خدایـــــا

 

هوا گرفته بود و باران میبارید .

کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن ، درست میشه .

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
اهدای عضو . اهدای زندگی

من هم حرف دارم واسه گفتن : امروز رفتم گوگله و کلمه اهدای عضو جستوجو کردم .

رو اولین لینک کلیک کردم و توی سایت در قسمت ثبت نام وارد شدم .

فرم رو پر کردم و رضایت خودمو مبنی بر اهدای تمام اعضای قابل اهدای بدنم البته بعد از مرگ مغزی اعلام کردم .

هر چند داخل سایت ذکر شده بود که این فرم هیچ ارزش قانونی ای نداره و در هنگام مرگ مغزی اولیای محترم باید رضایت نامه رو امضا کنن و این فرم فقط رضایت شما رو اعلام میکنه .

من هم حرف دارم واسه گفتن : هنوز یاد نگرفتم وقتی تایپ میکنم به صفحه کلید نگاه کنم . هرچند سریع تر شدم و مدتی راحت تر از همه انگشت هام کمک میگیرم .

من هم حرف دارم واسه گفتن : امروز برای اولین بار خونه راسل رفتم مغازه با فائز . خریدا رو انجام دادیم و برگشتم . جلوی در که رسیدیم دیدم ما نمیدونیم خونه راسل کدوم واحده هر چقدر هم سعی کردیم باهاش تماس بگیریم نشد .

با ده بیست چهل شروع کردیم به زدن زنگ درها . خدارو شکر اولی خونه نبود  . خدارو باز هم شکر که زنگ دوم خونه راسل بود .

بعد از ورود به محوطه باز مجبور شدم سوار آسانسور شم . نمیدونم چرا بعد پیاده شدن سرگیجه میگیرم . عجیبه .

من هم حرف دارم واسه گفتن : خونه راسل همه روزهایی که دون بازی کامپیوتری سر میکردیمو جران کردیم . نید فور اسپید . آساسینز . اون بازی تنیس که همه افراد مشهور تنیس دنیا توش هستن و...

من هم حرف دارم واسه گفتن : شام ماکارونی خوردیم .

من هم حرف دارم واسه گفتن :میخوام برم بخوابم . شب بخیر .خمیازه

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
ترس

انسانها در مقابل چشمانم یکدیگر را تکه تکه میکنند

ومـــــــــــــ!!!ــــــــــــن

دست و پا بسته به آنان مینگرم

و جز پنهان شدن زیر پتو توانی ندارم

کاش همه چیز مانند دلداری هایم به آرامش ختم میشد .

عروسکم چیزی نیست .

آرام باش

من اینجایمـــــــــــــــــــــ . 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
عقربه ها

ساعت دیوار اتاقم چندی است دیوانه شده

شاید هم عقربه هایش عاشقند ....!!!

....ثانیه ها میگذرند و دقایق از پس هم عبور میکنند

اما

عقربه ی ساعت شمار را خواب برده ، شاید هم عاشق این میدان اوست .

بگهانم ثانیه ها را نظاره میکند .

و شاید گام های دقایق را میشمارد .

آه اـــــــــــــی عاشقم !!

کاش میدانستی فلسفه ی دویدن معشوقه هایت را

به چه مینگریــــــــــــــــــ ؟!...

میبینی ؟

معشوقه هایت در جستو جوی تواند .

به دنبال تو میـــــدوند .

اما جز چرخدن به دور خود کاری انجام نمیدهند .

قدم بردار عاشقــــــــــــــم .

رو بنمایــــــــــــــــــــــــــــــــ.

اعلام حضور کن .

عقربه ها تا ابد خواهند رفت .

دیوانه وار و خستگی ناپذیر .

قدم بردار .

ثانیه ها و دقایق منتظرند ...

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ طـــــــــ 2ــــــــوفانی ] [ نظرات () ]
کــــــــــــاش اینجا بودــــــــــــــی

مینویسم بارانـــــــــــــ !

مینویسم سرمــــــــــا !

مینویسم غم و اندوه و نفس

مینویسم احساس ، تا بدانی گل من بی تو دلم میمیرد

و بدان دل سرد است و کمی بارانی

غم سراسر دل من پر کرده

                                  کاش اینجا بودیــــــــــــــــــــــــ

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]
مسیح سیاه

انسانیت را کشته بودند ...

چشم هایش را بست .یاد آن شبی افتاد که برای اولین بار معنای سیاه بودن وتبعیض نژادی را فهمید .

تصاویر پشت سر هم از مقابل چشمانش عبور میکردند . این مو ضوعی نبود که برای یک با ر و دو بار اتفاق افتاده باشد .

او با رها طعم تلخ این زهر ظالمانه را چشیده بود .روزی چند بار . هر دقیقه و هر ساعت . این تبعیض بود که در سرزمین مادری اش حکمرانی میکرد . سیاه . واژه ای معادل بد بختی و سر خرد گی شده بود .

خیابان ها و فروشگاه ها و تاکسی ها و حتی خانه ها .وین جمله لعنتی در تمام این جاها به چشم میخورد . دلش را می آزرد .:(ورود سگ و سیاه ممنوع .)سگ و سیاه . نه سیاه و سگ .!

شاید همان شب بود که پسر جوان تصمیمش را گرفت . میخواست دنیای کوچکش را نجات دهد . بعد ها خوب فهمید که این دنیا ی بسیار کوچک تر و حقیر تر از آن چیزی است که تا حالا فکرش را میکرد .

ولی او تصمیمش را گرفته بود .باید برا ی تمام آن مردان و زنانی که میشناخت .و درد و رنج آنها را با تمام وجودش احساس میکرد . معجزه ای میآورد .

گرچه او نه قدیس بود و نه پیامبر .  

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ نـــــاهـــــی دِ ] [ نظرات () ]

  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات