همه اندوه

از کنار تو خواهم گذشت

و باز تو نخواهی فهمید

 

 

___________________________________________________________________

 

سلام

من منم دیگه !

نیاز به معرفی نیست .

همین که انسان بدونه کافیه !

و بگم که من طرف انسانم و بعنوان مشاور اعظم امپراطور اجازه نمیدم علیه ما شورش کنید .

از خود راضی

این شعر هم تقدیم به امپراطور .

[ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ A.S ] [ نظرات () ]
 

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد   بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری   ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری   تورا آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
یقین می‌دان که هم هر دو بود هم هیچیک نبود   یقین نبود گمان باشد گمان نبود یقین باشد
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم   نداند هیچکس این سر مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی   نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد
اگر صد سال روز و شب ریاضت می‌کشی دایم   مباش ایمن یقین می‌دان که نفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل   کمال دل کسی داند که مردی راه‌بین باشد
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور   که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب‌نفس کار هیچ صاحبدل   وگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت   قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطه‌ی تقوی بگردد یک دمت دیده   سزای دیده‌ی گردیده میل آتشین باشد
تو ای عطار محکم کن قدم در جاده‌ی معنی   که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد
[ ۱۳٩۱/۱/٢٦ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
مــــولـــانـــآ

 

 

 

ما ز بالاییم و بالا می رویم   ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم   ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم
لااله اندر پی الالله است   همچو لا ما هم به الا می رویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق   ما به جذبه حق تعالی می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح   لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم
همچو موج از خود برآوردیم سر   باز هم در خود تماشا می رویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط   ما مثال رشته یکتا می رویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن   پس بدانک هر دمی ما می رویم
خوانده‌ای انا الیه راجعون   تا بدانی که کجاها می رویم
اختر ما نیست در دور قمر   لاجرم فوق ثریا می رویم
همت عالی است در سرهای ما   از علی تا رب اعلا می رویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموش   گر نه کوری بین که بینا می رویم
ای سخن خاموش کن با ما میا   بین که ما از رشک بی‌ما می رویم
ای که هستی ما ره را مبند   ما به کوه قاف و عنقا می رویم


[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
خدمتی به بروبچ وبلاگ نویس

 

حرفی نیست!

_____________________________________________________________

پینوشت:

امروز زد به سرم که یه کاری کنم! پروژه برنامه نویسی دارم ولی نمیدونم چه برنامه ای بنویسم... پروژه های زیادی تا حالا انجام شده، ساده، مثل ماشین حساب و دفترتلفن 3 بعدی، بازی های vb و و و و .... خب، من چی بنویسم؟

گفتم با یه تیر دو نشون بزنم، یه برنامه بنویسم که وقتی نصبش میکنید، به صورت آفلاین واستون قالب وبلاگ بسازه.

هم استاد قبولش داره، هم سودش به شما هم میرسه!

خب، سوال اینجاست که این نرم افزار رو واسه چه سیستمی بنویسم؟ پرشین بلاگ یا بلاگفا؟؟ (اگه استقبال کنید برنامه رو واسه هر دو قسمت رو مینویسم)

به جز این، خودتون هم اگه نظر دیگه ای داشتین بگید.

پینوشت 2:

به درخواست اکید امپراطور عظیم شأن و محترم "انسان" عالی مقام، قالب همین وبلاگ هم اصلاح شد.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
سعدی

 

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

  یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟   هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست   یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس   به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس   موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس   که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست »
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست   به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست   در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید   پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید   کب گفتار تو دامان قیامت شوید
« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید   تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم   شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم   نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟   همه دانند که در صحبت گل خاری هست »
[ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
 

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست

آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین

چند رود سوی ثریا دلم

 

مولانا

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می​زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست​تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

حـــافظـ

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
....بی همگان...
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود   داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو   گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند   عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من   خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی مکنت و مال من تویی   آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی   آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی   این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی   باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم   ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای   وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من   مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم   سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای صنم نیست جدا ز نیک و بد   هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

مولوی

خنثی

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
سپردمت دست خدا

برای سایز بزرگ کلیک کنید.

 

نگاهی به ادامه مطلب بندازید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
ســاقیـــــا

ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم
دل رنجور به طنبور نوایی دارد
دل صدپاره خود را به نوایش دادیم
به خرابات بدستیم از آن رو مستیم
کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم
ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب
همه را جمله یکی کن که در این افرادیم
همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد
مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم
دل ما یافت از این باده عجایب بویی
لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم
از برون خسته یاریم و درون رسته یار
لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم

 

-مولانا-

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
عشق

  

 

     اگر با دلت چیزی یا کسی را دوست داری ، زیاد جدی اش نگیر ، چون ارزشی ندارد ، چون کار دل دوست داشتن است ، چون کار چشم که دیدن است !

      اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی ، اگر عقلت عاشق شد ، بدان که داری چیزی را تجربه میکنی که اسم آن عشق است .

 

 

"افلاطون"


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سفر روح کوروش به ایران زمین

سال ها پیش، در زمان پادشاهان نالایق، روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟
خدا گفت:البته!
کوروش : از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم. سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

خداوند : چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

کوروش : خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.
کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

کوروش : میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عباس! – محمد رضا! ابوسعید!...

کوروش : هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

کوروش : اعراب؟!!!

فرشته : بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد و سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

فرشته : در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

فرشته : اسلام

کوروش : چگونه آیینی است؟

فرشته : نیک است.
و کوروش بسیار شاد شد.

کوروش : نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.

کوروش : همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست. پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

کوروش : خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

کوروش : مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن ...

کوروش: آیا روزی ایران را دوباره در قدرت خواهم یافت؟
فرشته: بله. روزی خواهد رسید که رهبری عادل در دین راستین اسلام نیک، علیه ظلم و بی عدالتی قیام خواهد کرد...

کوروش: چه موقع؟

فرشته: خدا میداند.

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

[ ۱۳٩۱/۱/٢۱ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
خــــــــــــــــــدا

 

 

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام

 


[ ۱۳٩۱/۱/٢۱ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ثریا شکوهی ] [ نظرات () ]
ژنرال شکوهی

خب...

دوست نداشتم ولی کار به اینجا رسید. جواب نامه ژنرال به یکی از افسران رسید. افسر بخش پشتیبانی طی نامه ای بازگشت ژنرال را خواستار شده بود. پیک ما اعلام کرد که در بین راه گرفتار غرور شده بود و تصمیم داشت نامه رو نرسونه، ولی خب، رسوند!

در محتوای این نامه آمده است که ژنرال شکوهی از فرماندهی لشکر استعفا کرده است.

متن کامل نامه را در ادامه مطلب بخوانید.

 

ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
دنیای وارونه

بهترین روش برای روشن کردن ذهن !

انجوری خون کافی . شاید هم بیشتر به ذهن میرسه و شما میتونید سخت ترین مسائل ریاضی رو هم حل کنید .

بهتره این کارو یاد بگیرید .

اگه الان شروع کنید تا ده سال دیگه میتونید چند دقیقه ای اینجوری بمونید .

 

 

_________________________________________________________________

 

 

انسان نوشــــــــتــــــــــ:

              وب انسان شده نفر اول لیست گوگل . میتونید انسانم آرزوست رو تو گوگل سرچ کنید و خودتون ببینید .

کنسل نوشـــــــــــتـــــــــ:

              امروز رفتم دانشگاه . کلی عجله کردم تا راس ساعت ده و چهل و یک دقیقه دانشگا باشم . اما نشد . رسیدم دم در نمازخونه که کلاس اونجا برگذار میشد . بسته بود . به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ده و چهل و پنج دقیقه است . گفتم دیر شد و درو بستن . رفتم داخل ساختمون اصلی دانشگاه .روی برد نوشته بود " کلاس احکام خانم ... روز یکشنبه کنسل است !"

عصبانی

باشگاه نوشــــــتــــــــــ:

             نصف ماه که گذشته . اگه بخوام برم هم فقط 5 شنبه ها میتونم پس کلا نرم تا آخر ترم که مجبور نباشم شهریه بدم ! عوارض دانشجوییه . اتوبوس سوار میشیم . پیاده مسیرا رو طی میکنیم ! باشگاه نمیریم !

 

غصه نوشــــــــــتـــــــــ:

            آخه برا 45 دقیقه من برم بعد برگردم و ساعت چهار هم دوباره برم دانشگاه ! تازشم درس احکام که هیچ واحدی نداره !

 

بدرود نوشـــــــــتــــــــ:

           یا علی . بدرود .

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
زن عموی بدجنس و انسان

داستان :

    از جایی شروع میشه که من تقریبا 3 یا 4 سالم بود .

 

 

...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
من زنده ام هنوز

مرا نهی میکنند از دوست داشتن این آدم ها

و هیچ کس را یارای دیدن

کوچه های تو در توی تنهایی من نیست

و زندگی بی عشق همچون حبابی است

که عمرش ثانیه ایست

و من لحظه را چنین بی ثمر نمیخواهم

من مفتخرم !!!!!

به زیستن در میان افکاری که عاشق مرگند

مدعی رهایی از غم اند و

هر دم بهانه ای به دست برای سوگواری

عرب جاهلیت کجاست ؟!!!

من شاهدم بر مرگ آرو های بیشمار

که در گور های عمدی زنده به گور میشوند هر روز

در هجوم توهم و جهل و تعصب و نادانی

و چه حریصانه میگریند مردمان

بر این سوگواری

من مجرمم

برای رهیدن از قفس

اندیشه هایم را که پر دهم

سنگسارم میکنند

هم اینان که شاید

بسیار دوستم میدارند

اما هنوز من زنده ام

زنده ام به دوست داشتن و مهر ورزیدن

و بیزارم از این همه نگاه های فضول حریص

 

--------------------------------------------------------------------------------

انســـان نوشـــ تـــــ:

      این شعرو از وب یکی از عزیزانم برداشته ام .

آدرس نوشـــــ تـــــ:

       parastoo77.blogfa.com

[ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
نمونه ای از کاسبی دینی!!

روزی رضاشاه با هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه از یزد رد می شود و میبیند که مردم زیادی در آن جا گرد هم جمع شده اند. رضا شاه به جلو می رود و از حاضرین می پرسد که چه خبر شده...؟؟
در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده که کور مادرزاد را شفا داده است.
رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم.
چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یکی… دیگر که لباس دهاتی به تن داشت و شال سبزی به کمر بسته بود را نزد رضاشاه می برند…
رضا شاه رو به شفا یافته می کنه و میگه: تو واقعا کور بودی…؟؟
یارو میگه: بله اعلا حضرت..
رضاشاه می پرسد: یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟
یارو میگه : بله اعلاحضرت
رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای چی به کمرت بستی…؟
یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست… این سبز رنگ هست.
بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جون اون شفایافته و آخوند و سیاه و کبودشون میکنه و میگه (... فحش بود، سانسور شد!) … تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی… بگو ببینم فرق سبز و قرمز رو از کجا فهمیدی…؟؟؟؟

 

_________________________________________________________________

یادگاری:

نمیدونستم چی بنویسم... ولی باید مینوشتم! اون (اسمشو نبر!!) همه ارسال های منو حذف کرده بود!

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
روز از نو . درس هم از نو .

فردا باید کلاسها شروع میشه !

اصلا دلم نمیخواد فردا رو برم ولی نمیشه که نرم !

این دیوار محوطه ی دانشگاست .

درس گرافیک محیطی .

کار دانشجوهاست .

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم


 

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد


دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم


 مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی


 

 

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


 من رمیده دل آن به که در سماع نیایم


که گر به پای درآیم به در برند به دوشم


بیا به صلح من، امروز ،در کنار من امشب


که دیده خواب نکردست، از انتظار تو دوشم


 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

 


 

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 


 

 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت


 

 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
 
 مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
زندگی

 

زندگی صاف تا قسمتی ابری همراه با وارش پراکنده ی بد بختی

....

 

 

توصیهـــ ـــنوشــت برای کسانی که میخواهند از زندگی لذت ببرند :

                        کمربندها را ببندید و از مناظر اطراف لذت ببرید .

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
انسان نوشــ تـــ ها

من یک انسان هستم .

مردی که میخندد .وحشت آور هستم .

آیا میدانید به چه چیزی میخندم .

به شما ها . به خودم .

به همه چیز .

 

 

 

انسان نوشــــ‌ تــــ :

           هنوز هم که هنوزه انسانم آرزوستــــ....

آرزو نوشـــ تـــــ :

          کاش این مشکل به وجود نمیومد .!

درخواست نوشــــ تـــــ:

         بیاید فراموش کنیم اتفاق افتاده رو !

درد دل نوشــــ تـــــــ:

         گریه

رها نوشــــ تـــــ:

          مامانی کجایی ؟ خیلی تنهام ! زود بیا !

تسلیت نوشــــ تـــــ:

          خیلی وقته میخوام بیام و بگم : روح استیو جابز شاد !

دکتر نوشـــ تـــــ:

         نرفتم دکتر ولی اگه برم احتمالا میگه : دیسک کمرت مشکل پیدا کرده ! وزنه ی سنگین بلند نکن و ...

باشگاه نوشــــ تـــــ:

         باشگاه نرفتم که مثلا حوصله ندارم ! دروغ هم نگفتم ! حوصله  نداشتم !

بدرود نوشـــ تــــ:

         بدرود . مراقب خودتون باشید . یا علی . شب خوش .

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]
آداب معاشرت

بی مقدمه بریم سر اصل مطلب

وقتی کسی، احترام کسی رو نگه نداره، نمیتونه انتظار احترام کسی دیگه رو داشته باشه

وقتی کسی توی شهر زندگی نمی کنه و نمیدونه قانون چیه، نمیتونه بین آدما زندگی کنه

وقتی کسی عادت داره با همه بد رفتاری کنه...

اولی چیزی بهش نمیگه

دومی ندیده میگیره

سومی دلخور میشه و باز سکوت میکنه

ولی آخری میزنه له و لورده اش میکنه

 

یادمون باشه همیشه ادب و احترام رو واسه هر کس رعایت کنیم.

 


[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مسعود چگنی ] [ نظرات () ]
حقیقت محض دنیا ...

گریه

نمیـــــــــــــــــــــــخوام!!!

یعنی چــــــــــی ؟؟؟

همین کارا رو میکنن که دخترای مردم عقده ای میشن !!!!

چه معنی داره اصلا ؟؟

میخواستم به خاطر این اتفاق نا گوار خود کشی کنم !!!

فکرشو بکن !!

چه ضربه ی روحیه بزرگی به من وارد شده !!!

از شکست عشقی هم بد تره !!

چه معنی میده کفش به اون خوشکلی و نازی . پسرونه باشه ؟؟؟

هان ؟؟

من دیگه اگه تا آخر عمرم کفش خریدم !!

حالا ببین !

قهر

انسان : امروز پاشدم رفتم دانشگاه !!

توجه توجه

داستان :

انسان : مامان من دارم میرم دانشگاه !

مامان : ساعت چند کلاس داری ؟

انسان : 10 و 31 دقیقه !

مامان : خب صبر کن به آقا رضا بگم بیاد دنبالمون با هم بریم !!

انسان : باشه !

سوال :

آقا رضا چه نسبتی با انسان داره ؟!

توجه توجه :

کسی که این سوالو جواب بده مغزش دو برابر انسان های عادی کنجیش هضم واقعیت ها رو داره !!

 

بدرود

یا علی

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
شتر در خواب بیند رشته به رشته ...

شتر در خواب بیند رشته به رشته . باباش بزغاله کشته ....

بقیشو خدا عالمه !!!

لطفا :

      اگه شما شعر "آقای راننده" رو بلدید در قالب یه نظر به بنده ارائه بدیدش ! با تشکر

 

فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم !!

بدرود .

یا علی

[ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات