تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٢ | ٥:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بی وفا ای بی مروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو

نخواهم دوخت تا روز قیامت

خنثی



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٩ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : هـی دِ

شب تنهایی خوب:
گوش کن، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل،‌ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و یا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشنید با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سامورایی

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)
به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

سید علی صالحی



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سامورایی

 به هر زحمتی شده

 باید خوب بود

 زندگی ...

 کوتاه تر از این حرفهاست

 من خوبم ...!



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯزنها ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﯿﮑﻮﺗﯿﻦ ﺩﺍﺭﻥ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﻧﺒﺎﺷﻦ ﺁﺩﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﻪ ....!!!

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯزنها ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﻣﻮﺭﻓﯿﻦ ﺩﺍﺭﻥ؛ ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻥ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﺩﯼ ﺭﻭ ﺣﺲ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻬﺖ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻥ ....!!!!

ﺑﻌﻀﯽﺍز زنها ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺍﻟﮑﻞ ﺩﺍﺭﻥ؛ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺮﺧﻮﺷﯽ ﻣﯿﺪﻥ ....!!!!

ﺑﻌﻀﯽ از زنها ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﻫﺮﻭﺋﯿﻦ ﺩﺍﺭﻥ؛ ﭼﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ ....!!!!

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯزنها ﯾﻪ ﻗﻠﺐ ﭘﺎﮎ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ؛ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻫﻮﺍﺷﻮﻧﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ....!!!

.
به سلامتی همه زنها...که اگه نباشن، دنیات جهنمه.......!!!!!

وچه زیباگفت نادرابراهیمی:

در زندگی هر مرد. . .
"مخدری هست به نام " زن" !!!

زنی که دوستش دارد.

نبودش...
قهرش...
دوریش...

خماری می آورد و آب میکند ابهت مردانه اش را!!!

و اینگونه است که میگویند :
"قــــــــــدرت"
جاذبه ی مرد است!
و "جــــــــــاذبه"
قدرت زن !


کپی کن به افتخار هر چی زنه
به افتخار مامانا
همسرا
خواهرا
پیشاپیش روز زن مبارک



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٧ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ماهی ها نه گریه میکنند،
نه قهر و نه اعتراض.
تنها که میشوند، قید دریا را میزنند...
و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقی شان،
برعکس شنا میکنند...

 

بهرنگ قاسمی



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سامورایی



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

جان نش: شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد
اما کشف یک قلب زیبا موهبت بزرگتریست.




" A Beautiful Mind "



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ


هیچ وقت فراموش نکن
.
کسی که نگاهش سرده و آرام میگه خیلی خوبم
بدون که دلش خیلی پُره

کسی که توی پارک قدم میزنه و نگاهش به نیمکت ها دوخته شده
بدون دنیاش پر از جاهای خالیه که پر نمیشن

کسی که خیلی ساکته و خودشو کم میاره
بدون خیلی بهش بی توجهی شده
خیلی ها غرورشو شکستن،خیلی ها بهش ضربه زدن،خیلی ها ندیدنش
این آدم کسی رو برای توجه کردن نداره

کسی که روی لب هاش خنده داره و دور چشمش حلقه ی اشک
بدون زخم های زیادی روی قلبش داره

کسی که زیاد دیگرانو نصیحت میکنه و همیشه حرفی برای گفتن داره
بدون زندگیش خیلی غم انگیزه ولی به روش نمیاره

کسی که دلش به بارون خوشه و هوای سفر تو دلش داره
بدون که روزگارش اصلا وضع خوبی نداره

کسی که توی جمع خودشو مچاله میکنه و حرفی نمیزنه
بدون خیلی میفهمه ولی به فهم خیلی ها شک داره

کسی که توی خیابون سرش پایینه و قدم هاشو می شماره
بدون تمام آنچه که داره خاطرات کسیه که حضور نداره
.
آدم هارو بفهم و زود قضاوت نکن دوست من
هرکسی به اندازه ی دنیای خودش
غم داره،غصه داره،آرزو داره،غرور و احساس داره
آدم هارو با کاستی هاشون بپذیر و دوست داشته باش
همین...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سامورایی


بررسی ها نشان داده است بیش از 30 درصد افراد با نگاه کردن به خورشید عطسه می کنند و این به دلیل تحریک بخشی از مغز با قرار گرفتن در مقابل نور خورشید می باشد.
بسیاری از افراد تصور می کنند گرمای خورشید که به بینی می رسد، موجب بروز عطسه می شود .اما واقعیت این است که اگر هنگام نگاه کردن به خورشید چشم ها بسته باشد، با وجود این که گرمای خورشید دریافت می شود، عطسه ایجاد نمی شود، بنابراین گرما باعث عطسه نمی شود.


مطالعات نشان داده است وقتی نور خورشید به چشم می تابد، بخشی از عصب های مغزی را تحریک می کند و واکنش آنها به این تحریک، عطسه است.اما اینکه چرا نور چراغ منجر به عطسه نمی شود نیز مسئله ای است که محققان علت آن را در ناکافی بودن نور مصنوعی چراغ ها می دانند.
محققان معتقدند هنگام نگاه کردن به اشعه خورشید، دسته ای از نورهای قوی وارد مردمک چشم و شبکیه می شوند و رشته های عصبی را فعال می کنند و به منظور فعال کردن آنها، نور چراغ به اندازه کافی قوی نمی باشد.
اما جالب اینجاست، در حدود 35 درصد از افراد از چنین حساسیتی نسبت به نور خورشید برخوردارند، ولی بقیه حتی با نگاه کردن مستقیم به نور خورشید نیز رشته های عصبی شان تحریک نمی شود تا عطسه کنند.



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

مخمل: با توام،تو... اسمت چی بود؟
نوک سیاه: امسِ این نوک طلا.
نوک طلا: اسم اینم نوک سیاه.
مخمل:خوب گوشاتونو وا کنین ببینین چی می‌گم. من چون شما رو خیلی دوست دارم اینو بهتون می‌گما! مواظب خودتون باشید! اصلا بهتره برین تو لونه‌تون و بیرون نیاین!
نوک طلا: چرا؟
مخمل: آخه چیزه، مادربزرگ رفته بیرون، این دور و ورا کسی هست که هرکی اونو ببینه ها! ... از ترس زهره ترک میشه!
نوک سیاه و نوک طلا: کی؟!
مخمل: اسمش چیزه... یه سر و دوگوش!
نوک سیاه و نوک طلا: یه سرو دو گوش؟!!
مخمل: فقط هم با جوجه ها کار داره!


خونه مادربزرگه - مرضیه برومند



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

 شما را نمیدانم

اما من دلم روشن است
به تمام اتفاق های خوب در راه مانده
به تمام روزهای شیرین نیامده
به لبخندی که یک روز بر دلمان مینشیند
به اجابت شدن دعاهایمان
به برآورده شدن آرزوهایمان
به محو شدن غم های دیرینه مان
من دلم روشن است...

امیدوارم روزهای باقیمانده سال، و روزهای پیش رو در سال نو،شروع اتفاقات قشنگی برایتان باشد. پیشاپیش سال نو همتون مبارک


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ هر شب قبل از خواب، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دارد خوشحالیهایش را بنویسد.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ شبها ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ:

 

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯿزﻧﺪ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﺧوشحالم که ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!

خوشحالم ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘم!

ﺧوشحالم که ﺧﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ، ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ!

ﺧوشحالم که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ


اینجاست که سهراب میگه
چشمهارابایدشست
جوردیگربایددید.



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سامورایی

زمان هیچگاه دردی را درمان نکرده،
این ما هستیم که به مرور به دردها عادت می کنیم!

- گابریل گارسیا مارکز




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

هاردی: استن پدرت چیکاره بوده؟
لورل: تو کار چوب بوده. البته به صورت محدود
هاردی: یعنی چیکار میکرده؟
لورل: خلال دندون میفروخته

 

" One Good Turn 1931 "



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

۱. بابا لنگ‌دراز ـ جین وبستر
۲. بیلی بات‌گیت ـ ای.ال. دکتروف
۳. بازماندهٔ روز ـ کازوئو ایشی گورو
۴. تاریخ محاصرهٔ لیسبون ـ خوزه ساراماگو
۵. عشق در سال‌های وبا ـ گابریل گارسیا مارکز
۶. سال مرگ ریکاردو ریش ـ خوزه ساراماگو
۷. عاشق ـ مارگاریت دوراس
۸. نام گل سرخ ـ اومبرتو اکو
۹. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ـ ایتالو کالوینو
۱۰. پاییز پدرسالار ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۱. صد سال تنهایی ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۲. فرنی و زویی ـ جی.دی. سالینجر
۱۳. طبل حلبی ـ گونترگراس
۱۴. آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس
۱۵. پیرمرد و دریا ـ ارنست همینگوی
۱۶. مالون می‌میرد ـ ساموئل بکت
۱۷. ۱۹۸۴ـ جورج اورول
۱۸. طاعون ـ آلبر کامو
۱۹. مزرعهٔ حیوانات ـ جورج اورول
۲۰. شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
۲۱. بیگانه ـ آلبر کامو
۲۲. جلال و قدرت ـ گراهام گرین
۲۳. سفر به انتهای شب ـ لوئی فردینان سلین
۲۴. ارلاندو ـ ویرجینیا وولف
۲۵. به سوی فانوس دریایی ـ ویرجینیا وولف
۲۶. سال‌ها – ویرجینیا وولف
۲۷. آمریکا ـ فرانتس کافکا
۲۸. قصر ـ فرانتس کافکا
۲۹. گتسبی بزرگ ـ اف. اسکات فیتز جرالد
۳۰. محاکمه ـ فرانتس کافکا
۳۱. چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس
۳۲. درنده باسکرویل ـ سر آرتور کنن دویل
۳۳. تصویر دوریان گری ـ اسکار وایلد
۳۴. ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین
۳۵. زنان کوچک ـ لوئییز می آلکوت
۳۶. آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول
۳۷. جنایت و مکافات ـ فئودور داستایوسکی
۳۸. آرزوهای بزرگ ـ چارلز دیکنز
۳۹. مادام بواری ـ گوستاو فلوبر
۴۰. دیوید کاپرفیلد ـ چارلز دیکنز
۴۱. کنت مونت کریستو ـ الکساندر دوما
۴۲. اولیور تویست ـ چارلز دیکنز
۴۳. گوژپشت نوتردام ـ ویکتور هوگو
۴۴. سرخ و سیاه ـ استاندال
۴۵. زوربای یونانی ـ نیکوس کازانتزاکیس
۴۶. رابینسون کروزوئه ـ دانیل دفو
۴۷. تهوع ـ سارتر
۴۸. دن کیشوت ـ سر وانتس
۴۹. مشت‌مالچی عارف ـ نایپل
۵۰. خیابان میگل ـ نایپل
۵۱. کتابخانهٔ بابل و داستان‌های دیگر ـ بورخس
۵۱. کلیسای جامع ـ ریموند کارور
۵۲. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ـ ریموند کارور
۵۳. مثل همهٔ عصرها ـ زویا پیرزاد
۵۴. طعم گس خرمالو ـ زویا پیرزاد
۵۵. یک روز مانده به عید پاک ـ زویا پیرزاد
۵۶. مدار صفر درجه ـ احمد محمود
۵۷. در انتظار گودو ـ ساموئل بکت
۵۸. عقاید یک دلقک ـ هاینریش بل
۵۹. بارون درخت‌نشین ـ ایتالو کالوینو
۶۰. سلاخ‌خانهٔ شماره پنج ـ کورت ونه‌گات
۶۱. یک مهمانی یک رقص و داستان‌های دیگر ـ آیزاک باشویس سینگر
۶۲. باغ ـ پرویز دوایی
۶۳. ناتور دشت ـ سلینجر
۶۴. دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و‌هشتم ـ سلینجر
۶۵. شهود ـ فلانری اوکانر
۶۶. خاطرات ـ سیمون دوبوار
۶۷. روانکاو و داستان‌های دیگر ـ ماشادو د آسیس
۶۸. خاطرات پس از مرگ براس کوباس ـ ماشادو د آسیس
۶۹. مترجم دردها ـ جامپا لاهیری
۷۰. نامهٔ یک زن ناشناس ـ اشتفان تسوایک
۷۱. فضیلت‌های ناچیز ـ ناتالیا گینزبورگ
۷۲. چنین کنند بزرگان ـ ویل کاپی
۷۳. کتاب بیهوده ـ کریستین بوبن
۷۴. خانوادهٔ من و بقیهٔ حیوانات ـ جرالد دارل
۷۵. موز وحشی ـ ژوزه مارو د واسکونسلوس
‌۷۶. هم‌نام ـ جامپا لاهیری
۷۷. گفت‌وگو با مرگ ـ آرتور کوستلر
۷۸. خداحافظ گاری کوپر ـ رومن گاری
۷۹. لیدی ال ـ رومن گاری
۸۰. جزیره ـ روبر مرل
۸۱. عادت می‌کنیم ـ زویا پیرزاد
۸۲. کرگدن ـ اوژن یونسکو
۸۳. آوازخوان طاس، صندلی‌ها ـ اوژن یونسکو
۸۴. زندگی شهری و چند داستان دیگر ـ دونالد بارتلمی
۸۵. اتوبوس پیر و داستان‌های دیگر ـ ریچارد براتیگان
۸۶. بادبادک‌باز ـ خالد حسینی
۸۷. روزی روزگاری دیروز ـ ترجمهٔ لیلا نصیری‌ها
۸۸. در میان گمشدگان ـ دن چاون
۸۹. درخت زیبای من ـ ژوزه مائورو د واسکونسلوس
۹۰. کتاب اوهام ـ پل استر
۹۱. مرگ و پرگار ـ بورخس
۹۲. سرزمین باد ـ گراتزیا دلدّا
۹۳. خنده در تاریکی ـ نابوکف
۹۴. پدرو پارامو ـ خوان رولفو
۹۵. مرگ کسب و کار من است ـ روبر مرل
۹۶. همان عشق ـ یان آندره‌آ
۹۷. پاک‌کن‌ها ـ آلن رب‌گریه
۹۸. جنگل واژگون ـ سلینجر
۹۹. دروازه‌های بهشت ـ کورتازار
۱۰۰. داستان‌های کوتاه ـ چخوف



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

از ریموند کارور که او را بعد از ارنست همینگوی بزرگترین داستان نویس آمریکا می دانند مجموعه داستانی با نام "هروقت کارم داشتی تلفن کن" خواندم که شامل 20 داستان کوتاه همراه با مصاحبه ای ازاو با ترجمه خوبی از اسدالله امرایی (چاپ چهارم 1388– انتشارات نقش و نگار) بود. داستانهایی که اغلب آخرش باید کتاب را ببندی و با خودت فکر کنی و نتیجه بگیری که شخصیت ها در واقع چه کردند و چه می خواستند. نثر و پیچیدگی داستانها فوق العاده بود و البته غم و ضربه ی درونشان خیلی قوی! پراز استیصال، درماندگی و آشفتگی. آخر بعضی داستانها احساس می کردم سرم محکم با دیواری برخورد کرده است.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سامورایی

دوستَت دارَم، غزلهایَم تمامَش مالِ تو   ...

شعرهایم- هرچه دارم، عیدیِ امسالِ تو...

 

پُر شِکَر کُن قهوه ات را-گرم و طولانی بنوش،

دوست دارَم بختِ شیرین، عشق باشد، فالِ تو...!

 

زندگی را با تو فهمیدم.."تو" یعنی :هر چه هست!

خنده هایَت شور عشق و سینه مالامالِ تو...!

 

در مَنی و ذره ذره قلبم از عشقَت پُر است...

سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغالِ تو...!

 

فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه!

تو اگر جلاد باشی بازمی آیم به استقبالٍ تو

 

مثلِ تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدَنَت!

تا کجاها میبَرَندَم چشمهایِ کالِ تو...!

 

بنده یی بی باوَرَم..!پیغمبری کُن،خوبِ من!

ای شُکوهِ چَشمهایَت آیه یِ زلزالِ تو...!

 

خوب میدانم که از ما بهترانی! یک...! ولی...

هست پنهان در میانِ آستینت بالِ تو...!

 

دوستت دارَم...ببین! افسارِ شعرم دستِ توست...

شعر یعنی آن نگاهِ سرکِشِ سیّالِ تو...!

 

شعر یعنی یک زمستان غرقِ گرمایِ تنت

یا ظهورِ ظهرِ خُردادی میانِ شالِ تو..!

 

گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم

راضی ام حتی به نقشی ساده در سریالِ ِ تو...!

 

حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته...!

دوست دارَم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو...!

 

سمیه آزادل



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

[در حال معرفی کردن خودشان برای اولین بار]

استیون هاوکینگ (ادی ردمین): سلام
جین هاوکینگ (فلیسیتی جونز): سلام
استیون: علم!
جین: هنر!


تئوری همه‌چیز (۲۰۱۴) | کارگردان: جیمز مارش



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

- راضیه: مامان بزار برم ماهی قرمز بخرم دیگه... عیدی دادن، من میدم به شما...
+ مادر: حالا کو ؟!... هنوز که کسی به تو عیدی نداده !...
- مامان بزرگ به من عیدی میده، اون مالِ شما !
+ بله دیگه... وقتی لباس عیدتو پیش پیش میپوشی، پولای عیدتم باید پیش پیش خرج کنی !...

بادکنک سفید

کارگردان: جعفر پناهی

فیلمنامه: عباس کیارستمی



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٦ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺑﺮﻧﺞ ﻫﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻗﺎﺷﻖ فرانسوی ، در لباس ترکیه ای ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﻱ انگلیسی به همراه نوشابه اسراییلی و گوشت برزیلی و دسر آمریکاییﺯﻳﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻴﺎﻩ ژاپنی و با مقررات ﻋﺮﺑﻲ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﭼﻴﻨﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡﻭ ﺑﻪ آریایی بودنم افتخار میکنم!! و با ﺍﻳﻦ تصور ﮐﻪ:
ﻭﻃﻨﻢ ﻣﺴﺘﻌﻤﺮﻩ ﻫﻴﭻ ﮐﺠﺎﻱ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ سرم را زیر برف غفلت فرو میکنم..
[
روزگارغریبست نازنین!!
از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ولی مردم هر روز فقیر تر میشند
از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اماباز مردم افسرده تر میشند
از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند
از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند
از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند
از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند!



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٦ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

ﺑﺮﻧﺞ ﻫﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻗﺎﺷﻖ فرانسوی ، در لباس ترکیه ای ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﻱ انگلیسی به همراه نوشابه اسراییلی و گوشت برزیلی و دسر آمریکاییﺯﻳﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻴﺎﻩ ژاپنی و با مقررات ﻋﺮﺑﻲ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﭼﻴﻨﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡﻭ ﺑﻪ آریایی بودنم افتخار میکنم!! و با ﺍﻳﻦ تصور ﮐﻪ:
ﻭﻃﻨﻢ ﻣﺴﺘﻌﻤﺮﻩ ﻫﻴﭻ ﮐﺠﺎﻱ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ سرم را زیر برف غفلت فرو میکنم..
[
روزگارغریبست نازنین!!
از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ولی مردم هر روز فقیر تر میشند
از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اماباز مردم افسرده تر میشند
از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند
از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند
از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند
از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند!



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

به نام تو که اویی...
او غایب است، نه چون این جا نیست ،چون کسی این جا نیست...
او غایب است، نه چون اینجا نیست ،چون جز او نیست...
او غایب است، نه چون اینجا نیست ،چون همه جاست...
او غایب است، از فرط حضور...
اصلاً،
او غایب است چون غایب نیست....
پس از چیست که نه غایبش می دانیم، نه حاضرش می بینیم؟
آی رفیق!
خطای ما کدام بود آیا؟
شاید ،
خطای ما این بود که فریب قواعد دستور زبانمان را خوردیم...
خطای ما این بود که پنداشتیم او همان سوم شخص غایب است و من، اول شخص حاضر...
خطای ما این بود که ندانستیم او، "او" نیست...
خطای ما این بود که گمان بردیم غایب را نمی توان مخاطب داشت...
خطای ما این بود که او را تو نخواندیم...
خطای ما این بود که فقط از او خواندیم و هیچگاه تو را نخواندیم...
خطای ما این بود که نوشتیم او ،ولی نخواندیم ،تو...
خطای ما این بود که باور نکردیم از خطای ما می گذرد...
پس
بنویس :او... بخوان :تو...
و یادت باشد، جز او نیست. نه من، نه تو...

عصیانت اگر کردم ، نه اینکه ندیدمت ! بزرگ دیدمت ... خدا دیدمت ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : هـی دِ

دکتر شریعتی می گوید:

از انسان بودنم شرم می کنم!!
گاهی میخواهم انسان نباشم! گوسفندی باشم پا روی یونچه ها بگذارم!
اما دلی را دفن نکنم!
گرگی باشم گوسفند ها را بدرم اما بدانم،کارم از روی ذات است،نه هوس!
خفاش باشم، که شبها گردش کنم با چشمای کور...
اما خوابی را پرپر نکنم! کلاغی باشم که قارقار کنم....
اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم!
چه میدانم شاید....
حیوانات به قصد توهین... همدیگر را انسان خطاب می کنند.



  • ابر جادو
  • وبلاگ من
  • ضایعات