زمستان هشتم

دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم کلی خندیدم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
آری

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

[ ۱۳٩٠/٦/٢٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]
سکوت

گاهی" سکوت "علامت رضایت نیست

شـاید کسی دارد
خفه می شود
پـشت سنگینی یـک درد

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خراباتی ] [ نظرات () ]
زمستان هفتم

[ ۱۳٩٠/٦/٩ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
مرگ طبیعی

 

عرض کنم خدمتون شاید چیزی که می گم خیلی هم جالب نباشه ولی به هر حال اتفاق میافته

 

رفته بودم داروخانه که یه خمیر دندون بخرم که دیدم  اره  یه دختر به قولی زیبا رو، چشم درشت ه مشکی رنگ، ارایش کرده در سطح ملی، مسئول ه فروشه.رفتم و منتظر موندم تا نوبتم شه.یه جوون هم جلو من بود.

خلاصه نوبت این بنده خدا که رسید همون جوون ه، متوجه شدم که خیلی اهسته حرف می زنه و یکم صداش لرزون ه.نگاش کردم و دیدم بنده خدا الان ه که از هوش بره.دیدم دختر زل زده به چشاش و می گه چی می خوای؟(وصف دختره رو که کردم براتون) گفت که یه قرص که من الان اسمش رفته می خوام.دختره رفت و قرص رو اورد گفت 400 تومن میشه.این بنده خدا متوجه نشد-نشنید گفت چند؟یهو دختره چشاش رو گرد کرد.ابروان کمان رو در هم کشید و گفت: خب من چند بار باید بگم 400 تومن".اینجای داستان طرف فقط دست کرد توی جیبش یه پولی در اورد گذاشت جلو دختره و خیلی سریع از داروخانه زد بیرون.من جلو تر که رفتم دیدم بنده خدا پول دو سه تا قرص رو داده ولی از ترس جرات نکرده وایسه بقیه پولش رو بگیره. به قولی فرار رو بر قرار ترجیح داده.

 

این رو می خواستم بگم که چرا ما گاهی وقتها اینجوری میشیم.

دختره تا دلت بخواد قشنگ و خوشکل بود ولی چه فایده با این اخلاقش.

توی این دنیای ما ادمای خجالتی خیلی زیادن.ادمهای ساده خیلی زیادن.ادمهایی که شاید خیلی کم توی جامعه شهری زندگی کردن.ادمهایی که اعتماد بنفس پایینی دارن،ادمهای که هیچ دختر یا پسری تحویلشون نگرفته.

ولی همگی ادم ن.محترم ن. باید بهشون احترام گذاشت.

مسئول عزیز داروخانه می دونم از صبح تا شب باید با کلی ادم مختلف سر و کله بزنی ولی مواظب باشه کاری نکنی که یه نفر رو بدون دلیل ناراحت کنی.

دختر خوشکل های عزیز اقا پسرهای خوشتیپ هم توجه فرمایند یکم ارایش مناسب تری کنن تیپ مناسب تری بزنن تا این این همه جوون مزدوج نشده که سنشون هم بالا رفته رو دیوونه نکنن و بتونن به مرگ طبیعی از این دنیا برن.نیشخنده

[ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]
در مسیـــــــــــــــر زنــــــــــدگی....

در مسیـــــــــــــــر زنــــــــــدگی....


 

داستان ها بعضی موقع واقعا ادم رو تحت تاثیر قرار می دن بخصوص اگه نمود بیرونی برا ادم داشته باشه

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و

از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.

یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه

می داشت.

هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت

چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.

دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در

راه از دست می داد.

البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می

کشید .

از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست

انجام دهد.

پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم . زیرا

این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من

نیمه پر هستم. پیر زن لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دارگفت :

آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در

سوی دیگر راه گلی نروئیده است.

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از

جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده

ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.

اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر یک از ما عیب ها

و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد....

[ ۱۳٩٠/٦/٤ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فرزاد پارسایی ] [ نظرات () ]
زمستان ششم

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

[ ۱۳٩٠/٦/٢ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ زمستان ] [ نظرات () ]
انسان 10

انسان

  انسان دردمند

  انسان پاک

  انسان عقده های روح . شگفتی های فکر

  انسان قلب های سرشار از عشق

 

..

انسان گوشت و پوست و خون و استخوان

انسان قرن

انسان آهن و سیمان

 

..

انسان افلیج و نا توان

انسان .

 

 

 

انسانم آرزوست ...

[ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات