انسانم آرزوست ...
مرا یک بد بین مایوس نخوانید ، تلاش کنید معنی پنهان جمله را بیابید ...
پادشاهى تهمورس دیو بند سى سال بود هوشنگ را پسرى هوشمند بود به نام تهمورس«1»دیو بند که پس از پدر، بر تخت بنشست«2»و کمر به شاهى ببست. پس موبدان را از میان لشگر بخواند و ایشان را گفت: امروز که من به شاهى رسیدهام، برآنم تا گیتى را از بدیها بشویم و دست دیوان را از هر جا کوتاه سازم و خود بر سراسر گیتى، شاه باشم و هر چه که در گیتى سودمند است، بر مردم آشکار گردانم. پس از پشت میش و بره، پشم و مو بُرید و بفرمود تا مردم، آن را بریسند. آنگاه از آن، جامه و زیرانداز فراهم آورد. سپس خوراک جانوران تیز رو را سبزه و کاه و جو بکرد. از آن پس از میان ددان، سیاه گوش«1»و یوز را برگزید و به چاره، آنها را از دشت و کوه به میان مردم آورد و بند کرد. از میان مرغان تیز پرواز، آنان که چون باز و شاهین، سازش پذیر و دمساز بودند بیآورد و آنها را دستآموز بکرد و بفرمود تا مردم نیز آنها را به گرمى بنوازند. چون اینها همه کرده شده، مرغ و خروس را نیز به میان مردم آورد«2». آنگاه مردمان را گفت: پروردگار آفریننده گیهان را نیایش و ستایش کنید، چه او بود که ما را بر ددان چیره ساخت و ما را راه بنمود. تهمورس را دستورى نیکاندیش به نام شیداسپ بود که همیشه روز را به روزه و شب را به نیایش پروردگار مىگذرانید و نماز شب و روزه، آیین اوست و همواره در پیش شاه، کمر به فرمان او بسته و پیوسته او را به راه راست رهنمون بود.«3»و بدین سان، چنان تهمورس از بدى پالوده گشت که فرّه ایزدى ازو تابیدن گرفت. پس برفت و به افسون، اهریمن را گرفتار کرد و زین بر او نهاد و بنشست و گِرد گیتى تاختن گرفت.«4» چون دیوان، کردار او را بدیدند، سر از گفتار او برتافتند و بسیارى از ایشان انجمن بکردند تا او را از میان بردارند. چون تهمورس از کار ایشان آگه شد، برآشفت و به فرّ پروردگار گیهاندار، کمر را ببست و گرز گران برداشت. از آن سوى نیز نرّه دیوان و افسونگران و جادوگران سپاهى«1»با دیو سیاه که پیشاپیش ایشان روان بود، به جنگ تهمورس شدند و فریاد ایشان به هوا خاست. جنگ در گرفت و تهمورس بزودى توانست دو گروه از ایشان را به افسون بند کند و دیگران را نیز به گرز گران نابود بساخت. و بدین سان تهمورس بر گروه دیوان پیروز گشت و دیوان را در بند، به خوارى و زارى بکشیدند. دیوان که چنین دیدند، به جان خود زینهار خواستند و تهمورس را گفتند: ما را مکُش تا تو را هنرى نو بیآموزیم که به کارَت آید. تهمورس ایشان را آزاد ساخت و آن دیوان، نوشتنِ نزدیک به سى زبان چون رومى و پارسى و سغدى و چینى و پهلوى را به تهمورس بیآموختند«3»و دلش را به فروغ دانش روشن ساختند. سى سال پس از آن، که تهمورس آن همه هنرها پدید آورد، روزگارش بسر آمد.«1» برفت و سرآمد برو روزگار همه رنج او ماند ازو یادگار جهانا مپرور چو خواهى درود چو میبد روى پروریدن چه سود برآرى یکى را به چرخ بلند سپاریش ناگه به خاک نژند اونی که میگفت ریاضی رو بلده، این مساله رو بخونه و بفهمه... که حرف دلم توشه... اینجا زمین انسانه، ولی ساعت به وقت انسانیت خوابه! دل، عجب موجود سخت جانی است! هزار باز تنگ میشه، میسوزه، میشکنه، میمیره... ولی باز هم به یادت میتپه... آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه واسه تو فرقی نداره، دل من چه رنگیه ( آقایون راننده ها ، لطفا کنار ماشینشون باشن ، به نوبت وارد پیست بشین ، آقا برو کنار ماشینت ... ) ------------------------------------------------------------ مربوط به گزارشی از مسابقات اتوموبیل رانی نمایشی در پیست آزادی بود . برام جالب جلوه کرد ! بهش میگم : دریفت . مــیــرم تـــره . نـــوگــــو چــــره ...!... --------------------------------------------------------------------- هه هه هه کی میدونه من چی نوشتم ؟ بعضی وقتها نگاه به این لهجه ها و این که من میدونم چی نوشتم و شاید شما با خوندنش متوجه چیزی نشید خیلی عجیبه ! مثلا کی میدونه : اوی لوغ آشو . یعنی چی ؟! اصلا یهش میاد که معنیش این باشه : زمین اونجا نسشت کرده ! انسان بدرود یا علی یکـــــــی بــــــود یکــــــی نبــــــود غیــــــر از خــــدا هیچکی نبـــــود و خـــــــــــــــــدا قــادر و تــوانا بود تاحالا دقت کردین به منوی phone book گوشی پسرا و دخترا که چه فرقی باهم دارن؟؟ خب البته الان همه واسه phone book گوشیشون رمز میذارن ولی خب بعضی گوشیها هم مال زمان هیتلره و از این سیستما نداره ... حالا بذارین براتون از طریقه اسم گذاری phone book پسرا و دخترا و فرق فاحشی که بین این دو جنس وجود داره بگم. پدر من دبیر ریاضی دبیرستانه تا حالا چند دفعه گوشی پسرا رو سر کلاس ازشون گرفته وقتی برامون گفت که پسرا اسم دوستها و کسایی که شماره هاشونو تو گوشیشون سیو کردن چیا میذارن از تعجب شاخ درآوردیم!!! بی شرف _ آشغال _ افغانی _ داغون _ بی پدر _ سیا بی کله! _ سعید بی دندون _ امیر خطر _ علی سوسول و چیزای دیگه ای که اصلا نمیشه گفت و در شان من نیست به زبون بیارم و بنویسم!!! حالا اسمهایی که دختر خانومای دبیرستانی سیو میکنن تو گوشی هاشونو داشته باشین... نرگس جوووون _ مهسا جیگر _ نفسی _ عزیزم _ عشقم _ زندگیم _ و از این دری وری های دیگه ! واقعا انقدر فرق بین دختر و پسر شاهکاره طبیعته!!! قابل توجه خانوما: اگر زن یک برنامه نویس بشید، چی میشه؟ ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ شوهر: سلام،من Log in کردم. شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer میگویند : یک وقت یک خارجی آمده بود کرج ، با یک دهاتی روبرو شد . این دهاتی خیلی جواب های نغز و پخته ای به او میداد . هر سوالی که میکرد خیلی عالی جواب میداد . بعد او گفت :که تو اینها را از کجا بلدی ؟ گفت : ما چون سواد نداریم ، فکر میکنیم ! ----------------------------------------------------------------------------------------- این خیلی حرف پر معنایی است . آنکه سواددارد معلوماتش را میگوید ولی من فکر میکنم ،و فکر کردن خیلی از سواد بهتر است . شهید آیت الله مرتضی مطهری در فصل بهار اگر بتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت هر چند به نزد عامه این باشد زشت سگ به ز من است اگر برم نام بهشت ************* گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است گویند بهشت و حور و عین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود ************** گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد پر کن قدح باده و به دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد ************** ای دل تو باسرار معما نرسی در نکته زیرکان دانا نرسی این جا به می لعل بهشتی میساز کانجا که بهشت است رسی یا نرسی ************** چندانکه نگاه می کنم هر سویی در باغ روان است ز کوثر جویی صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی بنشین به بهشت با بهشتی رویی این نقاشی که میبینید در سن 13 سالگی کشیدم. این نقاشیو وقتی داشتم یکی از شعرهای حافظ رو میخوندم کشیدم گل در بر و می در کف و معشوق بکامست سلطان جهانم به چنین روز غلامست گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگست چشمم همه برلعل لب و گردش جامست در مجلس ما عطر میآمیز که ما را هرلحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشامست برای تو مینویسم تو که تنش بوی گلهای سرخ را میدهی برای تو که جادوی کلامت زیبا ترین لغت را قلم میزند برای توو که قلبت به وسعت دریاست و قایق قلب من در ان غرق شد رفت... و من تنها تر از تنها شدم 






زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.



درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور .داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.



می گویند آغا محمد خان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را شام می خورد . تصادفا یک روز عصر نصفه دیگر مرغ بریان را گربه خورد . آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصفه آن را موقع شام به حضور آغامحمد خان برد تا متوجه مطلب نشود .
| Design By : suratak |



